دانلود پایان نامه ارشد با موضوع امنیت عاطفی و کودکان و نوجوانان

دانلود پایان نامه

خلاصه، نتیجه گیری و پیشنهادات

5-1-مقدمه
پس از گردآوری مطالب نظری مربوط به این پژوهش، جمع آوری داده ها و تحلیل آنها، زمینه برای بحث و نتیجه گیری فراهم شده است. این فصل شامل بحث و نتیجه گیری، محدودیت ها و پیشنهادهای پژوهش است.


5-2-بحث و نتیجه گیری
این مطالعه به بررسی رابطه طلاق عاطفی والدین با اختلال های رفتاری-هیجانی دختران7 تا 12سال دامغان می پردازد ، در ادامه به فرضیه های پژوهشی و تبیینهای مرتبط به هر یک پرداخته شده است.
فرضیه اصلی:
طلاق عاطفی زوجین اختلال های رفتاری – هیجانی کودکان راپیش بینی می کند. نتایج تحلیل رگرسیون نشان داد که متغیر رفتار پرخاشگرانه و نمره کل اختلال های رفتاری- هیجانی بهترین پیش بینی کننده طلاق عاطفی می باشد.
جهت تبیین نتیجه فوق می توان گفت احتمالاً یکی از نیازهای اساسی انسانها در تمام مراحل زندگی داشتن حمایت اجتماعی است. حمایت اجتماعی کودکان با زمینه های زندگی اجتماعی- فرهنگی آن ها مرتبط است. دلیل عمده ایجاد حمایت اجتماعی را باید در رابطه فرد با جامعه اش بخصوص در دوران اهمیت کودکی و نوجوانی جستجو کرد. محیط گرم و حمایت کننده در خانواده ، انتظارات سنجیده ی والدین و سایر بزرگسالان از توانایی ها و امکانات نوجوانان و حرمت گذاشتن و اهمیت دادن به آن ها باعث رشد حمایت اجتماعی می شود. وقتی به کودکان و نوجوانان گوش بسپاریم،آن ها را جدی بگیریم و مراقب شان باشیم عزت نفس آن ها تقویت می شود،زیرا باعشق و حمایت ،هر انسانی احساس ارزشمند بودن می کند. بنابراین،اگر نوجوانان در محیطی رشد کنند که بزرگسالان مرتب از آن خرده می گیرند،یا آزادی های اساسی آنها را محدود کنند، یا والدینی که طلاق گرفته اند، حمایت اندکی به دست می آورند.همین طور، اگر حمایت والدین و بزرگسالان از نوجوانان مشروط باشد،به طور طبیعی نمی تواند به آن معیارها برسد و در هر یک از رفتارهای خود،احساس ناتوانی و شکست می کند و قادر نیست که رفتارهای خود را عاری و ناشی از طبیعت سن و سال و امکانات خود بداند. برای آن که فرد از جانب دیگران پذیرفته شود،باید قبل از هر چیز مسئولیت پذیری بالایی داشته باشد و بتواند با اطمینان خاطر و بدون خوار کردن دیگران،آن ها را چنان که هستند بپذیرد و حرمت و کرامت انسانی آن ها را پاسداری کند.
فرضیه های فرعی
فرضیه اول: میان طلاق عاطفی والدین و کناره گیری/ انزواطلبی کودکان رابطه معناداری وجود دارد.با توجه نتایج فصل چهارم بین طلاق عاطفی والدین و کناره گیری/ انزواطلبی کودکان رابطه وجود ندارد که این رابطه در سطح 01/0> معنادار نمی باشد از این رو فرضیه ما رد شده است.
نتیجه بدست آمده با یافته های شریفی(1391)، خانجانی (1387)، مظاهری (1378)، خدام، مدانلو، ضیایی و کشتکار (1388)، اچ دی ام(2013)، موریس (2002) همسو نمی باشد.
در تبیین فرض اول باید گفت که شیوههای والدین و روشهای انضباطی آنان بیتردید تحت تأثیر خصوصیات شخصیتی و سیستم اعتقادی آنان است . والدین سالم و بالغ در مقایسه با والدین نابالغ و ناسالم معمولاً با حساسیت و مهربانی بیشتری به نیازها و اشارات کودکان توجه میکنند و این نوع فرزندپروری امنیت عاطفی، استقلال، توانش اجتماعی و موفقیت هوشی را تشویق میکند. اعتمادبهنفس، احساس اعتماد نسبت به دیگران، این اعتقاد که میتوانند بر اوضاع مسلط باشند با گرمی، پذیرش و مفید بودن به حال فرزندانشان همبستگی دارد. جای تعجب نیست که رفتار پدران جسور و کم تحمل با رفتار پدران پرتحمل در برابر کودکان کند فرق دارد. مادران افسرده در خـانه جـوی ایجاد میکـنند که خصومتآمیز و مخرب است و در رشد فرزندانشان تأثیرات نامساعد دارد. علاوه بر خصوصیات شخصیتی والدین شناخت و اعتقادات آنان در مورد انگیزهها و تواناییهای کودکان در روشهای انضباطی آنان تأثیر میگذارد .والدین به هنگام تلاش برای اجتماعی کردن فرزندان خود در جهت سالم بودن، پذیرفته شدن و شاد بودن به عنوان عضوی از جامعه معمولاً اعمال فرزندان خود را به عنوان خوب، بد، بالغانه، نابالغانه ارزشیابی میکنند و تصمیم میگیرند که چه رفتاری باید تشویق یا محدود شود. از این رو والدینی که ویژگی های شخصیتی باثبات تری دارند به خود متکی ترند نگرشی مثبت تر وتمایل بیشتری به رویارویی با مشکلات دارند و به فرزاندشان یاد می دهند که از بسیاری از تنش ها و اضطراب ها و عملکردهای ناقص اجتماعی درامان بمانند. بنابراین با توجه به این یافته ها می توان گفت که درک انتظارات فرزند از سوی والدین برای برقراری تعادل در سامانه خانواده ضروری است. به طور خلاصه، شخصیت والدین و استنتاج آنان در مورد رفتار کودکان و انگیزهها واعتقادات و جهتگیریهای اجتماعی آنان ـ عوامل تعیین کننده مهمی در ثبات جو عاطفی خانواده و حمایت اجتماعی وعدم درماندگی کودکان محسوب میشود. همچنینمناسبات پدرومادر  بافرزندان، تعیین کننده چگونگی  روابط اعضای  خانواده است  روابط والدین  بافرزندان  پیوسته  درحال دگرگونی  است وبر تمامی  اعضای خانواده  است که  ازبه وجود آمدن دگرگونیهای  نامطلوب وناگوار پیشگیری  کنند .باافزایش  سن فرزندان، ازسویی، آنان خواستار  دگرگونیهای  دررفتاروالدین  خودهستند، واز سوی دیگر  ،والدین نیز از فرزندان  انتظاردارند  که ارزشهای  معتبر خانوادگی  رااحترام گذاشته، آنها را به کار ببرند . این امر موجب  واکنشهای  مداوم  روانی درروابط  میان والدین  وفرزندان  است هر گونه  عاملی که تعادل  وآرامش عاطفی  یکی از اعضای  خانواده را مختل  سازد، تعادل و آرامش  عاطفی تمامی  اعضای  خانواده  رانیزبرهم خواهد زد.
فرضیه دوم: میان طلاق عاطفی والدین و شکایات جسمانی کودکان رابطه معناداری وجود دارد.با توجه نتایج فصل چهارم بین طلاق عاطفی والدین و شکایات جسمانی کودکان رابطه وجود دارد که این رابطه در سطح 05/0> معنادار می باشد از این رو فرضیه ما پذیرفته شده است.
نتیجه بدست آمده با یافته های شریفی(1391)، موریس (2002) همسو می باشد.
در تبیین فرض دوم این پژوهش می توان گفت نحوه ارتباط والدین با کودکان قویترین عامل موثر بر الگوهای تعاملی خانواده و عملکرد اجتماعی کودک محسوب میشود، خصوصاً در دورههایی از زندگی کودکان که تحولات اساسی رشد روانی طی میشود. تحقیقات پیرامون آسیبهای روانی کودکان نشان میدهد که بسیاری از خانوادهها از شیوههای تربیتی نامطلوب که منشأ ترس، عدم اعتماد، احساس نارضایتی، بدبینی و اضطراب در فرزندان آنها میشود استفاده میکنند . والدینی که در ارتباطات خود متزلزل، فاقد اطمینان خاطر و بیثباتند، در نحوه تربیت فرزندان بایکدیگر توافق ندارند، از الگوهای فرزندپروری مبتنی بر طرد، حمایت افراطی با اغماض یا تسلط، انضباط دوگانه، سستی موازین اخلاقی، کمال جوییهای غیر منطقی و عصبانیت و بیثباتی عاطفی استفاده میکنند، رفتارهای نوروتیک را در کودکان تثبیت میکنند و سبب میشوند که کودکان از نظر هیجانی و عاطفی نیازمندتر شده و در چنین شرایطی از حس اعتماد و امنیت که اساس تحول هیجانی سالم محسوب میشود، ناکام بمانندوعملکرد اجتماعی نا صحیح از خود بروز دهند و در نهایت از هم پاشیدگی سازمان اصلی خانواده ضربه مهلکی به آینده فرزند در اجتماع زند. تغییراتی که براثر مرگ والدین یا یکی از آن دو، طلاق و ترک خانواده در اوضاع و شرایط زندگی کودکان پدید میآید، نقش مؤثری در گرایش آنها به بزهکاری دارد. از آنجا که قطعا خانوادهها در پرورش فرزندان خود شیوههای فرزندپروری متفاوتی را به کار میگیرند، در مجموع و با توجه به نتایج حاصل از پژوهش باید گفت که کارکرد خانواده معمولاً در خانوادههایی که شیوه فرزندپروری اقتدار منطقی را در پرورش فرزندان به کار میگیرند نیرومندتر است. کودک در روند اجتماعی شدن معمولا والدین و به خصوص مادر خود را الگو قرار می‌دهد و رفتار را بر پایه تقلید از دیگران پایه ریزی می‌کنند. بنابراین شناخت نیازهای کودک و تصحیح الگوهای رفتاری نقش مهمی را در شخصیت اجتماعی کودک خواهد داشت .از خصوصیات بارز انسانها،‌ اجتماعی کردن کودکان می‌باشد. حمایت و شیوه درست فرزند پروری به رفتارها یا اعمال محبت آمیز،‌مساعدت و همیاری که والدین نسبت به فرزندان خود ابراز می‌دارند، اشاره دارد، شیوه درست تربیت و فرزند پروری که کودکان از والدین خود دریافت می‌کنند منجر به افزایش تصور از خود در دانش آموزان می‌شود، زیرا رابطه والدین و فرزندان با فراهم آوردن شرایط افزایش سلامت موجب رشد و تحول روانی، اجتماعی و زیستی می‌شود.
فرضیه سوم: میان طلاق عاطفی والدین و اضطراب / افسردگی در کودکان رابطه معناداری وجود دارد.با توجه نتایج فصل چهارم بین طلاق عاطفی والدین و اضطراب / افسردگی کودکان رابطه وجود دارد که این رابطه در سطح 05/0> معنادار می باشد از این رو فرضیه ما پذیرفته شده است.
نتیجه بدست آمده با یافته های شریفی(1391)، خدام، مدانلو، ضیایی و کشتکار (1388)، اچ دی ام(2013)، آسلتیل(2012)، موریس (2002) همسو می باشد.
در تبیین نتیجه بدست آمده باید گفت والدینی که فرزندان کمک می کنند تا آن دسته از مهارت های میان فردی را که شخص به آنها نیاز دارد تا حقوق مسلم خود را ابقا کند، توان بخشد( مثل امتناع از خواسته های نابجای دیگران، ابراز عقیده و بیان خواسته های خودو..) و ثبات بخشند اضطراب بوجود نمیاید. فقدان رفتار شاد و عدم معاشرت مرتب با دوستان اغلب به کمبود مهارت های اجتماعی و یا به افکار و واکنش های هیجان مزاحم مربوط می شودو اضطراب وترس را بدنبال دارد. از سوی دیگر روابط اولیه با فراهم آوردن پایه ای برای انتظارات فرد درباره ی سایر روابط، بر کارآمدی اجتماعی تاثیر می گذارد که تعیین کننده ورود کودک به سایر روابط است ویژگی های شخصیتی والدین روان آزرده سبب می شود که فرزندان از طرد شدن و ترک شدن نگران باشند و این مسله خود باعث بوجود آمدن رفتارها و افکار اضطرابی وترس کودک می شود. به طور کلی می توان گفت که انسان بدان دلیل مضطرب میشود که وضعیت موجود را رها میکند و درباره آینده و نقشهای احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر میپردازد و چون علت این مساله نبود شخصیت با ثبات در زندگی است باید گفت که فرد با تشخیص اینکه این اضطراب از چه منبعی حاصل میشود، باید به خود آید و در زمان حال زندگی کند. اگر فرد در زمان حال به سر برد، مضطرب نخواهد شد، زیرا هیجان و تحریک به فوریت در فعالیت خودبخودی او جریان مییابد و خلاق و مبدع میشود. مسلماً هرچه فرد توانایی اثبات ویژگی های شخصیتی خود را به صورت روشن تر و دقیق تر داشته باشد برنامه ریزی و استفاده از راه حلهای مفیدتر بیشتر امکان داردواز ترس رهایی میابد.
فرضیه چهارم: میان طلاق عاطفی والدین و مسائل اجتماعی کودکان رابطه معناداری وجود دارد.با توجه نتایج فصل چهارم بین طلاق عاطفی والدین و مسائل اجتماعی کودکان رابطه وجود دارد که این رابطه در سطح 05/0> معنادار می باشد از این رو فرضیه ما پذیرفته شده است. نتیجه بدست آمده با یافته های شریفی(1391)، کوهن ، و کارتر (2007 )، موریس (2002) همسو می باشد.
در توجیه نتیجه بدست آمده باید گفت که تجربه نشان داده است دلیل عمده ایجاد پذیرش اجتماعی را باید در رابطه فرد با جامعه اش بخصوص در دوران پر اهمیت کودکی و نوجوانی جستجو کرد.محیط گرم و حمایت کننده در خانواده و مشارکت آنان، انتظارات سنجیده ی والدین و سایر بزرگسالان از توانایی ها و امکانات نوجوانان و حرمت گذاشتن و اهمیت دادن به آن ها باعث رشد عزت نفس در آنها و پذیرش اجتماعی از سوی دیگران می شود. وقتی به کودکان و نوجوانان گوش بسپاریم،آن ها را جدی بگیریم و مراقب شان باشیم تصور از خود آن ها تقویت می شود،زیرا باعشق و حمایت ،هر انسانی احساس ارزشمند بودن می کند.بنابراین،اگر کودکان در محیطی رشد کنند که بزرگسالان مرتب از آن خرده می گیرند،یا آزادی های اساسی آنها را محدود کنند،یا نوجوانانی که مورد حمایت افراطی قرار می گیرند و فرصتی برای دست و پنجه نرم کردن با مسائل زندگیشان را نداشته باشند،تصور از خود آنها دچار مشکل می شود.همین طور،اگر حمایت و مشارکت والدین و بزرگسالان از نوجوانان مشروط باشد،به طور طبیعی نمی تواند به آن معیارها برسد و در هر یک از رفتارهای خود،احساس ناتوانی و شکست می کند و قادر نیست که رفتارهای خود را عاری و ناشی از طبیعت سن و سال و امکانات خود بداندو این موضوع به اضطراب وی دامن میزند. از آنـجا که مادران اوقات زیادی را با فرزندان خود میگذرانند، معمولاً مهمترین مرجع قدرت از نظر شخصیتی برای کودکانشان محسوب می شوند. و از آنجا که ویژگیهای شخصیتی مادران به گونه ای است که بیش از پدران احتمال دارد در موقع چالش و بحث کردن از موضع خود عقب نشینی میکنند، نوجوانان به احتمال زیاد با آنان به چالش می پردازند. نابسامانی عاطفی و شخصیتی مادر بیشتر از پریشانی عاطفی پدر موجب اختلال در رفتار فرزندان آنان میشود. چنانچه مادری که دارای مشکلات شخصیتی اضطرابی باشد ، آگاهانه یا نا آگاهانه کودک خود را برای حل مشکلات عاطفی خود به خدمت گیرد و از او وسیله ای برای برآوردن نیازهای روانی خود سازد ، به مصالح و حقوق کودک توجهی نداشته ، به سدی در راه تکامل وی تبدیل می شود.به علاوه برداشت مادر از نقش مادرانه ، عاملی است که در شیوۀ ارتباطات وی با فرزندانش مؤثر است، در این رابطه باید گفت که اضطراب مادر معمولاً از گرمی روابط مادر با فرزندان می کاهد.
فرضیه پنجم: میان طلاق عاطفی والدین و مسائل فکری کودکان رابطه معناداری وجود دارد.با توجه نتایج فصل چهارم طلاق عاطفی والدین و مسائل فکری کودکان رابطه وجود دارد که این رابطه در سطح 05/0> معنادار می باشد از این رو فرضیه ما پذیرفته شده است.
جهت تبیین نتیجه فوق، می توان گفت احتمالا، تصویر یا تصوری که هر انسان درباره خود دارد در وضع حال و آینده و در اتخاذ مواضع او مسأله ی مهم و سرنوشت سازی میباشد وحرکت آدمی در گرو آن است ، ابراز وجود به عنوان یکی از پیامدهای مطلوب در اغلب موقعیت های روانشناختی و پرورشی دارای ارزش و غالباً به عنوان متغیری واسطه گر شناخته شده که می تواند اکتساب نتایج مطلوب را تسهیل کند.همانطور که قابلیت اعتماد ،اکثراًتعیین کننده رفتار است و هر فردی می کوشد طوری رفتار کند که به ادراک و تفسیر آثار خودش مطابقت داشته باشد واز آنجا که مسئولیت پذیری هر فرد از تأثیر عواملی چون ،رشد فیزیکی و تحول ،میزان رشد بلوغ ،تعامل اجتماعی و تجارب مدرسه است لذا تجارب کسب شده و هر کدام از این عوامل تاثیر بسزایی دررفتار کودک دارد.
از انجا که در سن و سال کودکی، قابلیت اعتماد فرد کامل تر و انتزاعی تر می شود و در برگیرنده دانش وی درباره چگونگی تعامل این ویژگی ها با یکدیگر و عواملی است که بر رفتار او تأثیر می گذارد. در یک فرد سازگار مسئولیت پذیری از اساسی ترین عوامل در رشد مطلوب شخصیت محسوب می شود. از آنجایی که ابراز وجود یک نیرویی است که از درون هر فرد نشأت می گیرد و او را به انجام وظایف خود به شکل شایسته ای سوق می دهد پس لازم است تمام دست اندر کاران تعلیم و تربیت نهایت تلاش خود را جهت شکوفایی و پیشبرد این اهداف نمایند.
فرضیه ششم: میان طلاق عاطفی والدین و مسائل مربوط به توجه کودکان رابطه معناداری وجود دارد.. با توجه نتایج فصل چهارم بین طلاق عاطفی والدین و مسائل مربوط به توجه کودکان رابطه وجود دارد که این رابطه در سطح 05/0> معنادار می باشد از این رو فرضیه ما پذیرفته شده است.