دانلود پایان نامه ارشد درباره پدرسالاری، کودک محور، جنس مخالف

دانلود پایان نامه

بود که زنان باید متوجه شوند ‏در سه «ساختار ستم» تحت انقیاد هستند: تولید مثل، نوع پرورش کودکان برای زندگی در جامعه، و بروز جنسیت خویش. تا زمانی که این موارد دگرگون نشده‏اند، پدرسالاری با امحای سرمایه داری به خودی خود از میان نخواهد ‏رفت، در همان حال که ستم مادی بر زنان در «ساختار تولید» تداوم خواهد ‏یافت. بنابراین انقلابی روانی- فرهنگی، به رهبری زنان، برای از میان بردن ‏پدرسالاری ضرورت اساسی دارد.
‏آرای هارتمن و میچل در پاسخ به انتقادهای فمینیستهای رادیکال نمایانگر ‏فاصله گرفتنی از توضیح تک علتی ستم بر زنان بود که مشخصه جریان اصلی ‏مارکسیستم متعارف است. هر دو نفر برای پدرسالاری موجود‏یتی مستقل قائل ‏بودند، اما راه حل جداسازی زنان از مردان و نیز استراتژی اصلاح طلبانه مورد ‏علاقه فمینیستهای رادیکال را که، حتی اگر موفق از آب درآید، نابرابریهای ‏ساختاری ذاتی سرمایه داری را به حال خود می گذارد رد می کردند.
‏در تحلیلهای فمینیسم راد‏یکال از ستم بر زنان، اولویت خط مشی مبتنی بر جنسیت تأثیری عمیقتر بر مباحثات فمینیستی گذاشته است. هم فمینیستهای ‏لیبرال و هم سوسیالیست در تلاش برای گنجاندن موضوع پدرسالاری در ‏مباحث خود ناچار به اذعان شده اند که این موضوع برای توضیح دادن نابرابریهایی که زنان همچنان گرفتار آنها هستند مفید است. اما لیبرالها به جای تفسیر پدرسالاری از جنبه اساسی گرایی زیست شناختی، به طور اخص با انگشت گذاشتن بر ساختار فرهنگی و روانی نقش زنان در پی تاکید بر خصلت جنسی پدر سالاری برآمده اند. در مورد فمینیستهای سوسیالیست، تجربه از این هم دردناک‏تر بوده است و به تلاشهای فکری دشواری برای پیوند زدن علل و عوامل پدر سالاری به توضیحهای مادی همیشگی برای ستم بر زنان نیاز دارد.

‏و – فمینیسم خانواده گرا و زن گرا
اهمیت خط مشی مبتنی بر جنسیت را همه فمینیستها، عمدتاً آنهایی که مادر بودن را وسیله ای برای قدرت بخشیدن به زنان تلقی می کنند، پذیرفته اند. از اواخر دهه 1970 ‏و طی دهه 1980 ‏این زنان مطالبی در دفاع از فمینیسم هوادار خانواده نگاشتند که به «احیای مادری» مشهور گشته است.1 از جمله، بتی فریدان، جرمین گریر (1939) و چین بتکه الشتین از راههایی گوناگون به مبارزه با این بحث برخاسته‏اند که مادر بودن با فمینیسم ناسازگار است.
کتاب خواجه مونث (1971) نوشته گریر در مراحل شکل گیری موج دوم برای او به عنوان یک رادیکال برجسته هوادار رابطه با جنس مخالف شهرت به همراه آورد. گریر به مخالفت با ازدواج تک همسری و شیوه های متعارف پرورش فرزند در خانواده هسته ای، و به دفاع از بزرک کردن بچه های متعدد در «خانواده ریشه ای» که در برگیرنده چند نسل باشد و از اینها مهمتر، به دفاع از احیای نیروی جنسی در زنان برخاست. به اعتقاد او رفتن پی‏شور جنسی بی غل و غش زنان را از شرایط رقت آور انفعالی، وابسته کنونی که ساخته و پرداخته انگیزه ای پدرسالارانه مردان است به افرادی پرتحرک و خودساخته، بخصوص در اتاق خواب، تبدیل خواهد کرد. از این طریق، همه تفاوتها، جز تفاوتهای روانی، از میان خواهد رفت.
اما در سال 1984 کتاب جنسیت و سرنوشت نوشته گریر به تشریح روایتی از فمینیسم طرفدار خانواده پرداخت که بر تفاوتهای جنسی ذاتی بین زنان و مردان تاکید داشت. او همچنان با رد انزواجویی کرخت کننده و تهی از عشق بودن خانواده طبقه متوسط، «خانواده»‏ی گسترده رایج در اجتماعات روستایی را حیطه‏ای می دانست که در آن روابط مادری – فرزندی و خواهری «کلمه ای که ما همواره بدون هیچ تصوری از محتوایش آن را به کار می بریم» می تواند شکوفا گردد. کتاب گریر تصوری تا حدی احساساتی از زنانی به دست می داد که گردهم می آیند تا واحه ای از مادر سالاری و کودک محوری در بر هوتی از پدرسالاری بیافرینند.
سه سال پیش از آن فریدان کتاب مرحله دوم را انتشار داده بود که در آن جنبش زنان را به ایجاد «رمز و رازی مونث» متهم می کرد که «واقعیت عمیق و پیچیده … رابطه زیست شناختی بین زنان و مردان … و واقعیت جنسیت خود زنان، بچه بزرگ ‏کردنشان و ریشه ها و وابستگیهایش در خانواده را انکار می کند.»1 در دیدگاه تازه فریدان خط مشی جنسی موجد رابطه ای خصمانه بین دو جنس می‏شود و زنانی را که در پی رضایت خاطر از راه مادر شدن هستند منزوی می کند. گریر که بیشتر خانواده هسته ای را «بازداشتگاهی راحت» ‏برای زنان طبقه متوسط خوانده بود. اکنون آن را یکی از شکلهای ارتباط می دانست که در آن زنان می توانند نیازهای عاطفی شان را برآورند.
گریر با اعتراض به «لفاظی های افراطی» و «داد و فریادهای مسخره»ی فمینیستهای رادیکال، خانواده را عرصه جدیدی برای فمینیسم تعریف کرد که جاذبه آن را می‏توان با رضایت خاطر شخصی حاصل از کار آشتی داد. افزوده بر این، با تغییر جهتی به جانب تفاوتی است بین زنان و مردان، دو سبک رهبری و تفکر مبتنی بر جنس، در برابر نهاد. سبک مونث («بتا») که شهودی، کیفی و کل گراست؛ سبک مذکر («الفا») که تحلیلی، کمّی و انتزاعی است. به گمان او سبک اول در انحصار زنان نیست، بلکه به همان اندازه در دسترس مردان هم هست و مردان باید به این شیوه تفکر به عنوان وسیله ای برای ترویج مدارا، تنوع و اتفاق نظر رو بیاورند.
در همان حال که نه گریر و نه فریدان خانواده را تنها در شکل هسته ای آن نمی دانند، این در مورد الشتین صادق نیست. الشتین در کتاب مرد عمومی، زن خصوصی (1981) به تلاش فمینیستهای رادیکال برای سی
اسی کردن زندگی خصوصی حمله می کند، به دفاع از زندگی خصوصی خانواده فرزند محور می‏پردازد و مادر بودن را «فعالیتی پیچیده، غنی، چند رویه، پر زحمت و شادی آفرین» می‏داند که «زیستی، طبیعی، اجتماعی، نمادین و عاطفی» است.1
در این مباحث، شناختی از تفاوتهای زیست شناختی و پذیرش سازگاری مادر بودن با فمینیسم نهفته است. دیدگاهی مرتبط با آنها در تکامل «فمینیسم زن گرا» یا «فرهنگی» هم وجود دارد که یکی از نمودهای آن در فمینیسم هوادار محیط زیست است.
زن گرایی نیز مانند محیط زیست گرایی در برگیرنده انواعی از دیدهاست اما تمایل دارد که زنان را ذاتاً متفاوت و برتر از مردان ببیند. در این حالت، مبلغان این نظر مذکر محوری را رد می‏کنند و مذکر – مونث محوری را رد می کنند و مذکر – مونث محوری را به این سبب که در بهترین حالت، زاییده یکدستی بی بو و خاصیتی است مردود می شناسند.
زن گرایی ذات گراست و ادعا می کند زنان به سبب نزدیکی ذاتی به طبیعت، به بدن خویش و به شرایط پرورش دهنده، واجد کفایتی اند برتر از مردان.
همراه با این ادعاها، خودگرایی ووسیله گرایی به عنوان خصایلی مشخصاً مردانه رد می شود. از این رو زن گرایی مدعی وجود شخصیت زنانه ای مبتنی بر جوانب زیست شناسانه، عام و جا افتاده است که از حد ن‍ژاد، قومیت و طبقه فراتر می رود. این گونه ذات گرایی را اکو فمینیستهایی که تجاوز مردان به زمین و به تاراج بردن منابع آن را به طرز رفتارشان با زنان مقایسه می کنند با حرارتی بیش از همه بیان می کنند و می‏گویند آینده هر دو را، تنها بر ترویج پذیرش ارزشهای زنانه می توان تامین کرد. ابراز رادیکال تر زن گرایی را می توان در آثار مری دالی (1928) یافت که از پناه بردن به فرهنگی زنانه و ناآلوده به ساختارهای پدرسالانه مونث بودن هواداری می کند. تنها در چنین زمینه ای است که «زنان پرشور» و «وحشی» می‏توانند تمنیات طبیعی و بی پاسخ مانده خویش را ابراز کنند.2
ستایش مادر بودن و ذات گرایی البته سبب انتقادهایی از سوی فمینیستهای دیگر شده است. به نظر آنها فمینیستهای خانواده گرا با تن دادن به نظامی ارزشی که مردان در تفکر سیاسی غرب جا انداخته اند به دام پدرسالاری افتاده اند و به این ترتیب برای ضد فمینیستهایی که می گویند جای طبیعی زنانه در خانه است توجیه و دلیل فراهم می کنند. به همین سان، از طرفداران جداسازی زنان و مردان در روابط فرهنگی و جنسی، که اعتقادهایی بر پایه برتری ذاتی زنانند. انتقاد شده که پدر سالاری را تنها از راه انتقادهایی به آن، و نه طرد و نفی، می توان تضعیف کرد.
چه به دلیل تجربه ستم مرد سالارانه و چه به سبب این نظر که همه زنان در ارزشهایی مشترکند، حرف پشت بسیاری از مباحث فمینیستی از این قرار است که زنان بالقوه و به طور عام با یکدیگر خواهرند. حتی در مراحل اولیه فمینیسم موج دوم هم چنین ادعاهای مشخصی در باب خواهری جهانی کم نبود. اما در یورش مجدد برای تمایز بین زنان و مردان و نیز به منظور دفاع از وحدتی بنیادی بین تمام زنان، بسیاری از فمینیستها از نیازها و خواسته های زنان اقلیتهای قومی در جهان اول و به طور کلی زنان غیر سفید پوست قوم مدارانه جلوه کرد.
بل هوکز (1952) یکی از منتقدان خوش سخن بی توجهی جریان کلی فمنیسم، در ایالات متحده نسبت به رنگ پوست و همدستی عملی آن در تداوم بخشیدن به ستم نژادی است:
به رغم تمام سخن پردازی ها درباره خواهری و همبستگی، زنان سفید پوست صادقانه معتقد به همبستگی با زنان سیاهپوست و دیگر گروهها در مبارزه علیه تبعیض جنسی نبودند. اینان در وهله اول پی جلب توجه به موقعیت خویش به عنوان زنان سفید پوست طبقه متوسط و بالا می گشتند.1
پیشتر، در سال 1978 نظرات مشابهی از سوی زنان اقلیتهای قومی در بریتانیا ابراز شده بود:
جنبش زنان هرگز به طور واقعی دست از مسئله نژاد برنداشته است… این موضوع سبب شده و سبب خواهد شد که جنبش زنان در کل ربطی به نیازها و خواسته های بیشتر زنان سیاهپوست نداشته باشد.2
این گونه بیگانگی موجد رشد گروههای فمینیست سیاهپوست جداگانه ای شد که در پی غور در پیشینه و هویت خویش بودند، و جنبش فمینیسم را از نظر سازماندهی بیش از پیش دچار تفرقه کرد. پیدایش چنین گروههای از نظر قومی متمایزی، که هریک از آنها به هویت خویش می بالد، نه تنها در تضاد با فرض بی‏چند و چون خواهری جهانی است بلکه حتی مفهوم «زنانگی سیاه» عام را به هم می ریزد. بدین قرار، توجه فزاینده ای در میان زنان فمینیست به دنبال کردن هویت و تجربیات متفاوت خویش به خط مشی ایجاد تفاوت بین دو جنس افزوده شده است. بحث فزاینده ای که پست مدرنیسم به راه انداخته تحول حتی عمیق تری است.3
پیدایش پست مدرنیسم، با طرح سوالهایی اساسی در باب معنی هویت زنان، سبب آشفتگی در فمینیسم گشته است. گرچه تفکر پست مدرنیسم حاوی چشم اندازهای گوناگونی است، وجه مشترک مبلغان آن در رد عقایدی پذیرفته شده و مدعی توضیح واقعیات موجود است. پست مدرنیست ها قبول ندارند حقیقتی غایی یا عینی وجود دارد که با کارکرد مفاهیم مدرنی از قبیل خرد و شناخت که مشخصه عصر روشنگری بود قابل فهم باشد.
از این دیدگاه، هر مکتب فکری ای که مدعی درک واقعیت در وجهی یکسان و یکپارچه باشد چه لیبرالیسم، مارکسیسم، سوسیالیسم، محافظه کاری، اکولوژیسم یا ناسیونالیسم هم گمراه کننده و هم ظاهر فریب است و ادعاهای چنین مدعیانی ریشه در شیوه های تفکری دارد که در پی تحمیل نظمی وحدت بخش بر اجتماع و بر دنیای طبیعت است. پست مدرنیس
ت ها تاکید می کنند چنین هدفی راه به جایی نمی برد، چرا که واقعیت بسیار پیچیده تر از آن است که در هیچ روش «درست» واحدی برای دیدن جهان بگنجد. همین انتقادها به فمینیسم هم وارد میشود.
پست مدرنیست ها تلاش برای ایجاد یک مکتب فکری فمینیست خاص را رد می کنند از این رو که روش زنان برای درک خویش چندگانه و متنوع است. هویت هر زن از طریق یک رشته عوامل درک می شود که بر یکدیگر تاثیر می گذارند سن، قومیت، طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسیت، تجربه و هیچ تلاشی برای کشاندنشان به یک اردوگاه ایدئولوژیک واحد مثمر ثمر نیست. به جای آن تک تک زنان باید به عنوان فرد در چنین تفاوتهایی ذاتی بین زنان غور کنند. زنان باید با ایجاد زبان و شیوه های تفکر جدیدی درباره هویت خویش، خویشتن را از معانی ستمگرانه ای که مردان بر آنها تحمیل کرده اند رها سازند.
این نقد فمینیسم، بسته به دید فرد ناظر، تهدید یا نوید فرار رسیدن عصری را در خود دارد حاوی ادراکهایی با تنوع گیج کننده در این باره که یک زن چیست. این نقد به ذات

دیدگاهتان را بنویسید