1
آستل که محافظه کار و سلطنت طلب بود، نه از شمول حقوق سیاسی به زنان هواداری می کرد و نه حتی به اکثریت مردان، بلکه بر ظرفیت زنان برای تفکر منطقی تأ کید داشت، تفکری که توجه به زیبا و زنانه بودن به منظورپیدا کردن شوهر آن را از رشد باز داشته است. آستل زنان را ازاندرز میداد که از ازدواج بپرهیزند، ذهنشان را پرورش دهند و اززندگی عاری از وابستگی به مردان لذت ببرند، رشته تجویز هایی که به نظر والری برایسون ، پیش در آمد شماری از عقاید اصلی فمینیسم رادیکال عصر ماست.2
افزون بر صدای تا حدی منزوی فرد مانند آستل، دیرپایی آرای فمینیسی را می توان درهمراه بودنش با فعالیتهای سازمان یافته در جهت تامین حقوق برابر برای زنان دانست. برای مثال: ریشه‏های فمنیسم به عنوان یک جنبش را علی الظاهر می‏توان به ایجاد باشگاههای زنان طی انقلاب فرانسه، یا به فعالیتهای زنان درگیر در جنبش الغای بردگی ومبارزه با مشروبات الکلی در قرن نوزدهم رساند.در مورد الغای بردگی، این فعالیت به متینگ سنکا فالز در ژوئیه ۱۸۴۸ و انتشار «اعلامیه تصمیات و احساسات» انجامید که بند اول آن ادامه اعلامیه حقوق بشر بود:
«ما معتقدیم این حقایق بدیهی‏اند: که تمام مردان و زنان مساوی خلق شده اند. این بیانیه را عامل شتاب دهنده در پیدایش جنبش حق رای برای زنان می دانند که در صدر دستور کار فمینیستهای موج اول بود.»
در این جا اصرار بر این نیست که برای هر فرد، حادثه یا متنی می توان ادعای حق تقدم بر دیگری قائل بود، بلکه طرح کردن این نکته است که مشخصه تاریخچه آرا و فعالیتهای فمنیستی نه پیشرفت ملایم و مداوم، که جهش های ناگهانی است. درباره پیدایش فمینیسم موج دوم اگر بتوان حرفی زد این است که مشخص کردن زمان و نحوه آن حتی مشکل تر است ، بیش از هر چیز به این دلیل که بخش عمده فعالیتهای اولیه در محیط‏های غیررسمی صورت می‏گرفت که زنان به همان اندازه، و شاید بیشتر، درگیر جلسات «ارتقای آگاهی» بودند تا جلسات علنی و مشهورعمومی.1 ماهیت تاحدی درهم و برهم خود این جلسات به رشد اختلافها و تفاوتهایی کمک کرد که همواره مشخصه برنامه فمینیسم بوده است. در حال که نادرست است بگوییم فمینیستهای پیشین تنها به حق رای توجه داشتند. در دستور کار فمینیسمتهای عصر جدید موضوعهای گسترده تری دیده می شود. به طور خاص، الویتی که به خط مشی مبتنی بر جنسیت طبیعی داده می شود به تقسیم بندیهای درون جنبش زنان افزوده است.

۳- نظریه های فمینیستی با دیدگاه سیاسی
الف: فمینیسم لیبرال اولیه
کتاب دفاع ولستون کرافت یکی از نخستین در خواستها برای تساوی حقوق زنان بود. او برتوانایی عام زنان برای تفکر معقول تاکید میکرد وخواهان فرصتهای تحصیلی مساوی به عنوان وسیله ای برای دستیابی زنان به استقلال شد. زمانی که زنان از آموزشنهای یکسانی برخودار شوند، افرادی که قادر به انجام وظایف خویش در چهارچوب روابطی هم قطارانه اند می توانند از روی عقل به به ازدواج مباردت ورزند.چنین وصلتی بخصوص در بین طبقه متوسط که روی سخنش با آن بود جای الگوی عا م ازدواج را که در آن زنانی «عاطفی» فکرشان به سبب تربیت شدن برای دست نشاندگی در خانه پرورش می یابند و دنبال امنیت و وابستگی برده واربه مردانی «صاحب عقل» می گردند خواهد گرفت.
این بحث ولستون کرافت پیش درآمدی بود بر درک خصایل نقشهای مبتنی برجنسیتی که برای مردان و زنان مناسب تشخیص داده میشد.او با این کار مونث بودن به عنوان خصوصیتی طبیعی را رد می‏کرد و تاکید داشت که چنین چیزی مصنوعی و چند دست مردان و در جهت منافع خود آنها ست و به گونه ای ساخته و پرداخته شده که انسان بودن ماهوی زنان انکار شود. ولستون کرافت در زدن پنبه خصلت تانیث نظرش به نویسنده هم عصرش ژان ژاک روسو(۷۸-۱۷۱۲) بود.
روسو در جزوه آموزشی اش امیل ،از تفاوتهای بین دوجنس دفاع میکرد واین عقیده سبب می‏شد که زنان را محکوم به وابستگی طبیعی به مردان بداند. زنان در تصویر روسر فاقد خصوصیات شهروندی‏اند، یعنی خصوصیاتی مانند عقل، نیرو و مختاری که بنا به استدلال او که طبیعتاً عاطفی٬ ضعیف و مطیع‏اند. این تفاوتها قابل بحث، روسو را تجویزروشهای آموزشی کلاً متفاوتی برای دختران و پسران می کشاند: پسرها باید تعلیم ببینند تا موجداتی عقلاتی، معنوی وحاکم بر خویش بار بیابند، درحالی که دختر را باید برای فرمانبرداری در خانه و کسب مهارتهایی که شوهر آینده را خوش بیاید آموزش داد. ولستون کرافت از تمایز «طبیعی» روسو بیزار بود و برتوانایی عام هر دو جنس برای فکر و عمل عقلایی پای می‏فشرد.
این نظر را که زنان صاحب خصلت مشخصی‏اند که ریشه در جنسیت شان دارد را رد می‏کرد، هر چند که قبول داشت «سرنوشت خاص» بیشتر زنان ازدواج ومادر شدن است. با قرار دادن تجویزش در چهار چوبی تا حدی فایده گرایانه، پیش بینی می کرد که زنان استقلال حاصل از تعلیمات مشترک را در حیطه امور خصوصی وخانگی به کار می بندند وظایف اداره خانواده را از روی عقل و با کفایت انجام می دهند: «از زنان موجوداتی عقلانی و شهروندانی آزاد بسازیم تا همسران و مادران خوبی شوند.»1
نه این عقیده که تقسیم کار در خانواده بر مبنای جنسیت باید دگرگون شود وارد محاسبات او می شد ونه این تصویر که خود خانواده مکانی برای ستم بر زنان است. نظر اخیر بین فمینیستهای سوسیالیست و فمینیست رایج بود و فمینیستهای رادیکال نزدیک به دویست سال بعد دوباره آنرا تقویت کردند
. علاوه بر این، ولستون کرافت کار کردن زنان را محدود به آنهایی می کرد که تصمیم می گیرند ازدواج نکنند.
فمینیسم لیبرال اولیه با تاکید بر حقوق برابر به تساوی قانونی برای زنان گره خورد ودر آثار هریت تیلور و شوهراولش، جان استوارت میل (۷۳-۱۸۰۶)، شامل حق رای وفرصتهای بیشتری برای اشتغال بود. میل که بیشتر در خط فایده گرایی لیبرالی بود تا شبیه ولستون کرافت که از حقوق طبیعی دفاع میکرد، خواسته‏هایش عمدتاً از جنبه منافعی بیان میشد که از رهگذر اجرای حقوق مساوی نصیب جامعه می شود.
چنانچه روابط بین مردان و زنان بر مبنای مساوات قرار گیرد، استعدادهای بیشتری در دسترس خواهد بود وپیشرفت معنوی سریع تر حاصل خواهد شد: در نتیجه، مجموع نیکبختی بشر فزونی خواهد گرفت.
میل با درنظر گرفتن این امکان که زنان مزدوج بتوانند شغلی به دست آورند این را سرنوشت تنها زنانی «استثنایی» می دانست. از نظر او مهم تر این بود که زنان تا آن حد آموزش ببینند که بتوانند، و نه ناچار باشند دنبال کاری بیرون از محیط زناشویی بگردند. او هم مانند ولستون کرافت پیش بینی میکرد زنان مزدوج وظایف همسری و مادری را ترجیح دهند. اما هریت تیلور نظرات کاملاً متفاوتی داشت. زنان را، چه مجرد و چه شوهردار با قاطعیت نشویق می کرد نه تنها به عنوان وسیله ای برای استقلال مالی بلکه، مهمتر از آن برای استقلال روانی دنبال کار کردن بروند زیرا کار کردن عزت نفس را قوت می بخشد و مشارکت اصیل و مساوی بین زن و شوهر را تسهیل می کند.
ب: فمینیسم مارکسیستی
سوسیالیسم تخیلی جایگاه مهمی در تکامل فمینیسم دارد. اما کارل مارکس (۸۳-۱۸۱۸) وفردریش انگلس (۹۵-۱۸۲۰) مسیر اصلاح طلبانه و تجربی آن به سوی جامعه ای تساوی طلب را رد کردند. آن دو که دل در گروه نظریه تاریخ مبتنی بر تضاد طبقاتی و انتقاد انقلابی به جامعه ای سوسیالیستی، و نهایتاً کمونیستی، داشتند آرای فمنیستی را به سبب اولویت دادن به مبارزه طبقاتی در مقاوم دوم پس از آنها قرار می دادند. در چنین حالتی، مشخصه رابطه مارکسیستم و فمنیسم «از دواجی نا شاد» بوده است.
این تصور تا حدی بدین سبب است که آنچه بعداً سوسیالیستها مسئله زن نام نهادند عملاً در آثار خود مارکس غایب است. مارکس توجه چندانی به روابط دوجنس نکرد، با این اعتقاد که رهایی زنان نتیجه جانبی ایجاد سوسیالیسم خواهد بود. در چنین حالتی، موقعیت زنان، ومردان، بدیهی پنداشته میشد: گذار به کمونیسم زمینه‏ای فراهم خواهد کرد که در آن برابری جنسی حاکم خواهد گشت.
مارکس در حالی که، مانند لیبرالها و معتقدان به آرمانشهر، میپنداشت شرایط محیط به طبیعت انسان شکل می‏دهد، این عقیده را رد می کرد که طبیعت انسان بتوانند در سرمایه داری یا در میان گروهی کوچک که در قالب روابطی تعاونی به حاشیه جامعه سرمایه داری بچسبد تحقق یابد.
تاکید او بر این بودکه تنها با تغییر شکل سرمایه داری طبیعت انسانی آزاد و حاکم بر سرنوشت خویش شکوفا می‏شود و تساوی جنسی پدید می‏آید.
لازمه آن تغییر، انقلابی است از سوی کارگرانی دارای آگاهی طبقاتی که با تمام توان در جهت نیل به آن پیش بروند. همه چیزهای دیگر صرفاً مایه حواس پرتی است: بنایراین زنان و مردان باید در دامن زدن به سیاست طبقاتی درگیر شوند و مسئله زنان را تا سرنگونی سرمایه داری کنار بگذارند.
برخورد کلاً ناکافی مارکس به روابط دو جنس را دوست و همکارش فردریس انگلس و اگوست ببل (۱۹۱۳-۱۸۴۰)، سوسیال دموکرات آلمانی، شرح و یسط دادند. هر دو نفر زنان را تشویق میکردند که در مبارزه مشترک برای دستیابی به جامعه ای بی طبقه وفارغ از روابطی استثمار گرانه که در ذات سرمایه داری است به مردان بپیوندند.
مالکیت خصوصی وهمراه آن، انگیزه هایی مادی برای ازدواج که زنان را به بردگی می‏کشد ناپدید خواهد شد. نه مارکس، نه انگلس و نه ببل مخالف ازدواج نبودند، اما بحث می کردند که تنها در یک جامعه سوسیالیستی این رابطه بر پایه عشق وفارغ از استیلای جنس مذکر خواهد بود که هم در اقتصاد و هم در تقسیم ناعادلانه کار در خانواده تجلی می یابد.
آنان زیر دست بودن زنان را یکی از مشخصه های همیشگی جوامع سرمایه داری می دیدند که در نظام سوسیالیستی از میان خواهد رفت. البته انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ ظاهراً برای آنچه لنین (۱۹۲۴-۱۸۷۰) «رهایی واقعی زنان» نامیده بود فرصتی فراهم کرد. لنین که یکی از هواداران تساوی حقوق زنان بود اعتقاد داشت راه رسیدن به رهایی از مشارکت تام و تمام زنان درزندگی اقتصادی و سیاسی می گذرد. رژیم جدید نیروی زیادی صرف کرد تا وظایفی را که پیشتر در خانه انجام می‏شد و بر عهده زنان بود از طریق عمومی تدارک ببیند: مهد کودکها، کودکستانها و غذا خوریهای عمومی به عنوان وسیله ساختن زنان در ایفای نقشی کامل در رسالت اقتصادی وسیاسی ساختن بنای سوسیالیسم تاسیس شد. علاوه بر این، طلاق آسان شد و به همچنین دسترسی به امکان سقط جنین. چنین شیوه‏های حمایتی، همراه با ورود توده زنان به صحنه کار، برای پایان دادن به بردگی در خانه، اساسی قلمداد می‏شد.
نوید سوسیالیسم انقلابی وسوسه انگیز بود؛ گاه نیز پیش می آمد که قول و قرارها را زیر پا بگذارند. پس از جنب وجوش دهه۱۹۲۰ در جهت تامین «برابری زندگی» علاوه بر برابری حقوق، با به قدرت رسیدن استالین (۱۹۵۳-۱۸۷۹) «مسئله زنان» نادیده گرفته شد و اصلاحات اولیه در مسیر عکس افتاد. با فرا رسیدن سال۱۹۳۰، تنها سیزده سال پس از انقلاب، استالین مسئله زنان را حل شده اعل
ام کرد و تنها با از میان رفتن اتحاد شوروی ابعاد وابستگی زنان روشن شد. به رغم ورود زنان به حیطه امور فعالیتهای عمومی، از جمله به اشتغال کامل، پدر سالاری نه تنها از میان نرفت بلکه در جامعه شوروی عمیقاً جا افتاد.
میراث مارکسیسم سبب سردرگمی فمنیستهای مارکسیست و سوسیا لیست بعدی شده است. مارکسیستها در همان حال که می گفتند در نظام سرمایه داری زنان در معرض ستم اقتصادی‏اند و به عنوان ارتش ذخیره کار می‏توان هرگاه لازم باشد استخدام و اخراجشان کرد و حقوقهای نا چیزی به آنها داد، از این مکان غفلت می کردند که زنان در معرض شکلهای دیگری از ستم نیز قرار دارند. بهایی که مارکسیسم به انسجام طبقاتی می داد روابط زنان ومردان را از نظر می پوشاند .تصویری که از انها به عنوان متحدانی طبقاتی ارائه می‏شد جایی برای این احتمال نمی گذاشت که پدر سالاری بتواند پس از الغای سرمایه داری دوام یابد.
اما این تلاش برای همراه پنداشتن پدر سالاری با یک نظام اقتصادی خاص مشوق دیگر فمنیستها نشد. فمنیستهای رادیکال که معتقد بودند نظام

Published on :Posted on

Post your comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *