سرکوبگر بودن خصلت عام مارکسیست است و رفتاری که در اتحاد شوروی و از ناحیه چپ انقلابی در جاهایی دیگر با زنان می‏شد بر این نکته تاکید می‏گذاشت مارکسیسم را به کور ماندن نسبت به جنسیت متهم می کردند. این اتهام سبب می‏شد که فمنیستهای سوسیالیست موج دوم بکوشند نظام‏های ستم کننده بر زنان، چه ازنظر جنسی و چه اقتصادی، را یک کاسه کنند.

ج- فمینیسم سوسیالیستی تخیلی
سوسیالیسم، در ریشه، تصوری از جامعه تساوی طلب وتعاونی دربرابر می نهاد و از طریق آن جانشینی برای فرد گرایی رقابت جویانه پیشنهاد می‏کرد که در بطن مکتب فکری لیبرال است. در حالی که لیبرالها اولیه آرای فمنیستی خویش را در الفاظی رسمی و نسبتاً انتزاعی می‏پیچیدند که مردان را ترغیب می‏کرد بی‏عدالتی و ناشادی ناشی از محروم کردن زنان از حقوق مساوی را درنظر بیاورند، سوسیالیستهای تخیلی بیشتر بر نابرابریهای مادی موجود در ذات جامعه‏ای طبقاتی تمرکز می‏کردند.
از نظرتاریخی، سوسیلیستهای تخیلی بین فلسفه حقوق طبیعی ولستون کرافت و فایده گرایی میل پدید آمد. اما درحالی که فمنیستهای لیبرال اولیه بین دستیابی زنان به حقوق مدنی و سیاسی و ماندن در حیط امور خصوصی تضادی نمی‏دیدند، سوسیالیستهای تخیلی کسانی از قبیل ویلیام تامسن (۱۸۳۳-۱۷۷۵)، اناویلر، مشهور به «کنکوردیا» (۱۷۸۵) و رابرت اون (۱۸۵۸-۱۷۷۱) در ایرلند و بریتانیا و شارل فوریه (۱۸۳۷-۱۷۷۲) و هانری سن سیمون (۱۸۲۵-۱۷۶۰) در فرانسه استنباطشان این بود که زنان تحت ستم مضاوعفند و نه تنها در حیطه سیاست واقتصاد که در خانواده هم که شوهر انشان با آنها مثل برده رفتار می‏کنند ستم می‏کشند. این پیش درآمدی بود برانگشت گذاشتن بر پدر سالاری، یعنی بر این تصور که زنان هم در عرصه زندگی عمومی و هم در حیطه خصوصی در معرض استثمار مردانند. فراتر از این، در حالی که فمنیستهای لیبرال در پی ازمیان برداشتن تفاوتها با اتخاذ نقطه نظری مذکر مدارانه بودند، سوسیالیستهای تخیلی بر چیزی تاکید می‏ورزیدند که به اعتقاد آنها کیفیات مشخصه زنان بود.
درک سوسیالیستهای تخیلی از نهاد ازدواج این بود که تکامل معنوی، فرهنگی و روانی هم مردان و هم زنان را عقیم می گذارد و نیز سبب خودخواهی وبیکفایتی می‏گردد. راه حل در رابطه باز و اصیل بر مبنای همکاری است که خود این همکاری با تمایل به همدلی و خیرخواهی نهفته در ذات بشر پرورش می‏یابد. نزد تامسون و ویلر دستیابی زنان به برابری مدنی و سیاسی کافی نبود و بایست ترتیباتی که به موجب آنها زنان از نظر اقتصادی وابسته به مردان باقی می مانند شکسته شود. این به معنی الغای مالکیت خصوصی و تدارک خدماتی که معمولاً در خانه فراهم می شود از طریق جامعه و از طریق آن نوع اقتصادی است که منابع را به تساوی تقسیم کند: بدین قرار همه اینها در خدمت به حداکثر رساندن نیکبختی بشر قرار می‏گیرد.
پیامدهای این برنامه برای مردان، و بخصوص زنان، عمیق خواهد بود. هر دو از انگیزه‏های اقتصادی برای ازدواج تک همسری، نجایت یافته به درک منافع پشتیبایی متقابل جامعه ای نائل می آیند که در آن مالکیت جمعی بدین معنی است که هیچ کس از قِبَلِ دارایی مادی امتیازی ندارد.
سوسیالیستهای تخیلی از دو نظر با لیبرالهای اولیه تفاوت داشتند. اول بر بعد اقتصادی برابر تاکید می‏کردند؛ دوم، بین طبیعت زنان و مردان تمایز قائل بودند. اعتماد به برتری معنوی زنان در بسیاری از نوشته هایشان نهفته بود. و هم چنین این اعتقاد که فضایل مونث: دلسوزی، صبر و بردباری، است که زنان را صاحب توانی برای ترویج خیرخواهی و همدری در متن اجتماعی می کند.
گذشته از تلاش برای ایجاد قرابت بین چنین فضایلی و سوسیالیسم اجتماعی، سوسیالیستهای تخیلی به بیان نظراتی پرداختند بی پروا و برای زمان خودشان، بحث انگیز در باب تمتع جنسی. برای آنها به طور کلی این موضوع نه فائق آمدن احساسات برحس، بلکه هماهنگی بین نیازهای عاطفی و عقلانیت بود که منجر به خوشبختی فردی و همکاری می گشت. حتی طرفداری شان از بیان آزادانه جنسیت نشان از ارائه جانشین مشخصی برای رابطه همراهانه نسبتاً عاری از شور وشهوت داشت که هم ولستون کرافت و هم جان استوارت میل آن را ترجیح می‏دادند.
تیلور گرچه عقایدش در این زمینه پیشرفته تراز میل بود، او هم مانند میل و پیش از ولستون کرافت، بر اساس یک رشته مفروضات بی تامل در باب تقسیم کار براساس جنسیت پیش می رفت. هیچ یک از آنها پیشنهادی برای توزیع منصفانه وظایف خانگی مطرح نکرد، با این فرض که سر پرستی اداره خانه با زن است. حتی تیلور، که طرفدار حق اشتغال برای زنان بود، فرضش این بود که زن ومادری که کار میکند شغلش را هم با همان تردستی امور خانگی راه می اندازد. در این جا با فرض مسئله دار دیگری در هر سه فمنیست لیبرال اولیه روبه روییم. آنان مسلم می پنداشتند که زنان مخاطب شان، یعنی اعضای طبقه متوسط خدمتگزارانی از طبقه کارگر در اختیار دارند که کار های پرزحمت خانه با آنهاست.
این چشم انداز مشترک منعکس کننده تقسیمات طبقاتی موجود بین زنان و به این ترتیب، نمایانگر تصوری خاص و نه عام از رهایی زنان بود. علاوه بر این، هیچ یک از آنها فبول نداشت که ممکن است عللی ساختاری برای ستم بر زنان با ریشه هایی در مبنای اقتصادی سرمایه داری در آغازتکوین و توسعه وجود داشته باشد. انتقادی نیرومند تر نه تنها از سرمایه داری بلکه از خانواده از ناحیه سوسیالیستهای تخیلی اوایل قرن نوزدهم ار
ائه شد.

مطلب مرتبط :   منابع و ماخذ تحقیقحوزه علمیه، عدم اطمینان، زبان سریانی، منابع فارسی

د- زن به عنوان «دیگری»
دستیابی به حق رای نقطه عطف در تکامل آرای فمینیستی و نمایانگر کسب یک حق سیاسی اساسی از سوی زنان بود. با وجود این ، تا همان دهه ۱۹۲۰ هم برخورد های متفاوتی به روشهای تحکیم آن تساوی بنیادین شکل گرفته بود. همچنان که اشاره شد، هم در بریتانیا و هم در ایلات متحده بحث بین هوداران سنت «قدیمی» تساوی حقوق در فمینیسم و فمینیستهای کلیسایی«جدید»و طرفدار بیمه های اجتماعی حول موضوع یکسانی یا تفاوت بین زنان و مردان در گرفت.
فکر متفاوت بودن زنان را تاحدی می توان با قرابت زنان وطبیعت توضیح داد. این قرابت که ریشه های آن را می توان تا سر منشا ها ی تفکر سیاسی در غرب دنبال کرد، مشخص کننده پیدایش علم جدید هم بود. به گفته کول، فرانسیس بیکن برای مجسم کردن خلصت تفحص علمی از تصویر جنسی کاملاً صریح استفاده میکرد.1 از علم (که مذکر است) برای فهم و مهار کردن طیبعت (که مونث است) استفاده می شود، وبه این ترتیب رابطه ای مبتنی بر تسلط و فرمانبرداری بین دو جنس را آشکار می کند. مرد عامل فعال، تفحص گر و عقل گراست، و زن موضوع مطالعه، قابل انعطاف و مطیع است. در چنین دیدی تصور مرد به عنوان «خود» و تصور زن به عنوان «دیگری» که تنها در رابطه اش با مرد به تصویر می آید نهفته است.
سیمون دوبوار (۸۶-۱۹۰۸)، فیلسوف فرانسوی، در کتاب جنس دوم که در سال ۱۹۴۹ منتشر شد و شکاف بین موج اول و دوم جنبش فمینیسم را پر کرد به غور در «دیگر بودن» زنان پرداخت. این کتاب پر دامنه ای است مبتنی بر مارکسیسم، نظریه های روانکاوی مربوط به مطالعه نا خود آگاه ذهن و دل مشغولی فلسفه وجود گرایی با توانایی فرد به درک خویش. این اثر سوال «زن چیست؟» را مطرح کرد و در این کار پیش در آمد آن گونه زن محوری شد که بعد ها مشخصه فمینیسم رادیکال گشت.
دوبوار در همان حال که وابستگی زنان وعملکرد زیست شناختی تولید مثل و محروم ماندن زنان از حقوق مدنی وسیاسی برابر را می شناخت، با توضیحات ساختاری یا زیست شناختی برای موقعیت پایین تر زنان راضی نمی شد. کاملاً قانع هم نمی شد که برنامه های لیبرال یا مارکسیستی برای آزاد کردن زنان کافی باشد. در عوض بحثش این بود که تصویر زن ،خود زن است.دراین جا تاثیر اگزیستانسیالیسم را می شد دید ،یعنی فلسفه ای که بر ظرفیت انسانها برای خود آگاهی و توانایی شان برای انتخابهای خودآگاهانه در جهت تحقق خویش تاکید دارد.بحث دوبوار این بود که ضرورت دارد زنان متوجه شوند نه تنها موقعیت درجه دومشان به عنوان «دیگری» را مردان بر آنها تحمیل کرده اند، بلکه متوجه باشند که خودشان این موقعیت را دردل پذیرفته اند وبه آن تن داده اند. این نمایانگر جنبه روانکاوانه عقاید اوست .دو بووار به مخالفت با نظریه فروید برخاست که روان زنانه را در جنبه محرومیت ازآلت جنسی مردانه می بیند یعنی زنان خودشان را مردانی ناقص و بنابر این، ناکامل می بینند و این نظر را رد کرد که آناتومی زن تعیین کننده سرنوشت اوست. دوبووار با تاکید می گفت سر نوشت زنان این نیست که تبدیل به دیگرهایی فرمانبردار شوند که وجود شان تنها از طریق رایطه مردان و از سوی مردان معنی می یابد. به جای ان زنان باید ظرفیت خویش را برای خود آگاهی درک کنند، دست به انتخاب بزنند وبه نیا زهایشان اهمیت وارزش بدهند.
این تصویر از زنانی که حس خود کم بینی درونی شده را از خود دور می کنند و جایگاه درجه دوم خویش را ارتفاء می دهند. بدین معنی نبود که تفاوت بین جنسها ازمیان خواهد رفت .اما در همان حال که تمایز های زیست شناختی ادامه می یابد، در دسترس بودن وسایل پیشگیری از حاملگی و سقط جنین بدین معنی بود که زنان قادر خواهند بود بر بدن خویش حاکم باشند نه اینکه به عنوان برده آن عمل کنند: آناتومی فرصتهایی ایجاد می کند، نه اینکه سرنوشتی حک شده برسنگ باشد، اما دوبووار در همان حال که به دوگانگی های زایندۀ شرایط خفقان آور دیگر در زنان می تاخت ظاهراً به خصایلی که به طور سنتی به مردان نسبت داده می شود ازقبیل خرد و فرهنگ ارزش بیشتری می داد .با توجه به این جنبه مهم ، در جنس دوم جریانی از مذکرمحوری وجود داردکه نوع میراث فکری این کتاب را تا حدی مبهم می کند.
نظر دوبوار در باب ساختار اجتماعی زنانگی «کسی زن به دنیا نمی آید، بلکه زن می شود» برای نسل بعدی فمینیستهای لیبرال که درصدد از میان برداشتن توجیهات مربوط به جنس برای نابرابری های رویاروی زنان هستندجذاییت داشت. پافشاری او بر اینکه نابرابریهای مادی رویا روی زنان تنها در یک جامعه سوسیالیست حل شدنی است به همین اندازه به دل فمینیستهای مارکسیست بعدی نشست. در عین حال، تشویق کردن زنان به در دست گرفتن عنان اختیار بدن خویش به توجهی که فمینیستهای رادیکال بعدها با خط مشی های مربوط به جنسیت وتولید مثل پیدا کردندهمخوانی داشت. افزوده براین، حکم او که زنان باید به غوری درونی در خویشتن خویش بپردازند نزد فمینیستهای پست مدرنی که توجه آشکارتر بیشتری به جنبه های روانکاوانه هویت زنان نشان می دادند مطرح بود.

مطلب مرتبط :   منابع پایان نامه ارشد درموردحقوق جزا، امام خمینی، کارشناسی ارشد، دانشگاه تهران

هـ موج دوم
در دوره بین موجهای اول ودوم، فعالیتهای فمینیستی تعطیل نشد، هرچند که تا حدی فروکش کرد. در پی جنگ دوم جهانی و در شرایطی که بیمه های اجتماعی پیدا می شد. مبارزه در جهت تامین بودجه‏ای برای کمک به زنان شوهردار و مادران، نمایانگر این واقعیت بود که فمینیسم هرچه بیشتر«خانگی» می‏شود. اما تجربه برگردانده شدن به خانه و خانواده پس از بسیج در ارتش و صنایع در زمان جن
گ به زنان احساس از دست رفتنی می داد که از احساس رضایت خاطر بسیار به دور بود. همین احساس تباه شدن و نا آرامی بود که بتی فریدان(۱۹۲۱)، نویسنده امریکایی، در کتابی که بعدها مرجعی تاثیرگذار برای موج دوم فمینیسم شد بر آن انگشت گذاشت.
در سال ۱۹۶۳ فریدان کتاب رمز وراز مونث را انتشارداد، اثری که مشخصاً در سنت لیبرال فمینیسم طرفدار حقوق مساوی جای می گرفت.
در اوضاع و احوالی فرهنگی که نقش زنان در خانه را می ستود، این کتاب به افشاگری علیه تصویر زن خانه‏دار خوشبخت و راضی پرداخت و آن را افسانه ای فلج کننده معرفی کرد. درگیر ودار نظریه های مد روز درباره محرویت زنان از مادر شدن، کتابهای جامعه شناسی که بر تقسیم کار بر پایه جنسیت صحه می‏گذاشتند و فرهنگی مردم پسند که زنان شوهردار را «بچه گربه هایی بی مغز ونرم و نازک» (و زنان مجرد را دنبال شکار شوهر) می‏دانست، فریدان به این بحث پرداخت که زنان اسیر نوعی شیوه زندگی هستند که مجالی برای هویت مستقل یا احساس دستیابی به آنچیزی باقی نمی

Comments (0):

Write a comment: