دانلود پایان نامه با موضوع افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی و اختلال اضطراب اجتماعی

دانلود پایان نامه

پژوهش ها در حوزه سیبرنتیک پیشنهاد میکنند که تمرکز درونی و بیرونی فرایندهای ناپیوستهای هستند که به منابع توجهی نیاز دارند و زمانی که منابع توجهی موجود به یک حوزه اختصاص پیدا میکنند برای حوزههای دیگر کاهش مییابند (کارور، 1979). کیمبل و زهر (1982) گزارش کردند شرکت کنندهگانی که نمرات بالایی در تمرکز بر خود صفت کسب کرده بودند نسبت به شرکت‏کنندگانی که نمره پایینتری داشتند به طور معنیداری اطلاعات کمتری از یک تعامل اجتماعی بخاطر آوردند.
استوپا وکلارک (1993) شناختهای مربوط به اضطراب اجتماعی راکشف کردند، آنها شرکت‏کنندگان را هدایت کردند جوابهای باز پاسخ (برای مثال،گفتن یا نوشتن داستان) درباره شناخت‏هایشان در طول نقش بازی کردن در یک موقعیت اجتماعی دهند. سپس این پاسخها بر اساس تعادلشان (مثبت در مقابل منفی) و به عنوان متمرکز بر خود (برای مثال،تفکرات خود ارزیابی همچون« من کسالت آور هستم») یا متمرکز بر حضار( برای مثال، افکاری در خصوص ارزیابی شدن توسط حضار«او فکر می کند من کسالت آور هستم») درجه بندی شدند .استوپا و کلارک دریافتند که در طول یک تعامل اجتماعی افراد مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی مقادیر بیشتری از افکار منفی را نسبت به افراد غیر مضطرب تجربه میکنند. استوپا و کلارک گزارش کردند که تقریبا تمام شناختها متمرکز بر خود بودند و به ارزیابی یکپارچهای از شرکتکننده مرتبط نبود. استوپا و کلارک پیش بینی کردند که افراد مبتلا به هراس اجتماعی نه تنها شناختهای متمرکز بر خود را تجربه میکنند، بلکه همچنین نشان دادند که توجه بیرونی به محیطشان در طول صحبت کردن آسیب دیده است. این پیش بینی بر اساس این نظریه بود که توجه متمرکز بر خود منابع توجهی را تحت قرار میدهند.


دیدگاههای نظری توجه متمرکز بر خود
دوال و ویکلوند (1972)
ایده های دوال و ویکلوند بخصوص با ایده های اولیه مید (1943) کسی که معتقد بود یگانگی خود( self) در این واقعیت نهفته است که آن می تواند موضوعی برای خودش باشد و در مقابل حوادث دیگر در جهان به شیوه یکسان منعکس نمی شوند، همسان بود. مید فرض کرده است هنگامی که تجربه فرد با اشیاء موجود در محیط اطراف جذب یا پریشان شده است، خود موضوع هشیاری می شود. از این رو هنگامی که افراد از خودشان به عنوان اشیائی در جهان آگاه می شوند، آنها حسی از بودن بیرون از خودشان و مشاهده کردن خودشان به عنوان شخصی دیگر را تجربه میکنند و به موضوع هشیاری خود تبدیل میشوند.
در راستای این ایده ها، دوال و ویکلوند (1972) دو نوع تجربه هشیار را فرض کردند و اصطلاحات خود-آگاهی«عینی و ذهنی» را برای توصیف آنها مورد استفاده قرار دادند. خود- آگاهی عینی زمانی که توجه شخص بر خود به عنوان یک شئ اجتماعی متمرکز است، رخ میدهد. خود- آگاهی ذهنی زمانی که توجه به دور از خود به سمت اشیاء بیرونی هدایت شده اتفاق میافتد. طبق نظر دوال و ویکلوند (1972)، سطح بالایی از خود- آگاهی عینی باعث میشود که شخص یک دیدگاه بیرونی- به نحوی که فرد از بیرون به خود نگاه میکند- را اتخاذ کند. این بازنمایی نوع خاصی از توجه متمرکز بر خود است و مشابه با مفهوم چشمانداز ناظر کلارک و ولز (1995) میباشد.
در مقایسه با این، حالت خود- آگاهی ذهنی، جایی که توجه به سمت اشخاص و حوادث در محیط بیرونی هدایت شده است، یک حالت غیر خود-آگاه است و به احتمال بیشتر دیدگاه میدانی مورد استفاده قرار می گیرد. طبق نظر دوال و ویکلوند (1972) فرد در حالت خود-آگاهی ذهنی از خود به عنوان یک شئ در جهان آگاه نیست. این اصطلاح در حالی که به طور متعارفی مورد استفاده قرار گرفته است در واقع حالتی خود-آگاه نیست.
شروع حالت خود- آگاهی عینی
دوال و ویکلوند (1972) استدلال کردند که حالت خود-آگاهی عینی حالت اولیه و ناقص است. شرایط ضروری برای راه اندازی خود- آگاهی عینی آگاهی فرد از جایگاهش به عنوان یک شئ در جهان است. این شرایط می تواند نگاه کردن در آینه، شنیدن صدای ضبط شده خود، یا دیدن عکسی از خود باشد. با این حال، دوال و ویکلوند (1972) اظهار کردند که افراد دیگر، محرک هایی برای خود-آگاهی عینی هستند. اگر فردی بداند که او موضوع توجه شخص دیگری است، این امر ممکن است برای راه اندازی خود- آگاهی عینی کافی باشد.
پیامد های خود- آگاهی عینی: خود- ارزیابی
نظریه خود- آگاهی عینی فرض میکند که تفاوتهای بین این دو حالت آگاهی، دلالتهایی برای خود- ارزیابی دارد. هنگامی که افراد از خود به عنوان یک موضوع اجتماعی آگاه میشوند آنها به طور ساده به روشی خنثی واکنش نشان نمیدهند، خودشان را بر اساس معیارهای معینی همچنان که ممکن است شخص دیگری را ارزیابی نمایند، اندازهگیری میکنند. خود (self) براساس «معیارهای استاندارد » شخص (دوال و ویکلوند، 1972) یا مدل درونی رفتار قابل قبول ارزیابی میشود. معیارهای خاصی که مورد استفاده قرار میگیرند به موقعیت بستگی دارند. این امر با دیدگاه مید (1943) که معتقد بود افراد معیارهای ارزیابی دیگران را اتخاذ میکنند تفاوت دارد. دوال و ویکلوند (1972) فرض کردند که این معیارهای شخصی افراد است که مهم هستند. هنگامی که افراد مبتلا به هراس اجتماعی بررسی شدند، معیارهای آنها برای عملکرد اجتماعی به طور غیر واقع بینانه ای بالا بود (کلارک و ولز، 1995). معیارهای افراد مبتلا به هراس اجتماعی اغلب بر اساس باورهای تحریف شده یا مفروضاتی همچون «من هرگز نباید مرتکب حتی یک خطای اجتماعی کوچک شوم» می باشند. این امر در تضاد با دیدگاه بین فردی آلدن (2001) قرار دارد که معتقد است انتظارات بالای دیگران است که چرخه اضطراب را می راند.
دوال و ویکلوند (1972) فرض کردند که حالت خود-آگاهی عینی حالتی ناراحتکننده است. اگرچه این امر باید از لحاظ منطقی امکان پذیر باشد که یک نفر خود را براساس استانداردهای درست خود به طور مثبت ارزیابی کند، آنها معتقدند افرادی که برای مدت طولانی در حالت خود- آگاهی عینی میمانند بیشتر احتمال دارد اختلافهای منفی بین رفتار واقعی خود و معیارهای مربوط به آن را ادراک کنند. خود- آگاهی عینی به طور فزاینده ای شخص را خود- انتقادگر میکند. نسبتی که خود- آگاهی، خود-انتقادگری را راهاندازی میکند که توسط آیکس، ویکلوند و فریس (1973) آزمون شده است. این مطالعه نشان داد که به طور تجربی خود- آگاهی پیامدهای منفی برای عزت نفس دارد. با این حال، شواهد غیر تجربی برای حمایت از این فرض که تجربه حالت خود- آگاهی عینی در طول زمان به طور فزاینده ای منفی می شود، وجود ندارد.
اگرچه توجه افراد دیگر یک محرک قدرتمند برای خود-آگاهی است، افراد هر زمان که اشخاص دیگر به آنها نگاه کنند به طور پیوسته در حالت خود- آگاهی عینی نیستند. طبق این نظریه «اهمیت حیاتی ابعاد برجسته معین» تعین میکند که چه موقعیتها و محرکهایی خود-آگاهی عینی را تولید خواهند کرد. برای مثال، کودکی که در مدرسه نمرات ضعیفی کسب کرده است ممکن است در خیابان به هنگام نگاه کردن به سر معلمش به طور عینی خود- آگاه شود و معتقد باشد که معلم به پیشرفت تحصیلی ضعیف او میاندیشد. سپس کودک به توانایی اش در این بعد خواهد اندیشید و آن را بر اساس معیارهای عملکرد قابل قبول خود اندازهگیری میکند. این معیارها ممکن است به وسیله معیارهای دیگران تحت تاثیر قرار گیرد. در مورد کودک معیار او برای پیشرفت قابل قبول در مدرسه ممکن است به طور قابل ملاحظهای به وسیله عقاید والدینش تحت تاثیر قرار گیرد. با این حال، طبق نظریه دوال و ویکلوند (1972) هنوز معیارهای خود فرد هستند که در خود- ارزیابی حیاتی می‏باشند.
برای افراد مبتلا به هراس اجتماعی، همه موقعیتهای اجتماعی مهم هستند زیرا آنها درباره عملکردشان نگران هستند و در مورد توانایی خود برای ساختن برداشتی از خود تردید دارند. افراد مبتلا به فوبی اجتماعی بیشتر احتمال دارد که در یک موقعیت اجتماعی دورههای زمانی طولانیتری را در حالت خود- آگاهی عینی صرف کنند. اگر افراد مبتلا به هراس اجتماعی در یک موقعیت اجتماعی زمان بیشتری را در حالت خود- آگاهی عینی صرف کنند، این امر ممکن است به طور جزیی اضطراب بالای آنها را تبیین کند. صرف کردن زمان بیشتر در حالتی که موجب خود- ارزیابی منفی می شود احتمالا موجب افزایش تعداد افکار منفی مربوط به خود می گردد. در اصطلاح مدل شناختی، منجر به افزایش اضطراب می شود.
مدل دوال و ویکلوند (1972) بر پیامدهای انگیزشی حالت خود- آگاهی عینی تمرکز می کند، و به طور خاص بر حالت خود- آگاهی عینی به عنوان یک تجربه منفی که به قضاوت منفی از خود منجر می شود، تمرکز نمیکند. اگر همه افرادی که در حالت خود- آگاهی عینی هستند، خود- انتقادگر شوند باعث می‏شود حتی شخصی که اضطراب اجتماعی پایین دارد نیز خود- انتقاد گر شود. این امر می تواند به این ترتیب آزمون شود که گروهی از افرادی را که اضطراب اجتماعی پایینی دارند را انتخاب کنیم و از آنها بخواهیم در حالی که میزان خود- آگاهی‏شان را دستکاری می‏کنند تکلیفی اجتماعی مانند یک ارائه کوتاه را انجام دهند. این اثر خود-آگاهی می‏تواند به وسیله خود-سنجی درباره عملکرد در هر دو شرایط خود-آگاهی بالا و پایین اندازهگیری شود.
نظریه سیبرنتیک کارور و اسچیر (1981) در مورد خود-گردانی
مدل نظری دیگری که به خود- ارزیابی در اضطراب اجتماعی مرتبط است، مدل سیبرنتیک کارور و اسچیر (1981) درباره خود-گردانی است. این مدل بسط و توسعه مدل دوال و ویکلوند (1972) است. با این حال، مدل کارور و اسچیر در جنبه های معینی تفاوت دارد، به طور خاص در خصوص این موضوع که اثرات توجه متمرکز بر خود- ارزیابی ضرورتا منفی است.
مدل کارور و اسچیر (1981) بیان میکند که تمرکز بر خود یک چرخه پسخوراندی را تشکیل می‏دهد، که به فرد اجازه می دهد از پیشروی به سمت اهداف آگاه شود و اگر به معیار مورد نظر رفتار نرسیده است، عمل مناسب را انجام دهد. تلاشهایی برای کاهش هر نوع اختلاف بین رفتار واقعی و معیارها صورت می گیرد و سپس برای سنجش اینکه آیا هنوز اختلافی وجود دارد، مقایسههایی با استانداردها انجام میشود. در این مدل، عاطفه منفی تنها هنگامی به وجود می آید که احتمال کمی برای کاهش اختلاف به طور موفقیت آمیز وجود داشته باشد. اگر این اتفاق رخ دهد شخص ممکن است از تلاش بیشتر برای نزدیک کردن رفتار به معیارهایش کنارهگیری کند.
در مدل کارور و اسچیر فرض بر این است که مقدار خود- کارآمدی افراد (بندورا، 1991) تعیین میکند که آیا آنها ناراحتی هیجانی یا شناختی را هنگامی که خود- آگاه هستند، تجربه میکنند. یک آزمایش توسط کارور، بلانی و اسچیر (1979) نشان داد که ترغیب کردن انتظارات نامطلوب برای مثال، به شرکتکنندگان گفتن اینکه تکلیف حل ناشدنی است، به کنارهگیری بیشتر در شرایطی که تمرکز بر خود بالا بود منجر شد. اینها پیشنهاد کردند که عاطفه منفی هنگامی تجربه شد که شرکت‏کنندگان باور نداشتن که آنها قابلیت پیشرفت کردن را دارند، و این امر به افزایش تمرکز بر شکست شخصی بالقوه در شرایط تمرکز بر خود منجر شود. کارور، پترسون و فالانسبی (1983) دریافتند که از لحاظ تجربی ارتقاء تمرکز بر خود با سطح اضطراب امتحان تعامل دارد، موجب بهبود عملکرد در بین شرکتکنندگان با اضطراب امتحان پایین و اختلال عملکرد در بین شرکت کننده گان با اضطراب امتحان بالا می شود. افراد با اضطراب امتحان بالا احتمالا انتظارات اندکی از به خوبی پیشرفت کردن درآازمونها دارند، و این ممکن است موجب شود که آنها به طور ذهنی از تکلیف کنارهگیری کنند و نهایتا منجر به اختلال در عملکرد می شود. با این حال، افراد با اضطراب امتحان پایین که به قابلیت خودشان برای موفقیت باور دارند، ارتقاء عملکرد در شرایط خود-آگاه را نشان داده‏اند. نتایج این آزمایش با نظریه کارور و اسچیر(1981) همسان هستند: به نظر میآید زمانی که مقایسه بین معیارهای مطلوب یک شخص و عملکرد واقعی او به اندازه کافی کوچک است تا کنترل پذیر به نظر برسد، ثبات افزایش پیدا میکند و درنتیجه عملکرد ارتقاء مییابد.
ارتباط نظریه کارور و اسچیر با اضطراب اجتماعی
همچنان که در بالا شواهدی برای اضطراب اجتماعی ذکر شد، این نظریه نمی تواند به طور مستقیم برای ساختن پیش بینی هایی درباره اضطراب اجتماعی مورد استفاده قرار گیرد. با این حال، بعضی از فرایندهایی که توصیف شدهاند ممکن است برای اضطراب اجتماعی به کار گرفته شوند. افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی اغلب احساس میکنند که آنها مهارتهای خاص، تواناییها یا ویژگیهای مورد نیاز برای رفتار میان فردی موثر را ندارند و در نتیجه آنها اغلب انتظارات کمی برای موفقیت در موقعیتهای اجتماعی دارند. هنگامی که برخود متمرکز هستند، بیشتر احتمال دارد که احساس کنند در معیارهای خودشان کوتاهی کردهاند. این امر ممکن است موجب کنارهگیری شود، یا اگر کناره‏گیری امکان پذیر نباشد موجب عدم درگیری ذهنی با موقعیت اجتماعی شود و این امر در ادامه عملکرد را مختل میکند. افراد با اضطراب اجتماعی پایین انتظارات بالایی برای موفقیت اجتماعی دارند و از این رو باور دارند که به احتمال بیشتری در اهداف خود به عملکردی رضایتمند خواهند رسید. در نتیجه اگر آنها متمرکز بر خود شوند نسبت به خود- ارزیابی منفی و اضطراب کمتر آسیب‏پذیر هستند.
نظریه کارور و اسچیر (1981) در تقابل با دیدگاه دوال و ویکلوند قرار دارد که معتقد بود، بودن در حالت خود-آگاهی عینی برای هرکسی ناراحتکننده است. نظریه کارور و اسچیر پیشنهاد میکند که پیشبینیهای متفاوت درباره اضطراب، افکار منفی و عملکرد اجتماعی در افراد با اضطراب اجتماعی پایین که خود- آگاه می شوند را با افراد دارای اضطراب اجتماعی بالا مقایسه کنید. افراد با اضطراب اجتماعی پایین در یک موقعیت اجتماعی به طور طبیعی وارد حالت خود- آگاهی عینی نمیشوند زیرا عملکرد اجتماعی برای این افراد برجسته نیست.در حالی که برای افراد مبتلا به هراس اجتماعی برجسته است. در مقابل، اگرنظریه دوال و ویکلوند صحیح باشد، افراد با اضطراب اجتماعی پایین زمانی که در حالت خود- آگاهی عینی هستند در مقایسه با بودن در حالت خود- آگاهی ذهنی به طور برابری نسبت به افکار منفی مربوط به خود و اضطراب آسیب پذیر هستند.
از این رو، پیرو نظریه کارور و اسچیر (1981) افراد با اضطراب اجتماعی پایین احتمال ندارد که اختلاف منفی بزرگی را بین عملکرد واقعی و ایدهآل خود ادراک کنند و از این رو با اطمینان به مراتب بیشتر احساس میکنند که با استاندارد قابل قبولی عمل کردهاند. درنتیجه، افراد با اضطراب اجتماعی بالا احتمالا کمتر خود-انتقادگر هستند و در مقایسه با افراد با اضطراب اجتماعی بالا، به وسیله حالت خود- آگاهی عینی نسبتا تحت تاثیر قرار نگرفته اند. همچنان که توسط نتایج کارور و همکاران درمورد شرکتکنندگان با اضطراب امتحان بالا و پایین پیشنهاد شده است، عملکرد این افراد با اطمینان، حتی ممکن است ارتقاء نیز یابد.
خود-آگاهی عمومی و اختصاصی