مقاله با موضوع تعاریف هوش معنوی و روش انجام کار

دانلود پایان نامه

3- عشق : عشق منعکس کننده ی بعد اخلاقی معنویت می باشد ، بخصوص زمانی که توسط باورهای مربوط به واقعیتی غایی یا وجودی مقدس برانگیخته شده باشد. بسیاری از آموزگاران معنوی همچون دالایی لاما، عشق را به مثابه ی جوهره ی معنویت می دانند ومعنویت را با ویژگی هایی از روح انسان همچون عشق ، شفقت ،صبر ،تحمل ،بخشایش،رضایت خاطر ،احساس مسئولیت وحس سازگاری که شادمانی را برای خود ودیگران به ارمغان می آورد ،مرتبط می دانند.از نظر هارتز ،اینکه بتوانیم عشق بورزیم یا نه منعکس کننده ی این موضوع است که دو بعد دیگر معنویت (معنا وتعالی ) را، تاچه اندازه جدی می گیریم ،منظور از عشق صرفا یک احساس نیست، عشق می تواند مستلزم انجام دادن کاری باشد که بیشترین فایده را برای خود و دیگران در پی داشته باشد(هارتز،ترجمه ی کامگار وجعفری،1387)


از دیدگاه غباری بناب وهمکاران ، معنویت عبارت است از :ارتباط با وجود متعالی، باور به غیب، باور به رشد و بالندگی انسان در راستای گذشتن از پیچ وخم های زندگی وتنظیم زندگی شخصی برمبنای ارتباط با وجود متعالی در هستی معنادار، سازمان یافته وجهت دار الوهی .این بعد وجودی انسان فطری وذاتی است و با توجه به رشد وبالندگی انسان ودر نتیجه انجام تمرینات ومناسک دینی متحول شده وارتقا می یابد(غباری بناب وهمکاران ،1387).
٢-3- انواع هوش:
در اوایل قرن نوزدهم، هوش عقلانی، بهره هوشی یا IQ بسیارمطرح بود. منظور از هوش عقلانی توانایی افراد برای حل مشکلات استراتژیک و موقعیتی است. روان شناسان برای اندازه گیری این نوع هوش، آزمون هایی فراهم کردند که از این آزمون ها برای درجه بندی یا امتیازدهی هوش افراد استفاده شد. بهره هوشی یا IQ بالا، ظاهراً افراد را در توانایی هایشان هدایت می کرد و قدرت پیش گویی کننده بالایی برای یافتن مسیر موفقیت های افراد داشت. دانیال گولمن، درمیانه قرن نوزدهم، با تحقیقات مشهورش نشان داد که هوش هیجانی یا EQ به همان اندازه IQ اهمیت دارد. EQ به افراد، آگاهی از خودشان و درک احساسات دیگران را می دهد. EQ برای کاربرد اثربخش IQ اساسی است (کینگ، 2008). در ابتدای قرن 21م، نظریه جدیدی بیان شده است. نتایج تحقیقات نشان داده که انسان به نوع سومی از هوش نیازمند است. تصور کامل هوش انسانی با توصیف هوش معنوی فراهم می شود. هوش معنوی یا SQ، هوشی است که انسان می تواند با آن عملکردش را وسعت دهد و زندگی معنادارتر، ثروتمندتر، شادتر و موفق تری داشته باشد، هوشی که با آن می توان روش انجام کارها یا مسیر زندگی اش را ارزیابی کند. SQ اساسی و ضروری برای به کارگیری اثربخش EQ و IQ است، زیرا هیچ یک از IQ و EQ جداگانه یا ترکیب شده برای بیان پیچیدگی هوش انسان ها یا بیان وسعت توانمندی روح و تخیل انسان ها کافی نیستند. می توان گفت هوش معنوی، هوش غایی یا نهایی انسان است (زوهر و مارشال، 2000).
برای بررسی بهتر انواع هوش های مطرح شده، می توان الگویی ساده بیان کرد که نشان دهنده پیوند میان سطوح هوش باشد. برای درک و ارتباط بهتر نقش تربیتی انواع هوش می توان از ساختاری هرمی کمک گرفت که در آن سطوح مختلف هوش با یکدیگر تعاملی ویژه دارند.
نمودار 1 .الگوی ارتباطی سطوح هوش (زوهر و مارشال ،2000)
ایده این الگو آن است که مانند نوزادان، نخستین محور تمرکز انسان، کنترل بدون PQ است. پس از آن مهارت های زبان شناختی و درکی گسترش می یابد که اساس و زیربنای تربیت است، سپس مهارت های اولیه در فرد رشد می کند. بهره هوشی یا IQ، همان قدرت تجربه و تحلیل است که برای بسیاری از فعالیت های آموزشی از آن استفاده می شود. برای بسیاری از افراد هوش هیجانی تنها پس از پدید آمدن نیاز به بهبود و پیشرفت در فعالیت هایشان مورد توجه قرار می گیرد. هوش معنوی SQ هنگامی مهم می شود که فرد دنبال هدف و معناست و از خود می پرسد «آیا این همه آن چیزی است که وجود دارد؟» پرسشی که از زمان کودکی به شکل های گوناگون بیان می شود و در جست و جوی پاسخ به آن است (زوهر و مارشال، 2000).
2-4- مفهوم هوش معنوی:
برای اول بار استیونز، مفهوم هوش معنوی را در ادبیات آکادمیک روان شناسی در سال 1996م و بعد امونز در سال 1999م مطرح و به موازات این جریان، گاردنر مفهوم هوش معنوی را در ابعاد مختلف نقد و بررسی کرد و پذیرش این مفهوم ترکیبی معنویت و هوش را به چالش کشید (سهرابی، 1378).
می توان پیدایش سازه هوش معنوی را به عنوان کاربرد ظرفیت ها و منابع معنوی در زمینه ها و موقعیت عملی در نظر گرفت. به عبارتی، افراد، زمانی هوش معنوی را به کار می برند که بخواهند از ظرفیت ها و منابع معنوی برای تصمیم گیری های مهم و اندیشه در موضوعات وجودی یا تلاش در جهت حل مسائل روزانه استفاده کنند (امونز، 2000).
ادوارد (2003) معتقد است داشتن هوش معنوی بالا با داشتن اطلاعاتی در باره هوش معنوی متفاوت است. از این رو، تمایز فاصله میان دانش عملی و نظری را مطرح می کند. نباید داشتن دانش وسیع در باره مسائل معنوی و تمرین های آنها را هم ردیف دستیابی به هوش معنوی از طریق عبادت و تعمق برای حل مسائل اخلاقی دانست. هرچند می توان گفت برای بهره مندی اثرگذار از معنویت، داشتن توأمان دانش نظری و عملی لازم است.
هوش معنوی از روابط فیزیکی و شناختی فرد با محیط پیرامون خود فراتر می رود و وارد حیطه شهودی و متعالی دیدگاه فرد به زندگی خود می شود. این دیدگاه شامل همه رویدادها و تجارب فرد است که تحت تأثیر نگاهی کلی قرار گرفته اند (نازل، 2004).
آمرام (2005) معتقد است هوش معنوی شامل حس معنا و داشتن مأموریت در زندگی، حس تقدس در زندگی، درک متعالی از ارزش ماده و معتقد به بهتر شدن دنیا می شود.
در این زمینه، ویلگسورث (2004) تعریف نسبتاً جامعی از هوش معنوی ارائه کرده است: «هوش معنوی توانایی رفتار خردمندانه، دلسوزی و بخشش همراه با آرامش درونی و بیرونی (تعادل فکری)، صرف نظر از شرایط است».
در این تعریف چند نکته اهمیت دارد. واژه رفتار در این تعریف، نشان دهنده ابعاد بیرونی انسان است که با رشد جنبه درونی انسان که همان خردمندی، دلسوزی و بخشش است، همگام شده است. می توان گفت هوش معنوی توانایی رفتار با عشق الهام شده الهی است که نیازمند رشد درونی و بیرونی انسان است. نکته دیگر، قید صرف نظر از شرایط است که منعکس کننده آن ویژگی ای است که ما در الگوهای معنوی مان مد نظر قرار می دهیم. افراد با ایمان و متعهد، در هر زمان استوارند.
در جدول زیر تعاریف دیگر هوش معنوی ارائه شده است.
جدول شماره1: تعاریف هوش معنوی به همراه نام وسال ارائه (زارعی متین وهمکاران، 1390)
نام دانشمند (سال)
تعاریف هوش معنوی
بولینگ (1998)
نوعی دانش است که سبک زندگی را بیان می کند وشناختی را مشخص می کند که اعمال انسانی را در پدیده اصلی وجود الویت بندی می کند و گستره زندگی را در عشق توسعه می دهد.
آمونز (1999)