سایت مقالات فارسی – 
ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها  …

سایت مقالات فارسی – ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها …

اکتبر 7, 2020 Off By مدیر سایت

حسبت نسیم الریح جاز حدیقه ألست أرى فی الیمّ ورداً وزنبقا
نسیم بادی تصور کردم که بر باغی گذر کرد، آیا گل و زنبقی در دریا نمیبینم؟
فمسّ بنفح العطر صفحه خده کأنفاس معشوق لدى من تعشّقا
پس با بوی خوشِ عطری همانندِ نفسهای معشوقی نزد عاشق خویش، گونهاش را لمس نمود.
ابیات این قصیده با هم ارتباط دارند و معنای برخی از آنها در بافتی داستانی در ابیات دیگر در هم تنیده است به طوری که برگزیدن ابیاتی از آن کار دشواری است. زیرا هر بیت آن با ابیات پیش و پس از خود پیوند خورده است. همچنین مقصود شاعر از قایق، امیدش بود و مقصود از دریا آن خیالی بود که در آن سرگردان شد تا این امید محقق شود. اما او وزش طوفانهایی که قایقش را در برگرفتند را چون فرد تنومندی که گلویش را خفه کند توصیف نمود. پس، از رفتن دست میکشد که گویی در رودخانه خواهان بالا رفتن از آبشار است . این تصویر ناامیدی است که بر دلش چیره شده و امیدش را در هم کوبید. سپس همانند شاعران و نویسندگان ایرانی در شرح داستانی عمل نموده و در پایان آن نیز مفهوم آن را بیان نمود و بدین وسیله برای وارد شدن به حقیقت از خیال خارج میشود و به شیوۀ صوفیانی که معتقدند : مجاز پل حقیقت است عمل مینماید:
تعلّقت بالآمال فی کل برهه لأبقى بخیط العنکبوت معلّقا
در هر برههای دست به دامان آرزوها گشتم تا به تار عنکبوت آویزان بمانم.
رأیت جبالاً فی الطریق حسبتها تزاح بأطراف الأنامل زئبقا
کوههایی در راه دیدم و آنها را جیوهای پنداشتم که با نوک انگشتان کنار زده میشوند.
وجدت بحاراً فی الخیال شربتها وقد کنت عبداً للخیال وأعتقا
در خیال خود دریاهایی یافتم که آنها را نوشیدم و من بندۀ خیال بودم که مرا آزاد کرد.
حیاتی حیاه البائسین فعفتها وإنی لأختار الفناء على البقا
زندگی من زندگی بینوایان بود و آن را رها کردم، همانا من نابودی را بر جاودانگی برمیگزینم.
وفی البحر کانت قصه فرویتها سأضرب أمثالی مدى الدهر زورقا [۴۲۱]
در دریا داستانی بود که آن را حکایت کردم و تا ابد ضرب المثلهای من قایق خواهند بود.
این شاعر تحت تأثیر این تأثیرپذیری کلی قرار نمیگیرد نه چیز دیگر. اما از آن به سوی تأثیرپذیری خود در دقیقترین تفصیلها میگذرد. وی در شعر خود نام برخی از پادشاهان و عاشقانی را میآورد که در تاریخ ایرانیان داستانهایی دارند که تنها فراگیرندۀ تاریخ و آگاهی دارنده از ادبشان آنها را میشناسد، از این رو به شرح این موضوع در حاشیۀ دیوانهای خود پرداخت و هدف وی آموزش چیزهایی به خواننده است که از آنها آگاهی ندارد.
نمونۀ آن سخن وی در قصیدۀ «وقفه بدار» [۴۲۲] است :
أقمنـا حفل جمشید به الخدام أقدار
جشن جمشید را بر پا داشتیم در حالی که خدمتکاران در آن تواناگرند.
وعشنا العمر فی عید وزان العید نوّار
وعمر خویش را در عید زندگی کردیم و شکوفهها زینت بخش آن عید بودند.
وی جمشید پادشاه افسانهای ایرانیان و میل او به شادی و خوشی و برپایی جشنها را یادآور میشود. در تاریخ ایرانیان آمده است که وی عید نوروز را به وجود آورد و نخستین کسی بود که پارچههای ابریشم را بر ایرانیان وارد ساخت و لباسهای نرم ابریشمی رنگارنگ را بر تن آنان پوشاند. همچنین به زیورآرایی با طلا و نقره و یاقوت فرمان داد و مر و عنبر و انواع عطر در عصر وی و به فرمان او شناخته شد و او نخستین کسی بود که باده را شناخت. وی در آغاز گمان میکرد که آب انگور زهر است اما بعدها دانست که داروست، از این رو به نوشیدن باده فرمان داد و بدان سبب باده را داروی شاهانه نامیدند [۴۲۳].
و اوست که در قصیدهای با عنوان « عذاب » [۴۲۴] میگوید :
لو خبّرت لیلى بشده لوعتی لتعجّبت من جفوه المجنون
اگر لیلی از شدت رنج عشق من آگاه میشد از جفای مجنون شگفت زده میشد.
ولو أن فرهاد المتیّم فی الهوى عانى هوای لهان موت شیرین
و اگر فرهاد که در عشق سرگشته شد درد و رنج عشق مرا میکشید مرگ شیرین برایش راحت بود.
همچنین در قصیدۀ دیگری با عنوان « مرّت الأیام » همین فرهاد را یادآور شده و گفته است [۴۲۵]:
فالق الأطواد فرهاد الذی مات عشقاً ما به من بعض ما بی
فرهاد، شکافندۀ کوههای بلند که کشتۀ عشق بود، تنها اندکی از درد و رنج مرا دارد.
در داستانهای ایرانیان آمده است که : خسرو پرویز شیفتۀ کنیزی به نام «شیرین» بود، اما او عاشق کسی بنام فرهاد شد همچنان که فرهاد نیز عاشق او شد. پادشاه از این امر آگاه شد و بسیار خشمگین و ناراحت شد، از این رو چارهای اندیشید تا از این فرهاد رهایی یابد بنابراین بر او شرط کرد تا در چند روز در کوه بیستون تونلی بکند تا شیرین را به او ببخشد و درغیر این صورت فرمان کشتن فرهاد را خواهد داد. فرهاد نیز در وعدۀ مقرر کار خود را به پایان برد و این امر وی را از بیداد شاه نجات داد، اما پیر زنی پیشنهاد خلاص شدن از فرهاد را به شاه داد و به سوی فرهاد رفت و او را سخت سرگرم نقاشی تصویر شیرین بر تخته سنگی یافت و به او گفت : هان ، چه میکنی ؟ همانا شیرین مرد. او نیز پنداشت که این پیرزن راست میگوید و مرگ را بر زندگی ترجیح داده و خود را از بالای کوه پرتاب کرد و او به شکافندۀ کوه یا کوه کن مشهور است. همچنین بسیاری از شاعران ایرانی این داستان را به نظم درآوردند. نظامی از آن جمله است که در سال ( ۵۷۶ هـ ) سرایش آن را به پایان برد. در منظومۀ نظامی آمده است که فرهاد پیش از آن که شیرین را ببیند عاشق او شد همچنان که وی او را به قصر خود فراخواند تا از او بخواهد که تونل را بکند اما از پس پرده با او سخن میگفت [۴۲۶].
نتیجه میگیریم که نظامی و شاعران ایرانی که این داستان را به نظم درآوردند، آن را برای معانی نمادین صوفیانۀ ویژهای به خدمت گرفتند. اما حسین مجیب مصری معنای صوفیانهای مقصود وی نبود، بلکه فرهاد را به عنوان عاشقی مشهور یاد آور شد نه چیز دیگر.
شاعر قصیدهای با عنوان « خلود » دارد که در آن به داستان اسکندر میپردازد که افسانههای ایرانی دربارۀ وی میگویند : وی به همراه خضر در جستجوی آب زندگی یا آب جاودانگی در تاریکیها روانه گشت که گفته میشود هر که یک قطره از آن بنوشد عمرش جاویدان خواهد شد. پس از سفری طولانی خضر در تاریکی نخ درخشانی از آب زندگی را دید و از آن جرعهای سرکشید و خواست که دوباره از آن بنوشد اما اثری از آن نیافت و به اسکندر رو کرد اما او را ندید و از او خبری نشد[۴۲۷].
این خلاصۀ داستان است که در کتابهای ایرانیان آمده است و شعرای آنان در شعر صوفی خود بدان اشاره نمودهاند، اما مقصود شاعرمان از پرداختن به این داستان هیچ معنای صوفیانهای نیست و تنها برای توصیف شگفتیهایش هنرمندانه آن را آورده و مقدمهای برای نظریهاش دربارۀ جاودانگی قرار داده است. در این قصیده در پرداختن به ویژگیهای دقیق و رعایت تسلسل رویدادها، وی را همانند یکی از شاعران ایرانی این داستان مییابیم. اما او در استفاده از عبارتهای زیبا و دقت در وصف تفاوتی اساسی دارد و صادرشدن سخن از استعداد شعری وی به شدت با ظرافت احساس و زیبایی بیان ارتباط دارد و برگرفتن بیت از قصیده برای دلیل آوری به درآوردن مرواریدی از یک گردنبند شبیه است که ترس بریدن و پاشیدن آن میرود. شایان ذکر است که بسیاری از شعرای داستان سرای ایرانی در بیشتر مواقع، به رخدادهای داستان و معنای صوفیانهای که در بر دارند مشغول میشوند و به انتخاب لفظ زیبا برای معنای ژرف توجهی نمیکنند. آنان در این کار تا حدودی معذورند، زیرا حرکت داستان و تعدد شخصیتها و فراوانی ابیات و میل به شرح ویژۀ صوفیانۀ اصطلاحات آن، بسیاری از آنان را بر آن داشت تا برای شعر داستانی نشانهها و ویژگیهایی، برای مثال شبیه به ویژگیهای شعر توصیفی یا غزل قرار دهند. شاعرمان دربارۀ آب حیات میگوید:
نبع الحیاه یموج فی ظلماته کالقلب وهو یحن فی خفقاته
آب زندگی همانند قلبی که در ضربان خود مشتاق است در تاریکیهای آن موج میزند.
جید ترقرق فیه ماء لجینه والشعر ملتف على لفتاته
گردنی که آب نقرهای در آن روان شد و موی بر نیمرخ او حلقه زده است.
بدر و دمع النور لاح بعینه لیفیض بالمسکوب من قطراته

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است