مقاله رایگان با موضوع سرمایه‏داری، قرن نوزدهم، نظریه فمینیستی، نابرابری ها

دانلود پایان نامه

مردان مخالفت نکرد.) تحلیل یاد شده این واقعیت را نادیده می گیرد که زنان همواره در بقای اقتصادی خانوار مشارکت داشته اند و این نظر را که به مردان در ازای کارشان نسبت به زنان دستمزد بیشتری پرداخت می شود، مورد سوال قرار نمی دهد – احتمالاً به این دلیل که به مردان باید دستمزد خانوادگی پرداخت.
فمینیستهای مارکسیست می خواهند تحلیل مارکسیستی از جوامع سرمایه داری را، با ادغام تبیینی برای فرودستی زنان در آن، حفظ کنند. کار انگلس، همکار مارکس، نقطه آغازی برای پرداختن نظریه فمینیستی مارکسیستی بسنده ای بوده است. انگلس1، در تحلیلش از ارتباط میان منشاء خانواده و رشد سرمایه داری، می گوید که خانواده هسته ای بورژوایی به دلیل ضرورت های نظام سرمایه داری، تشکیل شد، و به خصوص به این دلیل که مردان می خواستند دارایی شان را به وارثان مشروع شان بسپارند. به اعتقاد انگلس این نکته معنایش آن نیست که مردان میخواستند زنان را با ازدواج کنترل کنند تا بدانند وارثان شان کیستند. موقعیت فرودست زنان شکلی از ستم بوده و هست که در خدمت منافع سرمایه داری است. تمام زنان ستمدیده اند، چه با مردان سرمایه دار ازدواج کرده باشند، و چه با مردان کارگر فمینیست های مارکسیست این مدل را جرح و تعدیل کرده اند تا نظریه ای بپردازند که می کوشد در مورد فرود دستی زنان و نیز اشکال استثمار طبقاتی توضیحی بسنده به دست دهد؛ نظریه ای که برای حاشیه ای بودن زنان در نظریه مارکسیستی سنتی هم چاره‏ای بیابد. آنان می خواهند روابط میان فرودستی زنان و جنبه های دیگر سازمان دهی شیوه تولید سرمایه داری را تحلیل کنند و توضیح دهند. کوشش برای پیوند دادن فمینیسم با مارکسیسم دشوار بوده است، ولی فمینیستهای مارکسیست معتقدند باید پذیرفت که ستم بر زنان به طور پیچیده ای با نظام سرمایه داری مربوط است. با فرض این ارتباط و با فرض کورجنسی مارکسیسم، باید آن طوری از نو صورت بندی کرد که برای فرودستی زنان و اقلیت های قومی و دیگر گروه های تحت استثمار در چنین جوامعی، توضیحی بسنده و مناسب هر کدام به دست دهد. آنان مدعی اند که چنین نظریه ای ما را قادر خواهد ساخت تا راهبردهایی ابداع کنیم که به رهایی گروه های فرودست بیانجامند – چیزی که تنها با براندازی نظام سرمایه داری خود به خود تحقق نمی یابد.
یکی از کامل ترین توضیحات فمینیستی مارکسیستی از آن میشل بارت در ستم امروز بر زنان (1980) است.2 او در مورد ارتباط میان ستم بر زنان و استثمار طبقاتی در جامعه سرمایه داری تحلیلی مارکسیستی تالیف کرده است؛ هدف او در این تحلیل رد کردن این نظر است که استثمار زنان با تکیه بر تفاوتهای زیستی میان مردان و زنان و یا با توجه به «ضرورت های» نظام سرمایه داری قابل توضیح است، و نه عقاید (ایدئولوژی های) مسلط؛ گفتنی است که این عقاید بدیهی می دانند که زنان فروتر از مردان اند، و وظیفه زنان همسری و مادری یا مانند اینهاست. بارت علیه رویکردهایی از قبیل «نظریه کارخانگی» دلیل می آورد. نظریه یاد شده با این فرض آغاز می شود که ستم بر زنان جزء لاینفک نظام سرمایه داری است؛ و معتقد است که نمی توان ثابت کرد که باز تولید خصوصی شده (خانوادگی)، که از کار بی مزد خانگی زنان استفاده می کند، ارزان ترین شیوه باز تولید نیروی کار است. همچنین، این نظریه توضیح نمی‏دهد که چرا این زنان اند که در حوزه خانگی کار می کنند نه مردان.
فهمیدن موقعیت اجتماعی زنان به عنوان موقعیتی تحت استثمار سرمایه و نیز رابطه فاقد قدرت وابسته زنان به شوهران و پدرانشان ضروری است. روابط مردسالاری باید در تحلیل طبقاتی ملحوظ شوند؛ به عبارت دیگر باید پذیرفت که مردان، حتی در طبقه کارگر، به عنوان مرد امتیازاتی دارند و بر زنان اعمال قدرت می کنند. بارت این نظر را رد می کند که سلسله مراتب طبقاتی و جنسیتی دو نظام جداگانه اند و معتقد است که بایستی طوری در نظریه مارکسیستی تجدید نظر کرد و آن را متحول ساخت که مناسبات جنسیتی در مرکز تحلیل آن جای گیرند. به نظر او رمز ستمدیدگی زنان، نظام «خانواده یا خانوار» است؛ مجتمعی که شامل یک ساختار اجتماعی و یک ایدئولوژی معین – خانواده گرایی است.
خانوار از تعدادی افراد، معمولاً از لحاظ زیستی و قانونی خویشاوند. تشکیل می شود که با هم زندگی می‏کنند و در نظام خانوادگی شریک اند. خانواده هسته ای، بنا به تعریف ایدئولوژی خانوادگی، «به طور طبیعی» بنیان می گیرد، جهانشمول است و تقسیم کاری «طبیعی» را مشخص می سازد؛ تقسیم کاری که مرد را تامین کننده امکانات اقتصادی و زن را تیمار دار و تامین کننده کار بی مزد خانگی می داند.
این نوع نظام خانواده جنبه ناگزیری از جامعه سرمایه داری نیست. بلکه پدیده آمده تا یکی از ارکان روابط طبقاتی ای را که به طور تاریخی پدیدار گشت که طی آن ایدئولوژی خانوادگی به روابط تولیدی سرمایه داری راه یافت. این ایدئولوژی عقیده داشت که نقش طبیعی زن کارگر خانگی، یعنی همسر و مادر، بودن است؛ ایدئولوژی یاد شده تا اندازه ای از نظارت پیش سرمایه داری درباره جایگاه زن ناشی شد، اما علت گسترش آن بیش تر متناسب بودنش با وضعیت جدید بود؛ در این وضعیت، با پیدایش سرمایه داری صنعتی، روابط خانوادگی بورژوایی تثبیت شده بود. بارت معتقد است که در اوایل قرن نوزدهم، طبقه کارگر سازمان یافته این ایدئولوژی را پذیرفت نظام خانواده یا خانوار، در میان قرن نوزدهم، در نتیجه پیوند اتحادیه های صنفی و سرمایه داران تثبیت شد؛ هر دو در گروه معتقد بود
ند که زنان را باید از نیروی کار کنار گذاشت و مردان باید دستمزد خانوادگی کسب کنند. به این ترتیب، مردان برای دستمزد خانوادگی مبارزه کرده اند. و قوانین حمایتی ای که دولت گذراند رقابت زنان را در بازار کار برای گرفتن دستمزد پایین از میان برد و زنان را به کار در حوزه خانگی وادار کرد.
نظام خانواده یا خانوار با منافع کوتاه مدت مردان سازگار بود، اما با منافع بلند مدت شان سازگاری نداشت؛ زیرا در طبقه کارگر شکاف ایجاد کرد بطوری که مردان و زنان طبقه کارگر دارای منافع متفاوتی شدند. نظام خانواده با منافع بلند مدت سرمایه داری سازگار بود، زیرا طبقه کارگر را تقسیم کرد، و سبب شد زنان ذخیره کارگران با دستمزد پایینی را فراهم کنند که می شد از آن به عنوان نیروی کار اضافی انعطاف پذیر و یکبار مصرف استفاده کرد.
ستمدیدگی زنان، در دورانی که طی آن شکل گرفت، بنیانی مادی نداشت، اما اکنون دارای چنین بنیانی شده است. ستمدیدگی زنان در روابط تولیدی، در تقسیم جنسی کار در حوزه کارمزدی و نیز بین حوزه های کارمزدی و کار خانگی به صورت عاملی اساسی درآمده است. ستمدیدگی زنان برای باز تولید شیوه تولید سرمایه داری در شکل کنونی آن ضروری است.
مشکل بزرگ نظریه فمینیستی مارکسیستی این است که نمی توان شیوه‏های ستم مردان بر زنان و شیوه‏های بهره‏مند شدن آنان از کار خانگی‏ بدون دستمزد زنان به اندازه کافی اهمیت قائل شود. فمینیستهای مارکسیست به لزوم اهمیت دادن به روابط مرد ‏سالاری و نیز چگونگی در هم تنیدن این روابط با سرمایه‏داری پی برده‏اند، ولی این روابط را بدون تغییر می‏بینند و نمی توانند دریابند که میان منافع مردسالای و منافع سرمایه داری هیچ وجه مشترک ضروری و اجتناب ناپذیری وجود ندارد. برای مثال «بارت» نمی تواند توضیح دهد که با توجه به علاقه سرمایه‏داری به هدف به حداکثر رساندن سود. چرا صرف نظر کردن از کار ارزان زنان به نفع آن است. فمیفیسم مارکسیستی تببین مسائل را تا حد مقولات نظریه مارکسیستی تقلیل می دهد . این رویکرد نمی تواند به روابط مرد ‏سالارانه در جوامع غیرسرمایه‏داری توجه کند و نیز نمی تواند درباره موقعیت ویژه زنان سیاهپوست یا زنان جهان سوم درست بیندیشد. رویکرد فمینیسم مارکسیستی همچنین از تجارب روزمره زنان در روابط شان با مردان فاصله می گیرد و دوری می گزیند.

مطلب مرتبط :   تحقیق رایگان با موضوعبیع متقابل، نفت و گاز، حق الزحمه، قراردادهای نفتی

‏ج – نظریه فمینیستی رادیکال یا انقلابی
اعتقاد اصلی فمینیست های رادیکال یا انقلابی این است که نابرابری های جنسیتی حاصل نظام مستقل مردسالاری اند، و نابرابری های جنسیتی شکل اصلی نابرابری اجتماعی اند. آنان می گویند تقسیم جنسی کار که تحکیم کننده و تقویت کننده نظام سلطه مردانه بوده، همواره وجود داشته است. مرد سالاری نظامی جهانی است که در آن مردان بر زنان مسلط‏اند. فمینیسم رادیکال اساساً جنبشی انقلابی برای رهایی زنان است. طرفداران آن می گویند که هیح حوزه ای از جامعه از تبیین مردانه بر کنار نیست؛ و در نتیجه، باید در هر جنبه‏ای از زندگی زنان که هم اکنون «طبیعی» تلقی می شود‏، تردید کرد و برای انجام امور شیوه های جدیدی یافت. آنان معتقدند که نظریه موضوع فعالیت جداگانه ای نیست که نخبه ای آن را ‏به انجام رساند، بلکه جنبه جدایی ناپذیر عمل فمینیستی است.
نظریه از عمل پدید می آید، پیوسته در تجربه سنجیده می شود و پیوسته از نو تدوین می شود. انقلاب، برای فمینیستهای رادیکال، در همین جا و از هم اکنون بازتابی آغاز می شود ‏که برای تغییر زندگی خود ‏و رفع ستم فعالیت مثبت انجام می دهند.
فمیفیسم رادیکال و انقلابی حیطه یگانه ای نیست. در این نظر سه مسئله اصلی ملاحظه می شوند:
1- رابطه میان سیاستهای فمینیستی و رفتار جنسی فردی – این پرسش اساسی مطرح است که آیا زنان می توانند به زندگی با مردان ادامه دهند، یا جدایی ضروری است؛
2- ‏آیا تفاوتهای جنسی به طور زیستی یا به طور اجتماعی پدید می آیند؛
3- ‏کدام راهبرد سیاسی را باید اتخاذ کرد: کناره گیری یا دگرگونی.
یکی از نخستین تفسیرهای اساسی و منظم از فمیفیسم راد‏یکال را شالامیت فایرستون در کتاب خود د‏یالکتیک جنس (1974) ارائه کرد. نخستین کلمات کتاب از این قرارند: «‏طبقه جنسی آنقدر پیچیده است که قابل رویت نیست.» هدف اثر او (و آثار فمینیست های رادیکال بعدی) مرئی کردن آن است. او معتقد است که فرود‏ستی زنان نه تنها در زمینه های آشکاری مثل قانون و اشتغال، بلکه در روابط شخصی نیز وجود دارد. تفاوت میان دو جنس کل زندکی را سازمان میدهد زنان نه تنها از مردان متمایزند، بلکه زیر دست آنان اند. مرد دشمن اصلی است. وظیفه نظری باید فهمیدن نظام جنس – جنسیت، و وظیفه سیاسی باید پایان دادن به آن باشد.
شالامیت فایرستون معتقد است که تفاوت میان مردان و زنان مبنایی زیستی دارد: زنان به دلیل فیزیولوژی تناسلیشان و به این دلیل که ناگزیرند از نوزاد ‏ناتوان انسان مراقبت کنند، از لحاظ جسمی ضعیف تر از مردان‏اند. به نظر او این امر روابط اجتماعی ای را ایجاب کرد که باعث شد زنان برای تامین امنیت جسمانی به وابستگی به مردان تن دهند. نهادهای اجتمامی، به ویژه آداب جنسی و پرورش کودک که سلطه مردانه را تقویت می کنند. بر این ضرورت زیستی افزوده شده‏اند. با این همه به نظر او چون پیشرفت‏های تکنولوژی بارداری از بین بردن مبنای زیستی فرودستی زنان را میسر ساخته اند، سلطه مردانه دیگر ضرورتی ندارد. این پیشرفت ها زنان را از اجبار به بچه دار شدن (از راه پیش گیر
ی) رها کرده یا خواهند کرد، و مردان و زنان می توانند در کار بچه آوردن و بچه داری سهیم شوند.
بیش تر فمینیست های رادیکال جدید این نظر را که فرودستی زنان به فروتری زیستی زنان مربوط است، قبول ندارد. آنان این عقیده را که قربانی (زن) مقصر است، رد می کنند. آنان می گویند تقصیر از زیست شناسی مردانه است: مردان به طور طبیعی خشن اند و از خشونت شان برای تسلط یافتن بر زنان استفاده می‏کنند (برای مثال در مورد تجاوز). مری دیلی در پزشکی زنان (1978) با سند و مدرک ثابت می کند که شیوه های مردان در به کارگیری خشونت برای تسلط یافتن بر زنان وحشتناک‏اند. او چند نمونه از شیوه‏هایی را که مردان با آنها به زنان آسیب رسانده‏اند و برای سلطه داشتن بر آنان خشونت به کار برده‏اند (و هم چنان به کار می برند) ذکر می کند: خودسوزی زن هند و، بستن پای زنان چینی، ختنه زنان افریقایی، شکار ساحره‏های اروپایی، و پزشکی زنان امریکایی، این فمینیست‏ها زنان را ترغیب می کنند تا بر اساس زنانگی «واقعی»، بر مبنای ماهیت زیستی زنان که مردسالاری آن را

دیدگاهتان را بنویسید