دانلود پایان نامه
6- پژوهش در زمینه سوء مصرف مواد نشان داده است که سه عامل مهم با سوء مصرف مواد رابطه دارند که عبارتند از: عزت نفس ضعیف، ناتوانی در بیان احساسات و فقدان مهارت های ارتباطی (مک دانالد۱۰ و همکاران، ۱۹۹۱ به نقل از نوری و محمدخانی، ۱۳۷۹).
7- پژوهش ارکارت۱۱ و همکاران (۱۹۹۱) که به صورت پژوهش تجربی و کنترل شده اجرا شد، ۲۵۳۰ دانش آموز در گروه کنترل و ۲۵۳۰ دانش آموز در گروه آزمایشی را مورد بررسی قرار داد. گروه آزمایشی در مورد مهارت های ارتباطی، تصمیم گیری و مراحل حل مسأله آموزش داده شدند. نتایج نشان داد که در گروه آزمایشی، مصرف سیگار، الکل و سایر مواد مخدر کاهش چشمگیری یافت. چنین برنامه ای در فنلاند، بر روی ۴۵۲۳ دانش آموز اجرا شد و نتایج مشابهی به دست داد. (وارتیانین۱ و همکاران، ۱۹۸۶) ، (منابع موجود در دفتر بهداشت و تغذیه وزارت آموزش و پرورش).
8- نتایج پژوهشی نشان داد که پس از آموزش مهارت های حل مسأله به گروه آزمایشی، اکتساب این مهارت نسبت به گروه کنترل افزایش یافت. (تلادو و همکاران، ۱۹۸۴؛ کاپلان و همکاران، ۱۹۹۲). همچنین پس از آموزش مقابله با اضطراب (کاپلان و همکاران، ۱۹۹۲) و آموزش های مهارت های ارتباطی (پیک دویس۱ و همکاران،۱۹۹۰) چنین نتایجی بدست آمد. همچنین شور۲ (۱۹۹۱)، در پژوهش خود به این نتیجه رسید که مهارت حل مسائل بین فردی، با روابط اجتماعی مثبت با همسالان، امیدواری و همدلی رابطه مثبت دارد (نوری و محمدخانی، ۱۳۷۹).
9- در مطالعات مربوط به برنامه پیشگیرانهٔآموزش مهارتهای زندگی این نتیجه حاصل شده است که استفاده از مواد مخدر بین دانش آموزانی که در این برنامه آموزشی شرکت کردند، حداقل نصف میزان مصرف ‌دانش آموزانی بوده است که در این برنامه شرکت نداشتند (بوتوین وهمکاران،۱۹۹۸، به نقل از آقاجانی، ۱۳۸۱).
2-3. چارچوب نظری تحقیق
2-3-1- نظریه «پسران بزهکار» آلبرت کوهن
کوهن با بسط نظریات مرتن، مطالعاتی را در زمینه خرده فرهنگ های انحرافی انجام داد. او با بررسی پسران بزهکار، نظریه خرده فرهنگی را با تفکیک رفتار انحرافی جوانان از انحرافات اجتماعی بزرگسالان و تأکید بر بزهکاری پسران طبقات پایین تدوین کرد. سپس نظریه ای کلی درباره چگونگی پیدایش خرده فرهنگ بزهکار ارایه داد. از نظر وی، ساخت نظام اجتماعی و فرهنگ و سازمان اجتماعی آن برای افرادی که هر یک موقعیت های خاصی را در نظام اجتماعی اشغال کرده اند مسائلی از نظر هم سازی با شرایط اجتماعی به وجود می آورد و آنها را به طور مؤثر یا غیر مؤثر به وسایلی مجهز می کند تا مشکلات همسازی با محیط را حل کنند. هنگامی که برای برخی از این افراد وسایل «هم سازی» با محیط بر اساس معیارهای پذیرفته شده اجتماعی کافی نباشد، این افراد به نفی جنبه هایی از فرهنگ جامعه که مشکلات همسازی با محیط را برای آنان فراهم کرده اند پرداخته و خرده فرهنگ هایی که زندگی را برایشان آسان تر می سازد، جایگزین این جنبه های نفی شده فرهنگ جامعه می کنند. برای مثال، معلمان در ارزیابی دانش آموزان، معیارهایی از فرهنگ عمومی جامعه را ملاک قرار می دهند که معمولاً بر اساس استانداردهای طبقه متوسط تعیین شده است. این در حالی است که دانش آموزانی که در خانواده های طبقه پایین جامعه پذیر شده اند، به طور نسبی قادر به هم سازی با این معیارها نیستند و نمی توانند بر اساس این استانداردها با دانش آموزان طبقات اجتماعی دیگر رقابت کنند. بنابراین یکی از راه حل هایی که آنان برای مشکل هم سازی خود انتخاب می کنند، رفتار بزهکارانه با مشارکت دانش آموزانی است که شرایط مشابهی دارند. آنان دار و دسته های بزهکار را شکل می دهند؛ زیرا اگر به تنهایی مرتکب رفتار انحرافی شوند، از دیگران جدا افتاده و موفق نخواهند شد. این رفتارهای بزهکارانه در دار و دسته های بزهکار، مجموعه جدیدی از هنجارها را برای اعضای این دار و دسته ها فراهم می کند و آنها با ارتکاب انواع بزهکاری نظیر: تخریب اموال دولتی، شکستن کیوسک های تلفن، پاره کردن صندلی های اتوبوس های عمومی و غیره می توانند علیه مظاهر فرهنگ طبقه متوسط برای خود منزلت اجتماعی کسب کنند (احمدی، 1384: 73 و 72). به نظر کوهن، پسران جوانی که گاهی اوقات مرتکب برخی از کژ رفتاری ها می شوند، عمل آنها صرفاً به منظور کسب منافع مادی نیست؛ زیرا آنها بعضی از رفتارهای انحرافی جوانان مانند خشونت های فیزیکی را رفتاری می دانند که جوانان صرفاً به منظور لذت های شخصی مرتکب می شوند و این نوع رفتار توسط الگوهای خرده فرهنگی آنان به عنوان رفتارهایی درست ارزیابی می شود (ستوده، 1386: 148 و 47). در حقیقت فرهنگ فرعی بزهکاری به بزهکاران پاداش مثبت می دهد و در بین هم سالان به عنوان ارزش تلقی می شود که در نهایت باعث ایجاد انحراف آنها می شود (صارمی، 1380: 33). بر این اساس کوهن اعتقاد داشت جوانانی که از طبقات اجتماعی پایین تری هستند، اهداف یکسانی نظیر همان اهداف کلی جامعه دارند؛ اما اغلب اوقات به ابزارهایی که بتوانند به این اهداف برسند دسترسی ندارند. به همین منظور عضویت در یک خرده فرهنگ بزهکارانه می توانند به عنوان ابزارهای جایگزین برای رسیدن به این موقعیت اجتماعی باشد (سوتیل و همکاران، 1383: 171). به عبارت دیگر، خرده فرهنگ بزهکار پاسخ دسته جمعی افرادی است که در ساختار اجتماعی موقعیت یکسانی داشته و برای کسب موقعیت های اجتماعی بالا و مزایای مادی که به تبع این موقعیت حاصل می شود، احساس ناتوانی می کنند و انتخاب خرده فرهنگ بزهکار به طور دسته جمعی راه حلی است برای کسب موقعیت اجتماعی فرد بر اساس معیارهایی که از طرف آنان پذیرفته شده و انجام آنها برایشان امکان پذیر است (زاهد و الماسی، 1386: 74.)
2-3-2- نظریه «خنثی سازی» ماتزا
ماتزا نیز دیدگاه کلووارد و اهلاین را جبری دانسته و آن را رد کرد. او معتقد بود برای عمل انسان، باید آزادی عمل و حق انتخاب قائل شد. وی می گوید: «بسیاری از جوانان صرفاً بدون آگاهی از نتیجه عمل خود، به سمت کجروی کشیده می شوند. آنها تعهد واقعی به بزهکاری ندارند و فقط با این عمل تفریح می کنند. کجروی آنها به مشغولیت تمام وقت مربوط نیست؛ بلکه فعالیتی است گهگاهی و پراکنده که بنا به موقعیت، جایگزین رفتار می شود» (صارمی، 1380: 129 و128)
البته ماتزا قبول داشت که ارتباط نزدیک با فرد منحرف می تواند انحرافات بعدی را تحریک کند (چلبی و روزبهانی، 1380: 96). او تلاش کرد تا به معنا و مفهومی که بزهکار برای کنش خود دارد دست یابد و رابطه میان باورها و کنش فرد را بیابد؛ زیرا باورها، انگیزه و محرک کنش هستند و بدون فهم باورها، تبیین بزهکاری فاصله بسیاری با واقعیت بزهکاری دارد. ماتزا چنین می پنداشت که جوانان طبقه پایین، نه از فرهنگ مسلط جامعه تبعیت می کنند و نه آن را مردود می شمارند؛ بلکه بر این باورند که در عالم واقعیت، پیش آمدهایی برای آنان به وجود می آید که موجب پایین آمدن شئونات آنها می شود. چنین باور و فهمی از عالم واقع سبب می شود تا تقید اخلاقی به نظم قانونی را خنثی ساخته و یک نوع «ساخت های زبانی» بیاموزند که این ساخت ها آنان را قادر می سازد تا رفتار بزهکارانه را توجیه کنند. فنون خنثی سازی ارزش های فرهنگی مسلط که جوانان در توجیه رفتار بزهکارانه خود استفاده می کنند به شرح زیر است: انکار مسئولیت. یعنی اینکه خود را بیمار بدانند.
انکار آسیب رساندن به دیگران. مثل اینکه می گویند: «آنها ثروتمند هستند و می توانند این سرقت را تحمل کنند.
انکار قربانی بزه. نظیر اینکه بگویند: «ما به کسی آسیب نرسانده ایم»؛ یا اینکه گفته شود: «در هر صورت برای او این اتفاق رخ می داد.
سرزنش کردن سرزنش کنندگان. مثلاً گفته شود: «والدین یا کسانی که ما را مورد سرزنش قرار می‌دهند زمینه های بزهکاری ما را فراهم می سازند.
اظهار وفاداری. نظیر اینکه گفته شود: «من این کار را برای خودم نکرده ام» و یا اینکه گفته شود: «من نمی توانستم دوستانم را تنها بگذارم». به اعتقاد ماتزا، استفاده از این فنون خنثی سازی، جوانان طبقات پایین را قادر می سازد بدون اینکه احساس تقصیر کنند، خارج از چارچوب اخلاق و قانون عمل کنند. البته انتقادهایی نیز بر این نظریه وارد شده است. از جمله اینکه بسیاری از پیش فرض های ماتزا به آسانی قابل آزمون تجربی نیست. او این فرض را مطرح می کند که یک نیروی انگیزشی، جوانان را در حالتی از سر درگمی قرار می دهد و موجب می شود تا آنان مرتکب رفتار بزهکارانه شوند. اما در این فرض روشن نیست که چگونه این نیرو می تواند مشاهده شود یا اندازه گیری شود. افزون بر این، در حالی که ماتزا بزهکاری جوانان را در چارچوب جامعه شناسی انگیزه ها به خوبی مطرح کرده، ولی به علت اینکه نتوانسته است انگیزه های جوانان را در ارتکاب رفتار بزهکارانه به ساخت های اجتماعی ارتباط دهد، نظریه اش بیش از حد ذهنی شده است. ایراد دیگر اینکه ماتزا مهم ترین انگیزه بزهکاران را در ارتکاب رفتار بزهکارانه، آگاهی کاذب می داند؛ در حالی که مواردی نیز وجود دارد که فرد با آگاهی صحیح مرتکب رفتار بزهکارانه می شود (احمدی، 1384 80-77.) از بین سایر نظریه پردازان دیدگاه خرده فرهنگی، فِلِدمن بر این باور بود که جوان بزهکاری که اتومبیلی را می دزدد، برای فروش نیست؛ بلکه برای از بین بردن آن و یا رانندگی بدون رعایت قوانین است تا با این عمل پایگاه اجتماعی خود را در گروه تثبیت کند. او چنین تصور می کرد که برخی از جوانان برای نشان دادن صفت «کله شقی» و «جرأت حادثه جویی» که برای آنان بسیار ارزشمند است، به بزهکاری روی می آورند. برای مثال، ظاهراً مصرف مواد مخدر یا دزدی، جوان را در چشم هم گنانش در گروه خرده فرهنگی، کسی می سازد (ستوده، 1386: 148 و 147). ریموند گِسن نیز اعتقاد داشت بزهکاری ممکن است به وسیله وجود یک خرده فرهنگ بزهکاری برخاسته از طبقات زبون و مغضوب توضیح داده شود که حصول به مقام متوسط برای آنها غیر ممکن است. این خرده فرهنگ امکان دارد یک نوع نظام منسجم تشکیل دهد که اصولاً جدای از اخلاق کاری و به گونه ای اجتناب ناپذیر موجب بزهکاری شود (صارمی،1380:25) سرانجام بوردوا چنین استدلال کرد که کوهن خرده فرهنگ را برای تفسیر شکست تحصیلی به کار برده و مفهوم محرومیت فرهنگی برای آن قائل است؛ اما نظریه وی برای تفسیر بزهکاری کاربردی ندارد؛ زیرا محرومیت فرهنگی از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود ولی این انتقال در مورد خرده فرهنگ بزهکاری صورت نمی گیرد. البته چنین به نظر می رسد که منظور بوردوا این است که خرده فرهنگ بزهکاری به وسیله هر نسلی از جوانان که در مقابل موقعیت خود در ساختار اجتماعی واکنش نشان می دهند، از نو به وجود می آید (پیشین، 128)
2-3-3- نظریه یادگیری اجتماعی
بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی، رفتار انحرافی آموختنی است و در فرآیند رابطه با افراد دیگر، به خصوص در گروه های کوچک آموخته می شود. اندیشمندانی نظیر باندورا این نظریه را توسعه دادند. باندورا (1973) تأکید کرد که توانمندی انسان برای استفاده از نمادها به او یاری می دهد تا رویدادها را باز نماید؛ تجربه آگاه خود را تحلیل کند و با دیگران در هر فاصله زمانی و مکانی ارتباط برقرار کرده یا به طرح، خلق، تصور و پرداختن به اعمال دوراندیشانه اقدام کند. از نظر باندورا، رفتار در نتیجه کنش متقابل بین شناخت و عوامل محیطی به وجود می آید. شخص می‌تواند با کمک فرآیند الگوسازی و با مشاهده رفتار دیگران، چه به صورت تصادفی و چه آگاهانه، یاد بگیرد. انتخاب الگوی یادگیری به وسیله شخص، تحت تأثیر عوامل مختلفی نظیر: سن، جنس و موقعیت اجتماعی است و الگوهای برگزیده شده توسط فرد می تواند مطابق با ارزش ها و هنجارهای رسمی جامعه باشد. همچنین فرد ممکن است الگوهای رفتار انحرافی را برگزیند. بر همین اساس، فرآیند «مدل سازی» در کانون توجه نظریه یادگیری اجتماعی قرار دارد که در آن، شخص رفتار اجتماعی دیگران را به وسیله مشاهده و تقلید یاد می گیرد و آموختنی ها از طریق پاداش و تنبیه تقویت می شود (احمدی، 1384: 95 و 94). به عبارتی، نظریه یادگیری اجتماعی، اهمیت یادگیری مشاهده ای پاداش و تنبیه را مورد تأکید قرار داده و بیان می کند که کودک رفتارهای مربوط به جنس خود را از طریق مشاهده الگوهای نقش جنسی و تشویق شدن برای رفتارهای مناسب و تنبیه شدن برای رفتارهای نامناسب نقش جنسی فرامی گیرد (اسدورو، 1384: 155). این نظریه از جوانب متفاوت به گونه های متعددی به «تحریک های محیطی» که در این دیدگاه «مشوّق» نام گرفته اند اشاره می کند و مدعی است که این مشوق ها می توانند در افزایش رفتارهای ضد اجتماعی مؤثر باشند. در این نظریه همچنین یادآوری می شود که تأثیر این مشوق ها هنگامی معنادار خواهد بود که محیط، نوعی زمینه تقویت را برای ارتکاب رفتارهای ضد اجتماعی فراهم ساخته باشد. نمونه ای از این مشوق ها، برخوردارهای آزار دهنده گذشته، اوهام، استعمال الکل و مواد مخدر می باشد (بیات و همکاران، 1387: 80). یکی دیگر از دانشمندانی که در این خصوص مطالعه کرده است، پیرون می باشد که معتقد بود رفتار آدم ها را باید معلول روابط آنها با محیط مادی و اجتماعی دانست که در آن مؤثر هستند؛ و این رفتار را در آدم ها به وجود می آورند. از این رو طبیعت آدمی ممکن نیست مستقل از ساختمان واقعی میدان اجتماعی موجود باشد و گوناگونی فرهنگ ها، معیارها و ارزش ها به تفاوت های محیط مادی، عوامل اقتصادی، تماس با اقوام دیگر و پیش آمدها بستگی دارد (مجدفر، 55: 142)
2-4- تاثیر سایر عوامل بر بزهکاری
2-4-1- تأثیر عوامل ارثی در شخصیت افراد
هنگام ولادت بعضی خصایص از والدین به فرزندان منتقل می‌شود و همچنین معلوم گردیده که ارگانیزم هر کس به نحوی از انحاء تحت تأثیر عوامل ارثی قرار دارد و بالنتیجه عوامل ارثی می‌تواند در حد خود اختلالاتی را ایجاد نماید و شخصیت افراد را تحت تأثیر خود قرار دهد. آنچه مسلم است، توارث بهر نسبت و تحت هر شرایطی وجود داشته باشد، در تکوین شخصیت‌های گوناگون، اثر انکار ناپذیری دارد. چه بهر حال، توارث جزئی از ارگانیزم هر کس را تشکیل می‌دهد و همین ارگانیزم است که منشأ رفتار افراد قرار می‌گیرد. بحثی که در این مورد پیش می‌آید، این است که آیا اثر عوامل ارثی در افراد مطلق است یا نسبی، بدین معنی اگر بعضی از قسمت‌های ارگانیزم کسی حاوی برخی از عوامل ارثی باشد و این عوامل، اختلالات سوئی در آن‌ها ایجاد نماید آیا راهی جهت خنثی کردن و یا کنترل عوامل ارثی و یا آثار سوء آن وجود دارد؟ و می‌توان به نحوی از انحاء خود آن عوامل یا آثار سوء آن را زایل یا کنترل و یا تعدیل کرد و یا بهر حال، تحت هر شرایط آثار سوء آن تجلی خواهد کرد؟پاسخ به قسمت اول این سوال منفی است، چه همانطوری که قبلاً نیز اشاره شد، اساس این فکر همان مسأله ژنها است که هنوز کسی موفق به کنترل آن نشده، راهی هم جهت تغییر آن پیدا نشده است. در مورد قسمت دوم، می‌توان گفت پاسخ به این سؤال تحت شرایطی خاص، به طور نسبی مثبت می‌باشد. برای توجیه این قسمت، به بعضی از قسمت‌های مباحث قبلی اشاره می‌شود. در بحث مربوط به مراحل سه گانه شخصیت، متذکر گردید که «من» معرف شخصیت اجتماعی فرد می‌باشد (بر خلاف نهاد که مبین اعمال ناخودآگاه و طبیعی و جبلی است) برخورد «من» با واقعیات اجتماعی آگاهانه است و سازگاری شخصیت فرد و هدایت منطقی آن در اجتماع، بر عهده «من» است. «من» خواسته‌های نهاد را با خارج سازش می‌دهد. حل تضادهایی که بین ارگانیزم و واقعیت محیط خارج به وجود می‌آید و بر آوردن احتیاجات متنوع و متضاد با یکدیگر نیز وظیفه‌ی «من» است… همچنین در بحث مربوط به «من برتر» گفته شد که وظیفه‌ی «من» هدایت و کنترل سازگاری شخصیت فرد با محیط و کسانی است که با آن‌ها در تماس است، و هر قدر بیشتر با حقایق اجتماعی برخورد حاصل شود «من برتر» بیشتر رشد خواهد کرد، و بالاخره متذکر گردید که واقعیات اجتماعی، عوامل بسیار مهمی هستند که به «من برتر» حیات می‌دهد… (خاکپور 1354، 156 و 157). با توجه به مطالب فوق و تأثیر سایر عوامل فردی و محیطی (نظیر عوامل اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، طبیعی و… ) اعم از عوامل مثبت یا منفی، می‌توان گفت هر یک از عوامل فوق، چه مربوط به دوره قبل از تولد باشد و چه بعد از تولد و اعم از اینکه ارثی باشد یا نباشد، به نوبه‌ی خود شخصیت افراد را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد می‌تواند در کم و کیف آن نقش مؤثری ایفاء نماید. بلا تردید عوامل ارثی هر چه باشد، جزئی از شخصیت افراد را تشکیل می‌دهد؛ النهایه، تأثیر این جزء به حدود و میزان تأثیر سایر عوامل تشکیل دهنده شخصیت نیز بستگی دارد و مجموع این عوامل است که به صورت واحدی مرکب به نام شخصیت تجلی می‌کند. چه ممکن است عوامل مثبت دیگر (با وجود عوامل سوء ارثی) و اختلالاتی که از این جهت در رفتار افراد ایجاد می‌شود، آنچنان در مقابل عوامل ارثی تقویت شوند که اثرات سوء عوامل ارثی را خنثی نمایند و یا عوامل سوء ارثی آنچنان قوی نباشد که بتواند در رفتار افراد اثر سوئی باقی گذارند و این خود یک امر نسبی است که به شرایط گوناگونی بستگی دارد، چه اگر گفته شود وجود عوامل سوء ارثی بالمال اختلالاتی در ارگانیزم افراد ایجاد نموده و منجر به رفتار نابهنجار خواهد شد. لازمه‌ی قبول این نظر این خواهد بود که وجود عوامل سوء ارثی با بعضی اختلالات (و عدم تعادل در افراد) ملازمه‌ی قطعی داشته باشد و بالنتیجه آثار سوء آن نیز تحت هر شرایط ظاهر شود، حال آنکه با بررسی هایی که در مورد دارندگان کروموزوم Y اضافی به عمل آمده، معلوم گردیده است که کروموزوم Y اضافی در افراد غیر بزهکار نیز وجود داشته است. لذا وجود عوامل سوء ارثی (نظیر کروموزوم Y اضافی و غیره)، ملازمه‌ی قطعی با رفتار نابهنجار و بالنتیجه‌ی رفتار ضد اجتماعی ندارد. بعلاوه، همانطور که در بحث مربوط به «من» «من برتر» گفته شد، وظیفه‌ی «من» هدایت و کنترل سازگاری‌های شخصیت فرد با محیط و حل تضادهایی است که بین سه قسمت ارزنده شخصیت وجود دارد (که به کمک مکانیزم‌های دفاعی بین نهاد و من برتر، تعادل برقرار می‌کند)، در اینصورت، اگر وجود عوامل سوء ارثی در نهاد، ملازمه‌ی قطعی با رفتار ناهنجار داشته باشد، ایجاد تعادل بین نهاد و من برتر و تلفیق آن دو با واقعیات اجتماعی و کوشش در جهت رفع تضادهای موجود (با وجود آثار سوء عوامل ارثی) لااقل تا حدود تأثیر عوامل مذکور، بی ثمر می‌شود، حال آنکه هیچ یک از متخصصین و محققین تاکنون در این زمینه اشاره‌ای ننموده اند.
از این رو، می‌توان گفت عوامل مزبور بالقوه در تمام دوران زندگی اشخاص وجود دارد و تحت شرایط خاص می‌تواند (بالفعل) آنچنان تجلی کند که شخصیت افراد را تحت تأثیر خود قرار دهد و در این مرحله است که اگر شرایط لازم وجود داشته باشد، می‌تواند افراد را در معرض ناسازگاری و رفتار نابهنجار قرار دهد و بالنتیجه مسأله شخصیت‌های ضد اجتماعی را مطرح نماید. بنابراین، وجود عوامل ارثی در شخصیت افراد اثر قطعی دارد ولی ملازمه‌ی قطعی با رفتار نابهنجار ندارد. (خاکپور1354 ، 157و 158 ).
2-4-2- تأثیر عوامل مادرزادی در شخصیت افراد
گرچه عوامل مادرزادی از جهاتی شبیه به عوامل ارثی است، ولی عوامل مزبور را نمی توان در ردیف عوامل ارثی دانست، چه عواملی مادرزادی حدفاصل بین عوامل ارثی و اکتسابی است. اکتسابی نیست، زیرا هنگام تولید در اثر ضایعات و صدمات و کمبودهای مربوط به دوران قبل از تولد در فرد ایجاد شده است و تنها در موارد غیرقابل پیشگیری معالجه، در حکم عوامل ارثی است. ارثی نیست، زیرا وجود این عوامل ناشی از دوران انعقاد نطفه تا زمان تولد است و آثار آن نیز تنها در خود شخص منعکس می‌شود (برخلاف عوامل ارثی)، نه در سایر افراد خانواده دیده می‌شود و نه هم (عموماً) به دیگران منتقل می‌شود. در عین حال، تأثیر آن در شخصیت افراد نظیر همان خصوصیات و کیفیاتی است که درباره تأثیر عوامل ارثی متذکر گردید.