گرایی با تحقیر می نگرد و می گوید تجربه زنان، چه در زمان و چه در مکان، چندگانه و متنوع است. «زن» یک مقوله ثابت یا مفروض نیست، بلکه موجودیتی سیال و بسته به شرایط و عوامل است. این نظر مدافع ذهنیت و غوری درونی از سوی زنان در هویت فردی خویش است. بی این ادعا که هریک از چنین هویتهای کشف شده ای اصلی تر و یا حقیقی تر از دیگری است، یا اینکه ایستا خواهد ماند. حکم پست مدرنیسم برای زنان این است که ادامه دادن به سفر بهتر از رسیدن است. این سیری درونی و جز درک اینکه «هویت» متغیر و گذرا است مقصدی ندارد. از این نظر پست مدرنیسم بازتاب مفهوم دیگر بودن دو بووار است: اما در این جا بیشتر به عنوان فرصت قلمداد می شود تا قید و بند. با عقب ایستادن و اکتشاف آن شرایط، خود را درگیر نقد و انتقاد خویش از معناهایی خواهند کرد که مردان بر آنها تحمیل کرده اند.
‏ز – نتیجه گیری
ویرجینیا وولف گمان می کرد هر زنی نیازمند داشتن اتاقی شخصی است تا خود مختاری خویش را تحقق بخشد. ظاهراً پست مدرنیسم این اندرز را تا حد افراط ادامه داده است. تشویق کردن تمام زنان به کند و کاو در اتاقها و فضاهای درونی شان به معنی دور ریختن خرت و پرت های اعطایی ایدئولوژیهای جدید است تا هویت متغیر هر فرد بتواند تحلیل شود. چنین استراتژی ای مشوق ذهن گرایی و نسبیت است. مدلی از فمینیسم ساخته و پرداخته طراحان که بتوان آن را بر همه زنان تحمیل کرد وجود ندارد، بلکه هر مدلی برای یک فرد مناسب است: این یعنی به تعداد زنان عالم فمینیسم وجود دارد.
نسبیت گیج کننده برخورد پست مدرن آن سنتهایی فکری را که وابسته به فمینیسم هستند زیر سوال می‏برد و با این بحث که روی مبانی مکاتب فکری معیوبی بنا شده اند عملاً مهر بطلان بر آنها میزند. بدین قرار، آینده هر یک از آنها را به باد استهزا می گیرد و اعتبار آرمانشهر آنها را انکار می کند. اما فمینیستها، به رغم تفاوتهای ایدئولوژیک‏شان، همواره به بهبود شرایط موجود زنان بها داده اند. موضوع چه تامین حقوق قانونی و سیاسی، مبارزه با تبعیض، و موارد خشونت علیه زنان باشد و چه پافشاری بر حق مالکیت بر بدن یا بیان جنسیت خویش، جنبش فمینیسم نشان داده که برای دست زدن به عمل یکپارچه بر سر دامنه‏ای گسترده از موضوعهایی که برای زنان اهمیت عملی دارند تواناست.
این به معنی گذشتن از کنار ماهیت استراتژیک برخی از اشکال بیان وحدت یا تفاوتهای موجود بین فمینیستها نیست. برای نمونه، بر سر موضوعهای سقط جنین و پورنوگرافی اتفاق نظر چشمگیری حاصل نشد.
کسانی می گفتند که حمایت از دسترسی آزادانه به ابزار پایان دادن به حاملگی آزمون قاطعی برای اعتبار فمینیست بودن شخص است، د‏ر حالی که کسانی دیگر چنین موضعی را از نظر اخلاقی مایه انزجار می‏د‏انند، به همین سان فمنیستهایی هستند که پورنوگرافی را نمایانگر مرض مردانه خشونت علیه زنان می‏دانند، در حالی که دیگران مدافع پورنوگرا فی به عنوان ابزار آزادانه‏تر جنسیت اند. اگر بخواهیم این جر و بحث را در قالب اشخاص مجسم کنیم، بعضی فمینیستها خشنودی عاری از خویشتنداری مادونا نسبت به جنسیت خویش را در حکم اظهار از روی اعتماد به نفس زنانگی می‏بیند، در حالی که کسانی دیگر این کارها را صرفاً تداوم بخشیدن به دید مردان از زن به ‏عنوان شیء جنسی میدانند.
مخالفان فمینیسم از چنین آرای ضدونقیضی به عنوان گواه قاطع اینکه فمینیسم فکری است متشتت و فاقد وحدت نظر استفاده می کنند. شاید دقیق تر باشد که فمینیسم را کلیتی بدانیم با تقسیمات فرعی و مستقل.
رزمری تانگ این تعبیر از فمینیسم را چنین بیان می کند:
ما به خانه ای نیاز داریم که هر کس در آن اتاقی برای خود داشته باشد، اما دیوارها چنان نازک باشد که از پشت آنها بتوان گفت وگو کرد، یعنی اجتماعی از دوستان در حسن و فضیلت و شرکاء در عمل. تنها چنین اجتماعی می تواند اخلاق و خط مشی فمینیستی را ممکن گرداند.
پیدایش فمینیسم رادیکال، یا می‏توان گفت فمینیستها، نشان دهنده سرخوردگی از استراتژیها و آرای موجود بود. احیای پدرسالاری، توجه دوباره به خط مشی جنسیت و تولید مثل و نیز اذعان دردناک، و گرچه لازم، این نکته که از تفاوت بین زنان تا حدی غفلت شده، همه بر ضد این فرض است که بنا نهادن جنبش فمینیستی یکپارچه ای حول یک ایدئولوژی معین که همه بر آن اتفاق نظر داشته باشند امکان پذیر است.
اما این گونه تنوع را نباید نشانه ضعف و عدم بلوغ گرفت. برعکس، شروع دوباره بحث بین فمینیستها نمایانگر مجموعه ای از افکار نیرومند و بالغ است که بیشتر به پرسش و پاسخ از خویش توجه دارد تا تسلیم شدن به مشتی عقاید محک نخورده اما مسلم انگاشته شده. سیر زندکی فمینیسم خلاف این عقیده را نشان می‏دهد که پاسخی قطعی برای نابرابریهایی که زنان با آنها روبه رو هستند وجود دارد. بنابراین فمینیسم نه مکتب فکری ای جا افتاده که مبحثی پویا و درگیر مبارزه است.

3- ‏نظریه های فمینیستی با دیدگاه جامعه شناسی
فمینیمسم جنبش فکری یگانه ای نیست. تمام فمینیستها هم عقیده اند که‏ بایستی فرودستی زنان را فهمید و زنان را آزاد کرد، اما در مورد دلایل این فرودستی یا چگونگی رسیدن به آزادی توافق ندارند. با توجه به چهار نظریه: لیبرالی یا رفورمیستی، رادیکال یا انقلابی، مارکسیستی، و سوسیالیستی. اما نه تمامی فمینیسم به این چهار نگرش کلی محدود می شود و نه ما معتقدیم که این نگرشها چهار نظریه فمینیستی کاملاً مجزا ارائه میدهند؛ از این گذشته
همه فمینیستهایی که ما به آنها برچسب تعلق به نگرشی خاص زده‏ایم، با شیوه‏ای که به آنها برچسب زده‏ایم موافق نیستند.

الف – نظریه فمینیستی لیبرا لی یا اصلاح طلب
به طور تاریخی، فمینیسم لیبرالی به بحث درباره برابری برای زنان – یعنی برخوردار شدن از حقوق شهروندی همانند مردان – مربوط بوده است. فمینیستهای طرفدار حقوق برابر علیه قوانین و روال هایی که حقوقی را برای مردان و نه زنان، قائل می شوند، مبارزه کرده اند. آنان همچنین از قوانین و روال هایی که برای «‏حمایت» از زنان طرح ریزی می شوند، مبارزه کرده اند. به علاوه، آنان ضمن تشخیص اینکه تنها برابری رسمی کافی نیست، از گذراندن قوانینی برای ممنوع کردن تبعیض علیه زنان و قائل شدن حقوقی برای زنان در محل کار، از قبیل مرخصی، و دستمزد دوران زایمان، حمایت کرده‏اند.
بنابر استدلال آنان، زنان انسان اند و مانند مردان از همان حقوق طبیعی لاینفک برخوردارند. جنس زن به حقوقش ارتباط ندارد؛ زنان از قابلیت قدرت تعقل کامل برخوردارند، و از این رو استحقاق تمام حقوق انسانی را دارند. باوجود این، درجوامع صنعتی غربی، به د‏لیل جنس در مورد زنان تبعیض قائل می‏شوند؛ یعنی برای زنان به عنوان یک گروه بدون توجه به تمایلات، منافع، توانایی ها، و نیازهای فردی آنان محدودیت‏های خاصی مقرر می کند. زنان از حقوق برابر با مردان محروم اند؛ به علاوه آنان به عنوان یک گروه از برخی آزاد‏یهایی که امکان برخورداری از آنها به مرد‏ان به عنوان یک گروه داده شده است، بهره مند نیستند. از این گذشته، درباره مردان بر مبنای شایستگی شان به عنوان افراد داوری می کنند، ولی د‏رباره زنان براساس موفقیتهای شان به عنوان زنان قضاوت می کنند- یعنی، زنان برای دنبال کردن علائق شان از حقوقی یکسان با مردان محروم اند. در جامعه شناسی مسئله مورد توجه فمینیست های لیبرال یا اصلاح طلب اثبات این امر بوده است که تفاوت های در خور توجه میان دو جنس ذاتی نیستند، بلکه نتیجه اجتماعی شدن و «شرطی سازی نقش جنسی»‏اند.
با پسرها و دخترها، تقریباً از لحظه تولد، با شیوه های متفاوتی رفتار می شود که احتمالاً زنان را از پرورش تمامی استعدادشان به عنوان انسان باز می دارد.
محققان فمینیست برای اثبات این که در جامعه علیه زنان تبعیض قائل می شوند و با زنان نسبت به مردان به نحو دیگری رفتار می کنند، تحقیق به عمل آورده اند، و معتقدند که این تحقیق علت موقعیت فرودست زنان را در جامعه توضیح می دهد. برای آزاد کردن زنان ضروری است ثابت کنیم که: مردان و زنان از لحاظ استعداد با هم برابرند؛ زنان انسانهای کاملی هستند؛ و تفاوتهای میان مردان و زنان در جامعه غربی از روشهای متفاوتی که پسران و دختران طبق آنها تربیت می شوند، و انتظارات اجتماعی متفاوتی که با آنها رویاروی اند. همراه با قوانین تبعیض آمیز، ناشی می شوند. با این همه تحقیق جامعه شناسی از دیدگاه اصلاح طلب نه تجارب زنان را بررسی می کند، و نه با کاربرد مفاهیم و ابزارهایی که به منظور بررسی جامعه از نظرگاه مردان پدید آمده، مخالفت میورزد. این نوع تحقیق با نظرات مردانه در مورد این که کدام مسائل عمده باید مورد تحقیق قرار گیرند، به اندازه کافی مخالفت نمی کند؛ همچنین طرفدار به حساب آوردن زنان در نمونه‏های تحقق و انجام دادن تحقیق برای زنان است، اما مبنای نگرش‏های نظری موجد را دست نخورده باقی می گذارد. با وجود این، تحقیقاتی که با این نگرش انجام شده اند شیوه‏هایی را آشکار ساخته اند که با آنها زنان را از فرصتهای برابر محروم می کنند و علیه شان تبعیض روا می دارند؛ این تحقیقات با این عقیده که تفاوتهای جنسی طبیعی، تقسیم جنسی کار را به نحوی بسنده توضیح میدهند، مخالفت کرده‏اند.

ب – فمینیسم مارکسیستی
فمینیسم مارکسیستی حاصل کوششهای زنان برای گسترش نظریه مارکسیستی است به نحوی که برای فرودستی و استثمار زنان در جوامع سرمایه داری توضیح بسنده ای ارائه دهد. فمینستهای مارکسیست اذعان دارند که مارکسیسم در وضعیت کنونی نابسنده است، و برای توضیح بسنده این که چرا از ورود زنان به حوزه عمومی جلوگیری می شود و در حوزه داخلی زنان مهم ترین کارگران بی مزدند، نیازمند گسترش است. آنان همچنین ناگزیر بوده اند به این «واقعیت» که زنان در سرمایه داری فرودست نشدند، بلکه پیش از آن فرو دست بودند، بپردازند؛ و نیز این ظن قوی را که براندازی شیوه تولید سرمایه داری به رهایی زنان نمی انجامد، در نظر گیرند. با وجود این که آنان اذعان دارند مبارزه بین دو جنس به مبارزه طبقاتی تقلیل پذیر نیست، ولی برای مبارزه اخیر الویت قائل اند. برای فمینیست های مارکسیست مشخصه معرف جامعه معاصر، سرمایه داری است که در آن زنان تابع شکل ویژه ای از ستم اند؛ شکلی از ستم که نتیجه دو عامل است:اول، بازداشتن زنان از کارمزدی؛ و دوم، نقش آنان در حوزه خانگی که روابط تولید را باز تولید می کند. به بیان دیگر کار بی مزد زنان در مراقبت از نیروی کار و پرورش نسل بعدی کارگران، به سرمایه داری سود می رساند و برای بقای آنان ضرورت دارد. این سرمایه داری است که در اصل از کار بی مزد زنان سود می برد. اگرچه یکایک مردان نیز تا اندازه ای از آن بهره مند می شوند.
مشکل بزرگی که فمینیستهای مارکسیست با آن مواجه اند این است که خود مارکس به وضع زنان در جامعه سرمایه داری توجه نداشت. مارکس عقاید راجع به اخلاق، عدالت، و حقوق برابر را به عنوان نظرات بورژوایی رد کرد.1
مسئله مورد
توجه او یافتن توضیحی برای استثمار طبقه کارگر در سرمایه داری با قصد براندازی این نظام بود، نه اصلاح این وضع.
مفاهیمی که مارکس به کار می برد خنثی به نظر میرسند، ولی در حقیقت کور جنس اند؛ او نمی تواند تشخیص دهد که زنان در جوامع سرمایه داری تابع شکل ویژه های از ستم اند، و تفاوتهایی جنسیتی و ایدئولوژی جنسیتی را تحلیل نمی کند. اگرچه او مقولات انتزاعی از قبیل «نیروی کار را به کار می برد، تحلیلهای مشخص او حاکی از آن اند که برای او نیروی کارمزدی مردان مفروض بوده است» همچنین، او با این اعتقاد که زنان باید در حوزه خانوادگی دیگران را تحت مراقبت داشته باشند. در مورد خانواده رویکردی طبیعت گرا اتخاذ کرد.
مارکس کارمزدی زنان و کودکان را تهدیدی برای کارگران مرد می دانست – به عقیده او سرمایه داران از کار زنان و کودکان به منظور کاهش هزینه های تولید استفاده می کردند. کار ارزان زنان برای جایگزینی کارگران تر مردان مورد استفاده قرار می گرفت یا می توانست بگیرد (مارکس با روال پرداخت دستمزد کم تر به زنان نسبت به مردان نسبت

Published on :Posted on

Post your comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *