ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها  …

ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها …

اکتبر 7, 2020 Off By مدیر سایت

از کافری که در کفر ورزی با خدای رحمان مبارزه طلبی میکند.
همچنین گفته شده است که : مهیار دیلمی مجوسی بود که در سال ۳۹۴ هـ به دست شریف رضی مسلمان شد [۱۵۶].
با بررسی دقیق این نمونهها در مییابیم که مجوسیت با شعوبیت در آمیخته است اما باید احتیاط کنیم و بگوییم :
نمیتوان این حکم را برای همه درست قلمداد کرد چرا که برخی از این شعوبیها مجوسی نبودند. بنابراین درست آن است که گفته شود : هر مجوسی شعوبی است اما هر شعوبی مجوسی نیست.
برخی از دانشمندان ایرانی معتقدند : برخی از کسانی که عربها آنها را شعوبی میخوانند، بزرگترین خدمتی به فرهنگ اسلامی و زبان عربی کردهاند و ایرانیها در میان ملتهای اسلامی تنها ملتی هستند که زبان عربی را زبان خود قرار داده و فرهنگ اسلام را نجات داد [۱۵۷]. این موضوع به چند جهت از گوینده پذیرفته نیست. زیرا این سخنوران که به ایرانیان منسوبند، لازم نیست از اعراب بیزار باشند تا به بالاترین درجۀ عظمت برسند و در حق زبان عربی چنین لطفی داشته باشند، چرا که بیزاری آنان از عربها ، با تمام این لطف آنان پیوند گسستهای دارد و الحاد برخی از آنان سبب برجستگی و نبوغ آنان نیست و باید هر آن چه که به سود یا زیان آنان است گفته شود. همچنین تمام نویسندگان و شعرا و دانشمندان شعوبی نمیباشند و سخن این نویسنده نیز از بدیهای آنان نمیکاهد و بر خوبیهایشان نمیافزاید.
پیدایش الحاد از جمله اموری بود که آمیختگی عربها و ایرانیان در عصر عباسی بدان انجامید. برخی از ایرانیان نیز معتقدند که انتقال خلافت از امویان به عباسیان برای آنان آرزویی را محقق نساخت، زیرا آنان آرزو داشتند که حکومت عباسی، در سلطه و دین و زبان خود ظاهر و باطنی ایرانی داشته باشد [۱۵۸]. از این رو آشکارا و نهان، در نشر و گسترش دیانتهای خود یعنی زرتشتی و مانوی و مزدکی، در حد توان خود کوشیدند. در نتیجه این امر سبب انتشار الحاد در عصر عباسی گردید و ادیان ایرانی موجود در جامعۀ اسلامی عرب برانگیزندۀ آن بودند. این انگیزه، انگیزهای ملی و سیاسی بود که بر احیای تمدن ایران باستان در سیمای دین که یکی از مهم ترین نماهای آن است اصرار میورزید و نمودار شدن این آیینها به دور شدن از فرمانهای دین حنیف اسلام و محرّمات آن انجامید. در نتیجه جامعۀ عباسی در الحاد و سبک دینی غوطهور شد و هرزه گرایان و بی قید و بندان بسیار شدند تا آن جا که حکومت ناگزیر شد تا آنان را باز دارد. تاریخ میگوید : مهدی ملحدان را تنبیه نمود و کسی را که صاحب زند نامیده میشد موکول کرد تا در دورترین نقاط آنان را جست و جو کند و بکشد. سپس خلفای بعد از او نیز تلاش خود را صرف دور سازی و بازداشتن شر و ستم ملحدان نمودند.
بنابراین سخن ثعالبی و شاعر و جاحظ نشان میدهد اختلاف دربارۀ حقیقت این ملحدین در میان آگاهان و ناآگاهان گسترش یافته و به نوبۀ خود شدت و تندی کشمکشی را میافزاید که در پدیدههای فکری و اجتماعی و سیاسی و اقدامات قاطعی که دولت در خصوص ملحدان اتخاذ میکند، نمودار میگردد.
ملحدان و بدعت گزاران ایرانی در مقابل خلفای عباسی موضع دیگری اتخاذ کردند. برخی از آنان قدرت گرفته و پیروانش زیاد گشته و خطرناک شدند، تا آن جا که هنجارهای اجتماعی را زیر پا نهاده و نافرمانی کرده و به جنگ عربها برخاستند. بدون تردید آنان با این اعتقاد دینی خود خواهان برانگیختن ملی گرایی ایرانی و زنده کردن وجود درخشان خود در گذشتههای دور شدند. یکی از این ملحدان «استادسیس» بود که در سال یکصد و پنجاه با اهل هرات و بادغیس و سجستان و دیگر مناطق خراسان قیام کرد. از این رو مهدی، خازم بن خزیمه را عهده دار جنگ با استادسیس کرد و مسلمانان پیروان وی را کشتند. همچنین گفته شده است که همین استادسیس ادعای پیامبری کرد و پیروانش به عیاشی و راهزنی پرداختند، همچنان که گفته شده است : وی پدر بزرگ مأمون، یعنی پدر مراجل مادر ایرانی وی است [۱۵۹].
یکی از جنبشهای انقلابی که به برخورد میان جنگجویان ایران و عربها انجامید، جنبش مقنّع خراسانی است که از پیروان ابو مسلم خراسانی بود و دین جدیدی را آورد. در واقع این دین جدیدِ وی، وسیلهای برای اعلام شورش بر علیه عربها جهت سرنگونی حکومت آنان در ایران بود. مقنّع مرد کوتاه قد و یک چشمی از اهالی مرو بود که نقابی از طلا ساخت و بر چهرۀ خود نهاد [۱۶۰]. نویسندۀ « الملل والنحل » میگوید: مقنع از مذهب رزامیه بود که امامت را از علی آغاز میکردند و به ابو مسلم میرساندند و مدعی حلول روح خدا در وی شده و به تناسخ جانها معتقد بودند، همچنان که مقنّع نیز ادعای خدایی کرد [۱۶۱].
همچنین گفته شده است که رزامیه فرقهای از راوندیان هستند که مدعی کشته شدن ابو مسلم بودند. فرقۀ دیگری از راوندیان که « ابو مسلمیّه » خوانده میشوند معتقدند : ابو مسلم نمرده و زنده میباشد. همچنین همانند پیشینیان خود اعتقاد به حلول کردن دربارۀ آنان نقل میشود [۱۶۲]. مقنّع میخواست مدعی معجزهای برای خود شود از این رو در چاه دامنۀ سیام، چیزی را نشان میداد که بیننده آن را ماه میپنداشت [۱۶۳]. رودکی شاعر ایرانی قرن چهارم نیز او را یاد کرده و گفته است :
نه ماه سیامی نه ماه فلک که آینت غلامست و آن پیشکار
همچنین وی را « ماه نخشب » یعنی ماه مقنّع نیز مینامند و نخشب شهری در ترکستان است که مقنع با جادوگری و حقه بازی این ماه را در آن نهاد [۱۶۴]. همچنان که وی « ماه کاشغر و ماه جعلی »[۱۶۵] نیز نامیده میشود ، شاعری از قرن ششم که خاقانی نامیده میشود نیز با این سخن خود، وی را یاد کرده است :
برده مهش زمقنّع عیدی به چاه سیم آب چه مقنّع و ماه مزورش
همچنان که ابو علاء معری هم وی را یاد کرده و گفته است :
أفِق إنما البَدْرُ المُقَنَّعُ رأسُه ضَلالٌ وغَیٌّ مثْلُ بَدْرِ المُقَنَّع
بیدار شو همانا ماهی را که نقاب بر سر کرده، همانند ماه مقنّع گمراهی و لغزش است.
همچنین در قصیدهای از ابن سناء الملک نیز از بدر المقفع یاد شده است :
إلیک فما بدر المقنع طالعاً بأسحر من ألفاظ بدر المعمم
دور شو، که ماه طلوع کردۀ مقنّع، سِحر انگیزتر از سخن ماه دستار پوش نیست.
خلیفه مهدی، لشکر عظیمی را به فرماندهی عدهای از بزرگترین فرماندهان خود به سوی مقنّع فرستاد و مقنّع و پیروانش شکست تحقیر آمیزی خوردند. مقنّع نیز خود سوزی کرد تا پیش از آن که به دست دشمنان عرب خود بیفتد در آتش بمیرد.
سپس خطرناک ترین جنبش از جنبشهای ملحدان یعنی جنبش بابک خرمدین پدیدار گشت که جریانهای شعوبی را تقویت کرد و وحدت جامعۀ عباسی را تهدید نمود، همچنین با زنده کردن اعتقادات مجوسی و آموزههای خود سرانگی، به نوعی از هرج و مرج اجتماعی انجامید و تلاش آن برای هم پیمان شدن با دولت روم که همیشه موضع خصمانهای در برابر حکومت عباسی داشت، بر خطر آن افزود [۱۶۶].
بابک خرمی منسوب به خرمدینان است و خرمدینان دو گروهند : خرمدینان نخست که ( سرخ جامگان) نامیده میشوند و در کوهستانهای میان آذربایجان و ارمنستان و سرزمین دیلم میان اصفهان و سرزمین اهواز پراکندهاند و در اصل مجوسی هستند. سپس مذهب و پیشوای آنان مزدک پدیدار گشت که آنان را به لذت پرستی و شهوت رانی فراخواند. اما خرمدینان بابکی، پیروان بابک خرم دین هستند که خود را نزد فریب خوردگان خویش، خدا میخواند. وی در مذهب خرّمیان کشتار و خشم را به بار آورد اما خرمیان از این امر آگاهی نداشتند [۱۶۷]. بابکیان در زمان مأمون از ناحیۀ اصفهان قیام کردند و باطنیها به آنان پیوستند که مأمون لشکری به فرماندهی محمدبن حمید برای آنان فرستاد. وی به سوی بابک حرکت کرد و از اموال خویش بر لشکر خود هزینه نمود و چیزی از خزانۀ دولت برنداشت. محمدبن حمید وارد شش جنگ با بابک شد اما سرانجام کشته شد و مأمون عبد الله بن طاهر را به جنگ وی فرستاد ولی بابک از مقاومت در برابر وی ناتوان ماند و ناگزیر به قلعۀ مستحکمی پناه برد. در سال ۲۱۸ بار دیگر بابک در اصفهان و فارس و آذربایجان و کوهستانها شورش کرد آنان شبانگاهان بر شهرها یورش میبردند و در ناحیۀ فارس مردم زیادی را کشتند و زنان و کودکان را به اسارت بردند همچنان که رئیسی از رؤسای آن در اصفهان هر مسلمانی را که مییافت میکشت[۱۶۸]، از این رو خلفای بنی عباس، به همراه افشین و همتایان وی لشکرهای بسیاری را برای آنان فراهم ساختند و بیست سال این لشکرها با وی مقابله کردند تا اینکه در زمان معتصم وی و برادرش در سامرا اعدام شدند [۱۶۹].
ایرانیان اینچنین به باورهای دینی چنگ زده و پناه آوردن و دعوت به آن را راهی برای برانگیختن وطن پرستی خود به شمار آوردند. این عمل آنان دو نشان به خود گرفت. نخست آن که به ایمان شخصی نزد برخی از آنان مربوط میشد که آنان را به تبلیغ و تهمت زدن و شایعه پراکنی بر علیه عربها و ستایش ایرانیان و مبالغه در آن وا داشت. برخی نیز از روی قصد به بد رفتاری با اعراب و باطل نشان دادن دین آنان پرداختند از این رو دولت به مقابله با آنان برخاست و حملۀ آنان را بازداشت. ظاهر عمومی آنان توسل به شمشیر برای باز پس گیری فرمانروایی از دست رفته بود و هرچند که جنگ آنان با عربها نمایی دینی داشت اما در واقع غیر دینی بود که هدف از آن چنین نیتی بود تا این امر بر اعرابی که برای بازداشتن تجاوز آنان به دین و دولتشان به جنگشان برخاستند پنهان بماند.
لازم به ذکر نیست که کشته شدن ابو مسلم به دست منصور ضربۀ هولناکی بود که بر ایرانیان وارد شد چرا که شدت و تندی آنان را بازداشت و آنان را به راه آورد. همچنان که نابود شدن برمکیان به دست هارون الرشید نیز چنین بود. در زمان معتصم نیز همانند چیزی که در زمان منصور رخ داد اتفاق افتاد در نتیجه معتصم، افشین فرمانده خود را کشت. چیزی که شباهت کشته شدن این دو بزرگ ایرانی را نشان میدهد، گفتۀ احمد بن ابی دؤاد به معتصم است : ای امیر مؤمنان، ابو جعفر منصور در خصوص کار ابو مسلم با مخلصترین مردم مشورت نمود و پاسخ وی به او این بود که گفت : خداوند تبارک و تعالی میفرماید : ﴿ لَوْ کانَ فیهِما آلِهَهٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا ﴾ { سورۀ انبیاء آیۀ ۳۲ } ( اگر در آسمان و زمین جز « الله » خدایانی بود، فاسد میشدند و نظام جهان به هم میخورد ) . منصور نیز به وی گفت : کافیست، سپس ابو مسلم را کشت، معتصم نیز به وی گفت تو را نیز کافیست ای ابا عبد الله، سپس کسانی را به سوی افشین فرستاد و او را کشت [۱۷۰]. افشین، یکی از شورشیان گردن کش را به امید زنده کردن مذهبی از مذاهب ثانویت[۱۷۱] و مجوس که بر آن توافق کرده بودند به شورش وا داشته بود [۱۷۲].
معتصم به جایگزین کردن ترکان به جای ایرانیان در ادارۀ امور خود نیازی مبرم یافت و بدین شکل هیبت و اعتبار ایرانیان در خلافت فرو ریخت و نفوذ آنان به پایان رسید و قدرتشان از بین رفت اما به سبب تسلط ترکان بر خلفای عباسی، سستی و ناتوانی در حکومتشان رخنه کرد به ویژه پس از معتصم که به کشتن او اقدام کردند، و پس از وی برکنار کردند و کشتند و چشمها از حدقه در آوردند و هرج و مرج همه جا را فرا گرفت و قدرت در میان فرماندهان و پرده دارانِ و وزیران و مردان و زنان صاحب نفوذ تاراج شد و آن گاه که ایرانیان عباسیان را در چنین وضعی دیدند، برای باز گرداندن قدرت و چیرگی خود کوشیدند و آن را فرصتی برای باز گرداندن عظمت و فرمانروایی خود در سطحی گستردهتر یافتند. از این رو از فرمان عباسیان سرپیچی کرده و در امارتهای خود در ایران استقلال یافتند، هرچند که فرمانروایان و فرماندهانی که استقلال یافتند، پیوند خود با عباسیان که همان پذیرش سلطۀ دینی است را حفظ نمودند.
طاهر بن حسین دولت طاهریان را در خراسان تأسیس کرد که از سال ۲۰۵ تا ۲۰۹ هـ حکومت کردند. یعقوب لیث نیز حکومت صفاریان را در فارس برپا ساخت که مدت حکومت آنان از سال ۲۵۴ تا سال ۲۹۰ بود. دولت سامانی را که نصر بن احمد در ما وراء النهر بنیان گذاشت نیز از سال ۲۶۱ تا سال ۳۸۹ پایدار بود. در سال ۲۶۶ هم ابو الساج در آذربایجان حکومت ساجیان را تأسیس کرد که در سال ۳۱۸ از بین رفت، در گرگان نیز حکومت از آن زیاریان بود که به مرد آویج بن زیار منسوب است و تاریخ این دولت از سال ۳۱۶ تا سال ۴۳۴ بود.
اگر برپایی این حکومتها نمایان کنندۀ چیزی باشد، نشان میدهد که ایرانیان، از بین بردن حکومت اعراب در ایران که مدتها برای آن میکوشیدند را محقق ساختند. چرا که طاهر بن حسین که در خدمت مأمون بالاترین درجۀ اخلاص را از خود نشان داد و او را بر امین یاری نمود، فرصت یافت تا در خراسان حکومت مستقلی را بر پا سازد که فرمانروایی ایرانیان در آن موروثی گشت، و این امر پس از شکست ایرانیان در جنگ نهاوند در سال ۲۱ هـ ، برای نخستین بار رخ میداد. همچنین فرمانروایانی از طرف خلفای عرب در ایران به حکومت رسیدند و ایران بیش از دو قرن ولایتی تابع امپراطوری خلفا بود. به طور خلاصه لازم به ذکر است که : حکومت امرای مؤمنان، شایسته و سودمند بود [۱۷۳].
چنان چه به روابط پیوند خوردۀ میان این ایرانیان و خلفا بنگریم، آنها را از نظر خوبی و بدی و نرمی و سختی متفاوت خواهیم یافت. برای مثال، مأمون تمام سرزمینهای ایران را به عبد الله بن طاهر بخشید، پس از مرگ مأمون هم معتصم روش پدرش را به کار گرفت و تمام ملک ایران را در اختیار وی قرار داد و تا زمان الواثق در حوزۀ وی قرار داشت [۱۷۴]. در سال ۲۵۷ معتمد رسماً امارت بلخ و طخارستان و سیستان را به یعقوب بن لیث صفار سپرد، اما وی فتوحات خود را گسترش داد، از این رو خلیفه از وی به هراس افتاد و حج گزاران خراسان و ری و طبرستان و گرگان را گرد هم آورد و یعقوب را لعن کرد و به آنان اعلام نمود که امارت وی در خراسان دیگر زیر فرمان وی نمیباشد. یعقوب به محض شنیدن این خبر از آن به جوش آمد و عزم خود را برای جنگ با خلیفه جزم نمود. معتمد میخواست وی را از تجاوز باز دارد بدین سبب تجّار را گرد هم آورد و اعلام کرد که امارت خراسان و طبرستان و گرگان و فارس و ری را به یعقوب بخشیده است، اما از آن جا که اعتماد یعقوب به خلیفه از بین رفته بود از خواستۀ خود باز نگشت و با لشکر خود به سوی بغداد روانه شد. معتمد نیز به فرماندهی موفق برادر خود لشکری برای وی فراهم نمود. جناح چپ سپاه یعقوب بر جناح راست سپاه موفق یورش برد و آن را شکست داد، بنابراین موفق چارهای اندیشید و بر آن شد تا احساسات دینی را به سود خود برانگیزد. وی عمامه از سر برگرفت و فریاد زد : « من آن جوان هاشمیام » در نتیجه بسیاری از سربازان یعقوب از جنگ با خلیفه پرهیز کردند و بلا بر سر یعقوب فرود آمد اما خشم وی فرو ننشست و سپاهیان زیادی را گرد هم آورد. ولی در سال ۲۶۵ به بیماری قولنج مبتلا گشت. خلیفه فرستادهای را به سوی وی گسیل کرد تا وی را راضی سازد و حکومت فارس را به وی بسپارد. یعقوب شمشیر و نان و پیازی درخواست نمود و به فرستادۀ خلیفه گفت : « به خلیفه بگو اگر از این بیماری بمیرم از من نجات خواهد یافت و از وی رهایی مییابم و اگر زنده بمانم، شمشیر میان ما حکم خواهد کرد و اگر پیروز شوم از او انتقام خواهم گرفت اما اگر شکست بخورم به این نان و پیاز بسنده خواهم کرد » [۱۷۵].
با روشن سازی اوضاعی که میان یعقوب و خلیفه بود میتوان نتیجه گرفت که : عوامل فرمانروایی و قدرت برای یعقوب فراهم بود اما عوامل حکومت نزد خلیفه نیز ضعیف و متزلزل نبوده است، ولی جرأت این فرمانده ایرانی بر آن خلیفۀ عرب به بالاترین درجه میرسد، همچنین به نظر میرسد که جنگ میان ولی نعمت و منکر آن و حاکم و رعیت او، گاهی هر چند در ظاهر، با خشونت شدیدی همراه بوده است. اما وضعیت به یک شکل باقی نمیماند چرا که پس از درگذشت یعقوب برادرش عمرو بن لیث به ولایت رسید. وی فرمانبردار خلیفه شد و با التماس از او خواست که فارس و گرگان و سجستان را وارد حوزۀ وی سازد و خلیفه نیز درخواست وی را اجابت نمود. در سال دویست و هفتاد و یک، خلیفه موفق عمرو بن لیث را از ولایت خراسان و تمام سرزمینهای تحت سلطۀ وی برکنار کرد و ولایت آن را به محمد بن طاهر سپرد. در زمان معتضد، عمر بن لیث خواهان بازستانی سرزمینهای از دست رفته شد، همچنان که خواست تا نامش بر سپر نگهبانان قصر خلافت نوشته شود و در خطبه و سکه در مدینه و حجاز ذکر شود که خلیفه درخواست وی را برآورده ساخت و او را هدیه بخشید و با وی مهربانی کرد [۱۷۶].
از سال ۳۲۰ آن گاه که بویهیان عظمت یافتند و به قدرت رسیدند و گسترۀ فرمانروایی آنان گسترش یافت، مدت یک قرن یا بیش از آن در بغداد حکم فرما و صاحب نفوذ شدند و خلفا تحت فرمان آنان بودند و خود به خلافت مینشاندند و برکنار می کردند و انواع خواری و خفت را به خلفا نشان میدادند. چیزی که بر وخامت کار افزود این بود که بویهیان شیعه بودند و خلیفۀ سنی را به ریاست جهان اسلام قبول نداشتند، همچنان که بر ذکر نام خود در خطبهها در کنار نام خلیفه پافشاری کردند [۱۷۷] .
در سال سیصد و سی و سه وقتی که خلافت به مستکفی رسید، بویهیان با وی بیعت کردند و هنوز اوضاع حکومت وی استقرار نیافته بود که خبر آمدن معز الدوله رسید، در نتیجه مردم بغداد پریشان و ناآرام گشتند، همچنان که قلب خلیفه نیز از ترس فرو ریخت و هدایا را به سوی معز الدوله گسیل کرد. وقتی که وی بر خلیفه وارد شد اظهار فرمانبرداری نمود و کمربند و بازوبند و ابزار سلطنت را به وی بخشید، او نخستین فرمانروای بویهی در محضر خلیفه بود. گفته شده است : روزی معز الدوله به دار الخلافه آمد و خلیفه را دید و در پیشگاه وی زمین را بوسید و خلیفه نیز وی را نشاند. بلافاصله دو مرد از بزرگان دیلم و از همراهان معز الدوله بر وی وارد شدند و دستهای خود را به سوی وی دراز کردند. او پنداشت که آنان میخواهند دستش را ببوسند از این رو دست خود را به سوی آنان داد و آنان وی را کشیدند و از تخت پایین انداخته و عمامهاش را بر گردن وی انداختند و بر زمین کشیدند و طبلها و شیپورها به صدا در آمد و مردم جمع شدند و دیلمیان وارد حرم خلیفه گشتند. سپس مستکفی به قصر معز الدوله برده شد و در آن جا بازداشت گردید و از خلافت برکنار شد و مرکز حکومتش غارت شد و چشمانش از حدقه بیرون آورده شد [۱۷۸].
وقتی که پسر بهاء الدوله در گذشت، الطائع در عزای وی حضور نیافت چرا که آن عمل از دل او بیرون نرفته بود، بدین سبب بهاء الدوله در دار الخلافه حضور یافت و طائع را دست گیر کرد و گواهان و قضات و فقیهان و اشراف و فرماندهان را فراخواند و بنی هاشم و دیگرانی که در محضر وی بودند بر برکناری او گواهی دادند. گفته شده است : پس از مدتی گوشش را برید و پس از چند روز نوک بینی و دیگر اعضای بدن وی را برید [۱۷۹].
این دلیل ما را کافیست تا حقیقتی را نمایان سازیم که در فهم آن جز یک راه وجود ندارد. فرماندهان بویهی بر خلفای عباسی چیره گشتند و گویی میخواستند تا انتقام ایرانیان را از عربها بگیرند و خشم خود را از تسلط آنان بر ایرانیان فروکش کنند. بدین دلیل که در به سخره گرفتن و شکنجۀ خلفا سخت دلی شدیدی از آنان سر زد که نشان دهندۀ کینه و بیزاری آنان است. تردیدی نیست برخورد بویهیان با بنی عباس ما را با تفاوت فراوان میان رفتار ایرانیان با عربها و رفتار عربها با ایرانیان آشنا میسازد. چرا که اعراب در فتح ایران شرافتمندانه با ایرانیان جنگیدند و همچنان که پژوهشگران شرق و غرب معتقدند، آنان را با زور شمشیر به اسلام آوردن ناگزیر نساختند، بلکه با کسانی که از پرداخت جزیه سر باز زدند، چه ایرانی و چه غیر ایرانی جنگیدند آن هم در عمل به سخن حق تعالی در سورۀ توبه ﴿ قاتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتَّى یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ ﴾(آیه۲۹) با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا و نه به روز جزا ایمان دارند، و نه آنچه خدا و رسولش تحریم کرده را حرام میشمارند، و نه آیین حق را میپذیرند، پیکار کنید تا زمانی که با خضوع و تسلیم جزیه را به دست خود بپردازند. همچنین روشن است که پیامبر (ص) فرمان داد تا با مجوس هم مانند اهل کتاب رفتار کنند. اعراب نیز در راه خدا و به نام خدا جنگیدند و پیامبر (ص) هم جنگجویان مسلمان را به تقوای الهی و خیانت نکردن و مُثله نکردن به کسی و نکشتن کودکان سفارش فرمود.
تاریخ نمیگوید : عربها در فتح ایران کینۀ انتقام جو از خود نشان دادند و یا از شکست دشمن، شادی کردند، همچنین بیاد نداریم که آنان بزرگی از بزرگان ایران را با خشونت و زشتی تحقیر کرده باشند همچنان که ایرانیان بویهی، در انتقام جویی برای هموطنان خود که برخی از آنان در گذشتههای دور مورد شکنجه قرار گرفتند، خلفای عباسی را خوار ساختند. اما از حق دور نشدهایم اگر بگوییم : خلفا با ملحدان و زندیقان و برمکیان در دفاع از دین و حفظ حکومت و وجود خود چه کارها که نکردند.
واقعیت این است که ایرانیان و عربها پس از فتح ایران به دست عربها ، بارها با هم جنگیدند و جنگ آنان جنگی بلند مدت بود و ابزار و شکلهای متعددی داشت که یک بار آشکارا بود و بارها پنهان باقی میماند همچنان که در آن جنگ، گاهی بلا بر سر عربها نازل میشد و گاهی دامن گیر ایرانیان میگشت تا این که ایرانیان حکومت را از عربها باز ستاندند و اوضاع دگرگون و وارونه گشت.
سپس رعیت بر اربابان خویش چیره گشتند و شکست خوردگان از شکست دهندگان خود انتقام گرفتند. اگر هم ایرانیان زمام حکم را از دست عربها درآوردند، همانا اعراب با دین و فرهنگ و زبان خود بر ایرانیان چیره ماندند و خداوند اسلام را بر مجوسیت پیروز گرداند و ایرانیان در نواحی مختلف فرهنگ عربها را به خود گرفتند و زبان عربی در بیان ادبی و بیان عادی زبان آنان گشت، تا آن جا که سخن گفتن به زبان فارسی در میان عربها ناجوانمردی به شمار میرفت و مصداق آن سخن اصمعی است : سه کس را فرو مایه بدان تا شناخته شوند، مردی که در مجلسی بوی شراب از وی استشمام کردی، یا بشنوی که در شهری عربی به زبان فارسی سخن بگوید، یا ببینی که در مشیت الهی به منازعه برخیزد [۱۸۰].
پس گویا سخن گفتن به زبان فارسی در نظر اصمعی، مثلاً همانند شراب خواری ناپسند است و خشنودی خدا در آن نیست؛ چرا که وی این را بر آن معطوف نمود همچنان که مورد سومی را که به باور دینی مربوط است را به آن دو اضافه کرد و منسوب کردن این به پستی، بدون شک و تردید صفت زشتی را تقویت میکند.
همچنین روایتی از عمر گفته شده است : کسی زبان فارسی را یاد نمیگیرد مگر که نیرنگ باز باشد و مردی نیرنگ باز نگشت مگر که مردانگیاش کم شود. و گفته شده است : سخن نامفهوم عجم را فرا نگیرید. از پیامبر (ص) نقل شده است که فرمودهاند : کسی که به خوبی به زبان عربی سخن میگوید به زبان فارسی سخن نگوید که نفاق را به بار میآورد [۱۸۱].
اما ماندگاری عزت دین عربها که خداوند آن را حفظ نمود تا بر آن غالب آیند را مهیار دیلمی، شاعر شعوبی با افتخار بدان اشاره کرده است در حالی که میگوید :

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.