علمی :
ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها تألیف  …

علمی : ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها تألیف …

اکتبر 7, 2020 Off By مدیر سایت

او ماهی است که اشک نور در چشمش نمودار گشت تا با ریزش قطرههایش لبریز شود.
رؤیا تراءت فی الخیال لحالم لیعیدها بالشوق بعد سباته
او رؤیایی است که برای خواب دیدهای در خیال نمایان شد تا بعد از خواب خود با اشتیاق آن را مرور کند.
لقیا ولاحت کالمحال لواهم لینالها کالطیف فی خطراته
دیداری است که برای خیال زدهای ناممکن به نظر رسید تا آن را در گذر خیال به دست آورد.
سپس به توصیف ادامه میدهد تا آن را مقدمهای برای یادآور شدن اسکندر قرار دهد. از این رو وی را در حالی متصور میشود که میل دست یابی به این آب در وی طغیان کرده و عزم خود را جزم نمود تا در راه آن تمام خطرها را پشت سر گذارد و بر هر مرکب سختی سوار شود و هیچ چیز او را از آن باز ندارد :
القائد المغوار عبّأ عزمه وکأنه یختال فی حملاته
رهبر دلیر عزم خود را آماده ساخت و گویی در حملههای خود کمین میگیرد.
ومُناه تدفعه لیسبق سهمه والکون کاد یفیض من نشواته
امیدش او را پیش میبرد تا از تیر خود سبقت بگیرد و هستی نزدیک بود که از سرمستی وی سرشار گردد.
الکأس سورتها دماء جبینه والشمس لمحتها سنا بسماته
جوشش جام، خون پیشانی وی و نور خورشید از درخشش لبخند اوست.
الغمد مزّق عن حسام یمینه والرعد أنطق فی صدى نبراته
نیام از لبۀ شمشیرش پاره پاره گشت و رعد با پژواک آهنگ صدای او فریاد برآورد.
ومضى لینهل نهله من مائه فیها الأمان من اقتراب مماته
رفت تا از آب آن جرعهای بنوشد که بدان از فرا رسیدن مرگ در امان باشد.
ولقد رأى أمل الشفاء لدائه فسعى الیه یطیر فی خطواته
امید درمان بیماریش را یافت و به سوی آن رفت در حالی که در قدمهای خود پرواز میکرد.
بار دیگر به دشواری انتخاب ابیات این قصیده که گرههای سخن در آن مستحکم گشت میپردازیم، زیرا داستان درهم تنیدهای را شرح میدهد. از این رو ناچار میشویم تا به رخدادهای باقیماندۀ آن اشاره کنیم. اسکندر و خضر به سوی هدف خود رفتند و از صحراهای سوزان و دریاهای متلاطمی گذشتند تا به آن سرزمین که آب حیات در آن بود رسیدند. خضر آب حیات را دید و به نوشیدن آن اقدام نمود و به محض نوشیدن جرعهای از آن ناپدید گشت و شب غیب، او را در خود پیچید. اسکندر رفیق سفر وی هم از او ناپدید گشت. جاودانگی خیال رویاهای خواب کسانی بود که طالب آن شدند و در حسرت آن مردند و داستان بدین صورت به پایان میرسد و شاعر از راستای آن وارد هدف خود میشود که همانا سخن دربارۀ جاودانگی است.
کار حسین مجیب مصری در این قصیده دو شاعر ایرانی را بیادمان میآورد. شاعر نخست جلال الدین رومی است که پیش از این ذکر شد و عطار که در قرن هفتم هجری میزیست. در کتاب مثنوی جلال الدین رومی حکایتی است با عنوان « داستان طوطی و بازرگان و ریختن روغن در دکان به دست طوطی » وجود دارد [۴۲۸].
خلاصۀ این داستان این است که بازرگانی در دکان خود طوطیای داشت که با مشتریان سخن میگفت. روزی از روزها طوطی از جایی به جای دیگری پرید و بالش به شیشههای روغن برخورد و آنها را ریخت. این کار صاحبش را خشمگین ساخت و بر سر طوطی کوبید و پرهای سرش ریخت و کچل گشت و از سخن گفتن خاموش شد. سپس صوفی کچلی وارد دکان شد. از این رو توان سخن گفتن را دوباره باز یافت و به صوفی گفت : چرا با کچلها درآمیختی ای کچل ؟ نکند شیشۀ روغن را ریختی و مردم از سخن او به خنده افتادند. جلال الدین رومی این داستان خیالی را نمونهای برای مقایسۀ اشتباه آورده است سپس به درازا دربارۀ تفاوت میان ظاهر و باطن سخن گفت. اما فرید الدین عطار در کتاب منظوم خود «منطق الطیر» داستانی با عنوان داستان شیخ صنعان و زنار بر کمر بستن از عشق دختر مسیحی وجود دارد[۴۲۹]، که خلاصۀ داستان : این است که شیخ صنعان از عابدان و پرهیزگاران بود. وی پنجاه سال در کنار حرم بود و پنجاه بار حج گزارد و چهارصد تن از مریدان شاگرد وی بودند. او در خواب دید که به سرزمین روم رفت و بر بتها سجده کرد. از این رو نظر مریدان وی بر آن شد که برای تفسیر رؤیای خود به سرزمین روم سفر کند. در آنجا دختر مسیحی بسیار زیبایی را دید و دلباختۀ او گشت و بر او چیره شد و عقل از او ربود، تا آن جا که به او فرمان داد تا بر بت سجده کند و باده بنوشد و به دیر رود و خوک بچرد و او نیز فرمان وی را اطاعت نمود و بدانچه مریدان از او خواسته بودند به مکه باز نگشت. اما یکی از مریدان پیامبرصل الله علیه وآله و سلم را در خواب دید و از ایشان خواست تا شیخش را هدایت نماید. پس پیامبر(ص) گفت : « همانا او وی را از بند رها نموده است » و مریدان به سوی شیخ خود رفتند و او را در حالی دیدند که توبه و انابت کرده و زنّار بریده و جامۀ صوفیان به تن کرده و به حجاز بازگشته است. اما آن دختر خورشید را در خواب میبیند که بر او فرود آمده و از او میخواهد تا به سوی شیخ برود و به طریقت وی درآید. پس از خواب خود برمیخیزد تا به سوی شیخ خود رود و به شدت گریست و بر دست و پای او افتاد و مسلمان شد.
عطار این داستان را حکایت نمود تا نظر صوفیان را بدان شرح دهد که معتقدند : قطره در دریا مجاز است و به دریای حقیقت باز میگردد. این چیزی است که برای روندۀ راه عشق رخ میدهد و کسی که ماهیّت عشق را میداند آن را درمییابد و باید آن را با گوش جان شنید نه با گوشی از آب و گل، و چه سخت است جنگی که میان دل و جان صورت میگیرد.
پس هدف از مقدمه چینی با این داستانها تنها نشان دادن مکان پنهان شده است تا خواسته شود و جایی که گنجینه در آن دفن شده، تا جستجو و بیرون آورده شود و راه رسیدن به هدف را گشودن، تا در آن به راه بیفتند.
حسین مجیب مصری نیز برای بیان احساسات درونی خویش به شیوۀ شاعران ایرانی در شعر سمبلیک صوفیشان عمل مینماید. از نمونههای تأثیرپذیری وی از آنان توصیف موی و عطر دل انگیز آن است. همچنان که در قصیدۀ « وداع »[۴۳۰] گفته است:
ونسیم الفجر یسری عنبراً من شذىً ألقته فیه خصلتک
نسیم صبحگاهی از بوی خوشی که گیسوی تو به بدان داد چون عنبر میوزد.
ومیاه البحر تجری جوهراً لونه الرقراق فیه مقلتک
و آب دریا چون گوهری که رنگ درخشانش را از چشم تو گرفته، جاریست.
در قصیدۀ « لهفه » نیز ویژگیهای موها را در چین و تاب و رها و پریشان بودن، به خوبی برمیشمارد :
موجه للشعر حاکت وقفه فی وداع لمحب ما انتقل
موها را چین و تابی شبیه به درنگی در خدا حافظی عاشقی سفر کرده است.
لفته للجید ضاهت رقصه لضیاء البدر فی ماء وظل
گردن را چرخشی همانند رقص نور مهتاب در آب و سایه است.
اما در هم تنیدگی مو و عطر در شعر فارسی از یاد او نمیرود و به سرعت این خیال بار دیگر به او باز میگردد و در قصیدۀ « مساء » میگوید :
وأصلح من غدائره فأسکرنی بریّاه
گیسوان خود را مرتب ساخت و مرا با بوی خوششان مست کرد.
شاعران ایرانی بیشتر عادت داشتند که زلفهای باز و پریشان را توصیف نمایند اما حسین مجیب مصری با هر تصویری موها را توصیف میکند و قصیدۀ ویژهای با عنوان « شَعر وشِعر » را بدان اختصاص میدهد که ابیات نخست و پایانی آن را برمیگزینیم :
شَعر الجمیل عبیره أحیانی وأطار نشوه خمره بجنانی
موی عنبر آگین زیبا روی مرا زنده کرد و سرمستی بادۀ باغم را از سرم ربود.

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.