سایت مقالات فارسی – 
ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها  …

سایت مقالات فارسی – ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها …

اکتبر 7, 2020 Off By مدیر سایت

بدان مجد و عظمت مردم اصیل و نژادهای را محافظت میکنم که سرورند و تاج پادشاهی به سر دارند.
جَحاجِح سادَهٍ بُلجٍ مَرازِبَهٍ جُردٍ عِتاقٍ مَسامیخٍ مَطاعیمِ
مهتران و سروران گشاده روی و فرماندهان بی مویِ اصیل و قربانی کنندگانِ مهمان نواز.
مَن مِثلُ کِسرى وَسابور الجُنودِ مَعاً وَالهُرمُزانِ لفَخرٍ أَو لتَعظیمِ
همانند خسرو پرویز و شاپور و هرمزان که مایۀ عزّت و افتخارند.
أُسدِ الکَتائِبِ یَومَ الرَّوعِ إِن زَحَفوا وَهُم أذلّوا مُلوکَ التُّرکِ وَالرّومِ
آنان شیران لشکرها هستند آن گاه که در روز وحشت لشکر کشی میکنند در حالی که پادشاهان ترک و روم را خوار ساختند.
در نتیجه هشام بر وی برافروخت و او را دشنام داد و گفت : آیا بر من فخر فروشی میکنی و قصیدهای میسرایی که در آن خود و کافران قومت را میستایی ؟ سپس دستور داد تا وی را در برکه بیندازند و او را در آن انداختند تا آن جا که نزدیک بود جانش درآید سپس او را به حجاز تبعید کرد. وی به قوم گرایی و افتخار به پارسیان مبتلا بود، بدین سبب همیشه کتک خورده و محروم و رانده شده بود [۱۱۹].
ایرانیان موالی در زمان خلفای اموی در حالتی از خواری و زبونی قرار داشتند و تنها عمر بن عبد العزیز که به نرم خویی و مهربانی شهرت یافت با آنان منصفانه برخورد نمود. وی سنگینی مالیات بگیران را از ایرانیان خراسان کاست و حاکمان ستمگر آنان را برکنار کرد و میان تمام مسلمانان برابری برقرار نمود. همچنین ویران ساختن آتشکدهها را بازداشت، هرچند اجازه نداد که آتشکدههای دیگری برپا شود [۱۲۰]. اما این خشنود سازی و انصاف و نیکی، به آنان نیرو بخشید و عزم آنان را برای شورش برانگیخت. اما کشمکش و نزاعی که میان بنی امیه و بنی هاشم وجود داشت، اعتماد بنی هاشم را بر پیروان و پشتیبانان ایرانی خود قرار داد، زیرا اعتماد بنی امیه تنها بر عربها بود، از این رو ایرانیان همیشه کسانی را که بر امویان قیام میکردند را پشتیبانی میکردند و قیام آنان بیشتر در مرزهای ایران بود. بنابراین زید بن علی بن حسین در سال (۱۲۱ هـ) در مرزهای کوفه قیام کرد و پس از کشته شدن وی، یکی از یاران او به فرزندش یحیی توصیه کرد تا به خراسان برود چرا که مردم خراسان یاوران وی هستند. عبدالله بن معاویه که یکی از فرزندان جعفر بن أبی طالب(ع)است نیز در اصفهان و ری و قم پیروانی پیدا نمود. همچنین عباسیان که از بنی هاشم هستند به لطف ایرانیان خلافت را از بنی امیه گرفتند [۱۲۱]. اگر منطقۀ خراسان را یادآور شویم که دادخواهی عباسی در آن به پا شد، خواهیم یافت که زبان فارسی ساکنان عرب آن برتر از زبان عربی آنان بود، چرا که پدران آنان با زنان ایرانی ازدواج کردند و فرزندان آنان به زبان فارسی سخن گفتند و شراب نوشیدند و رسوم ایرانیان را فرا گرفتند [۱۲۲].
بی شک نمیتوان از منابع عربی این سخن را دریافت که : در این زمان زبان عربی به عنوان زبان اداری در تمام نواحی خراسان رایج شده بود، بلکه بر عکس از سخن جهشیاری درمییابیم که زبان عربی تنها در سال (۱۲۴ هـ ) زبان رسمی تحمیل شده بر ادارۀ عربی در خراسان گردید و اوست که میگوید : بیشتر نویسندگان خراسان در آن زمان مجوسی بودند و محاسبات نیز به فارسی بود. از این رو یوسف بن عمر که در سال یکصد و بیست و چهار عهده دار عراق بود، به نصر بن سیار نامهای نوشت و در آن به او فرمان داد تا در کارها و نویسندگی خود مشرکان را به کار نگمارد. اسحاق بن طلیقِ کاتب نیز نخستین کسی بود که در خراسان نویسندگی را از فارسی به عربی تغییر داد [۱۲۳].
ابراهیم بن محمد بن علی پیشوای دادخواهی عباسی بود که ابو مسلم خراسانی را به ریاست پیروان خود در خراسان انتخاب نمود و نسب این ابو مسلم در میان ایرانیان به بزرگمهر حکیم باز میگردد. همچنین ابراهیم گروهی از مبلّغان را به خراسان فرستاد و بزرگان و دهقانان آن پنهانی دعوت وی را پذیرفتند، سپس ابو مسلم را فرستاد و دادخواهی بنی عباس را آشکار نمود. در این امر نیز صاحب نظران خراسان به وی پیوستند. نصر بن سیار امیر خراسان با لشکری فشرده از جانب امویان جنگید اما بلا دامنگیر امویان گشت و حکومت به بنی عباس رسید.
حکومت اموی به تمام معنا حکومت عربی قوم گرایانهای بود که به سبب کشمکش و دشمنی میان قبایل سرنگون شد و سرنگونی آن در میان برخورد با ایرانیانی رخ داد که پس از رها شدن از فشار ستم و احساس وجود خود با بیدارسازی آنان بوسیلۀ عباسیان، به خود آمدند [۱۲۴]. بنابراین گویی ایرانیان خود کسانی بودند که حکومت بنی عباس را بر ویرانههای حکومت بنی امیه بر پا کردند، بدین سبب است که عباسیان یقین یافتند که ایرانیان یاران آنان هستند و لطف آنان در برپایی حکومت خویش را از یاد نبردند و تمام زمینهها را برای آنان گشودند. در نتیجه پایگاه خلافت از ایرانیان پر شد و امور فرمانروایی را به آنان واگذار کردند تا آن جا که وزیران و فرماندهان و پرده داران و مالیات بگیران و همدمان راز و اهل مشورت و ادیبان از میان آنان بودند و پیوند محکم میان ایرانیان و خلفای عباسی به اندازهای رسید که برخی از آنان که راوندیان باشند، اقدام به پرستش منصور کردند. راوندیان فرقۀ گمراهی از ایرانیان هستند که به مکانی در نزدیکی اصفهان منسوب میشوند و از اهل تناسخ ( در دیگری تجسّم یافتن ) به شمار میروند و ادعا میکنند که روح خدا در کالبد ابو مسلم صاحب حکومت بنی عباس حلول کرده است و آن گاه که منصور در هاشمیه بود این راوندیان ایرانی قصر وی را محاصره کردند و بر خلاف میل او، بر پرستش وی پافشاری نمودند. آنان قصر وی را محاصره کرده و بر نگهبانان او حمله کردند تا آن جا که از آنان بر زندگی خود ترسید [۱۲۵].
آن گاه که منصور بغداد را ساخت، هزینههای آن بر وی سنگین شد از این رو برخی از مشاوران وی بهتر آن دیدند که ایوان کسری را ویران سازد تا از بقایای آن در ساخت شهر جدید استفاده کند، اما خالد بن برمک وی را از این کار بازداشت. منصور به وی گفت : « این کار را به سبب پارس گرایی انجام دادی »، سپس قسمتی از آن را خراب کرد در نتیجه بیش از آن چه از آن به دست میآورد بر وی انفاق شد تا که منصور از خراب کردن ایوان دست کشید و به خالد گفت : ای خالد با نظر تو موافت نمودیم و از ویران کردن ایوان دست کشیدیم [۱۲۶]. همچنین منصور نخستین کسی بود که لباس ایرانیان را بر تن کرد و مردم را به پوشیدن آن فرمان داد.
ابو دلامۀ شاعر با بیزاری و تمسخر در این باره میگوید :
وکُنَّا نُرَجِّی مِن إمامٍ زیادَهً فَزَادَ الإمامُ المُصطَفَى فی القلانِسِ
از امامی، امیدوار به فراوانی بودیم اما آن امام برگزیده قلنسوهها (نوعی کلاه بلند) را افزایش داد.
تَرَاها عَلَى هَامِ الرِّجالِ کأنَّها دِنَانُ یَهُودٍ جُلِّلت بالبَرانِسِ
آنها را بر سر مردان میبینی که گویی کوزههای شراب یهودیان هستند که با برنسها (عبای مخصوص کشیشان قبطی) پوشیده شدهاند.
خلفای عباسی وزیران خود را از میان ایرانیان انتخاب میکردند و نخستین این وزیران، ابو سلمۀ خلاّل است که وزیر سفاح شد. وی رابطۀ محکمی با ابو مسلم خراسانی داشت و بسیار دوستدار اهل بیت بود. همچنان که خلافت را برای یکی از فرزندان علی بن ابی طالب میخواست. گفته شده است : سفاح وی را به سبب گرایش به خاندان علی(ع) کشت که تنها با موافقت ابو مسلم وی را به قتل رساند [۱۲۷]. سپس خالد بن برمک، نیای برمکیان وزیر وی شد و آن گاه که منصور به خلافت رسید وی را بر وزارت خود باقی گذارد و او را گرامی داشت و با وی مشورت نمود. برمکیان در آن زمان موقعیت والایی یافتند تا این که هارون الرشید آنان را فروکوبید. برمکیان در وزارت خاندان ریشه داری بودند، گفته شده : پدران جعفر برمکی وزیرانی بودند که پست وزارت را از زمان اردشیر از یکدیگر به ارث میبردند و کلید داری آتشکدهای در بلخ به نام نوبهار را به عهده داشتند و با پیدایش اسلام و از میان رفتن حکومت ایرانیان در بلخ ماندگار شدند. برمکیان کتابهایی قدیمی دربارۀ وزارت و اصول آن داشتند که فرزندان خود که جوانانی جویای علم بودند را به خواندن و اندیشیدن در آنها ملزم میساختند. آنان زمام امور را در دست داشتند و قدرت گرفته و نفوذشان گسترش یافت و ظلم و ستم نمودند. مسعودی میگوید : وقتی خلافت به هارون الرشید رسید برمکیان را به وزارت گرفت و آنان اموال را بر وی ترجیح دادند تا آن جا که اگر به مقدار اندکی از آن نیاز پیدا میکرد از به دست آوردن آن ناتوان بود از این رو در سال یکصد و هشتاد و هفت آنان را در هم کوبید [۱۲۸].
شایان ذکر است که خلفای عباسی یقین یافتند که گسترش نفوذ ایرانیان در حکومت آنان خطر غافلگیر کنندهای است که فرمانروایی آنان را تهدید میکند در نتیجه تصمیم گرفتند تا برای دفاع از وجود خود برای آن مرزی قرار دهند. این امر دلیل روشنی برای کشته شدن ابو سلمۀ خلاّل و ابو مسلم خراسانی و برمکیان و فضل بن سهل و نیز پدیدهای برای تنازع بقا و کشاکش قدرت میان ایرانیان و عربها است که گویا این نشانه دچار مقداری تغییر شده است و پس از آن که عربها و ایرانیان سازگاری کاملی داشتند میان حامیانِ متحد پیکار درگرفت.
یکی از ادبای ایران ابو مسلم را در جایگاهی غیر قابل وصول قرار میدهند و معتقد است که هیچ یک از خلفای بنی امیه و بنی عباس به مقام والای ابو مسلم نمیرسند. وی او را به اسکندر مقدونی تشبیه میکند و از خود میپرسد که چرا ابو مسلم بر مسند پادشاهی ننشست ؟ سپس با این سخن پاسخ میدهد : در آن زمان انتقال خلافت از عربها به غیر عربها امکان پذیر نبود اما ابو مسلم این واقعیت را تغییر داد و او دربار خلافت را از عربها به ایرانیان منتقل ساخت. همچنین در میان نخست وزیران بنی عباس کسی از عربها وجود نداشت و خلیفه نیز در حقیقت تحت فرمان ایرانیان بود و ابو مسلم راه برکناری خلفا و چیره شدن بر آنان را نشان داد [۱۲۹]. ابو مسلم در ابیاتی از خود میگوید :
أدرکت بالحزم والکتمان ما عجزت عنه ملوک بنی مروان إذ حسدوا
با اراده و سرکوب به چیزی دست یافتم که ملوک بنی مروان آن گاه که بر آن حسادت ورزیدند، دست نیافتند.
مازلت أسعى بجهدی فی دمارهم والقوم فی غفله بالشام قد رقدوا
همچنان با تلاش خود در از بین بردن آنان میکوشم در حالی که آنان در شام در غفلتی آرامیدهاند.
حتى طرقتهم بالسیف فانتبهوا من نومه لم ینمها قبلهــم أحـــد
تا این که با شمشیر به آنان شبیخون زدم و از خوابی بیدار گشتند که پیش از آنان کسی چنین نخوابیده است.
در جایی دیگر نیز همین نویسنده از ابو مسلم تمجید کرده و او را جنگجوی بی باکی میداند که ایران را پس از آن که اعراب بر آن یورش بردند و در گرفتاری خود هلاک شد، از پرتگاه درآورده و آن را از لغزش نجات داد و او بزرگتر از آن محنت بود، از این رو خلافت اموی را از میان برد و خلافت بنی عباس را بر پا کرد و دربار عربی را به درباری ایرانی مبدّل ساخت تا که ایرانیان توانستند به نام خلیفهای خیالی که هیچ توان و قدرتی از خود نداشت، در تمام سرزمینهای فتح شدۀ اسلامی، زمام امور را به دست بگیرند [۱۳۰]. این سخنی است که از حقیقت به دور نمیباشد اما ملی گرایی، نویسنده را به زیاده روی و اغراق وا داشته است و ما به خاطر حقیقتی تأیید کنندۀ آن چه در صدد آن هستیم، آن را میآوریم و کافیست تا آن چه درست است را از آن برداریم و از آن چه که در آغاز از آن به دست میآوریم روی بر میتابیم.
لازم به ذکر است که ابو مسلم را منصور کشت و کشتن وی بازتابی در دلهای مجوسیان ایران، از مردم خراسان و ری و طبرستان داشت. از این رو گرد مردی مجوسی از مردم نیشابور که سنباد نامیده میشد جمع شدند و بر شهر ری چیره گشتند و هر جا که عربها را مییافتند میکشتند و زنان آنان را به اسارت میبردند و این حرکت شورشی از ایرانیان بر علیه اعراب بود، تا این که سنباد کشته شد و یاران وی متفرق شدند.
ما سخنی که دربارۀ منصور رانده شد و میان وی و ابو مسلم، پیش از صدور فرمان قتل وی به میان آمد را مورد تأیید قرار نمیدهیم تا دلالتی بر تنازع و کشمکش این دو مرد بر سر قدرت و فرمانروایی نباشد. گفته شده است : منصور شروع به سرزنش وی نمود که چنین و چنان کردی و ابومسلم پاسخ داد : ای امیر مؤمنان به چه کسی چنین میگویی ؟! آیا پس از کارهای نیکی که از من سر زد چنین میگویی؟ منصور نیز گفت : ای فرزند خبیثه به خدا سوگند اگر در حکومت ما کنیز یا زنی به جای تو بود اکنون به چه جاهایی که نمیرسید، هر چند که آن نزد تو ارزشی ندارد. آیا تو آن نیستی که به نام خود آغاز کردهای و برای من نوشتهای که دختر پسر عمویم آمنه دخت علی را خواستگاری میکنی، مادرت هلاک شود همانا بر جایگاه بلند و بس دشواری قرار گرفتی [۱۳۱].
اگر کشتن ابو مسلم پیروزی آشکاری برای منصور یا سرانجام نیکی برای مرحلۀ مهمی از مراحل کشمکش میان عربها و ایرانیان بود، همانا کشته شدن او، آبستن پیکار مسلحانۀ بی رحمانهای شد که ایرانیان در صدد آن بودند تا انتقام خود را از عربهایی بگیرند که پیشرو و رهبر آنان را کشتند. سربازانی را که ابو مسلم از خراسان آورده بود به آشوب و خشونت متوسل نشدند بلکه مات و مبهوت شده و این امر مسلّم پس از آن که به پایان رسید، آنان را تکان داد. همچنین گفته شده است : برای رضایت آنان اموال بسیاری به آنان پرداخت شد، اما خشم خراسان را فرا گرفت، چرا که مقتول در خراسان هزاران هزار پیرو داشت که پیوند دین آنان را به هم پیوند میداد. برخی از آنان مرگ ابو مسلم را باور نداشته و انتظار بازگشت وی در آخر الزمان را داشتند، از این رو کسی که سنباد خوانده میشد و از پیروان ابو مسلم بود برخاست و به دادخواهی وی قیام کرد. اما مجوسی بودن وی که به او نسبت داده میشود احتمالی نادرست است و شاید مذهبی نیمه ایرانی داشت که به نظرِ برتر، مذهبی اسلامی به شمار نمیرود، اما هر چه باشد جنبشی ملی بود. سنباد نیز با لشکر خود به سوی مدینه پیش رفت اما منصور برای وی لشکری آماده ساخت که جماعت آن را پراکنده کرد. همچنان که سر از تن سنباد جدا شد و استان خراسان به حوزۀ خلیفه بازگشت [۱۳۲].
کشتار برمکیان نیز در فرو افکندن هیبت ایرانیان و تضعیف قدرت آنان پس از گسترش سلطه و قدرتشان تأثیر بسزایی داشت. اما آنان وقتی که میان امین و مأمون بر سر خلافت درگیری به وجود آمد، از لغزش خود برخاستند که برای روشن ساختن آن میگوییم : مادر مأمون ایرانی است و مشاوران وی نیز از ایرانیان بودند و مأمون گرایش نمایانی به مردم خراسان داشت، بدان گونه که این امر میتوانست تعصبی از وی باشد. نمونۀ آن این است که مردی از اهل شام جلوی وی را گرفت و به او گفت : « ای امیر مؤمنان به همان گونه که به پارسیان خراسان مینگری به عربها شام نیز نگاه کن ». وی نیز به او گفت : « بر من زیادت خواستی، به خدا سوگند قیس از اسبان خود فرود نیامدند مگر آن که دیدم در بیت المال من درهمی نمانده است، اما یمن را به خدا سوگند دوستدار نبودم و آنان نیز هرگز مرا دوست نداشتند. قضاعه نیز در انتظار سفیانیاند تا پیرو او گردند و ربیعه هم از آن زمان که خدا پیامبرش را از مضر برگزید آنان از پروردگار خویش ناراضیاند و دو نفر خارج نگردند، مگر آن که یکی از آنان مجادله جویانه خارج شود، پس کار خدا را در خود بشناس » [۱۳۳]. ایرانیان مأمون را بر برادر وی امین یاری نمودند. بنوسهل نیز نخستین وزیران وی بودند که دست پروردۀ برمکیان هستند و فضل بن سهل که شاهزادهای از ایرانیان مجوسی است از آنان میباشد و پدر وی نیز مجوسی بود و در زمان هارون الرشید مسلمان شد. همچنین مأمون پس از فضل، برادرش حسن بن سهل را وزیر خود نمود و با دختر وی بوران ازدواج کرد که نزد مأمون بالاترین منزلت را داشت. همچنان که احمد بن ابی خالد و احمد بن یوسف را نیز به وزارت گرفت که از موالی بودند. آخرین وزیران وی نیز ابوعبدالله محمد بن یزداد بن سوید و ابوعبدالله که پدران وی از خراسان و مجوسی بودند و با خلفا رابطه برقرار کردند . سوید هم نخستین کسی بود که از میان آنان به اسلام درآمد و آن گاه که پدر وی درگذشت مادرش وی را به مکتب خانههای ایرانیان سپرد، از این رو بسیاری از آداب ایرانیان را فرا گرفت [۱۳۴].
وقتی معتصم به خلافت رسید از ایرانیان به هراس افتاد و از چیره شدن آنان بر حکومت و تا به این اندازه با وی شریک شدن در قدرت، او را رنج میداد. بنابراین ترکان را جایگزین آنان کرد و بدین شیوه ایرانیان را پس از چیرگی بیش از حد خود بر حکومت عباسیان، خوار نمود.
جنبش شعوبیّه[۱۳۵] یکی از مهمترین نشانههای غرور ایرانیان و میل آنان به نمایان ساختن حق خود در سلطه بر عربها و احساس این که پیشینۀ آنان در بزرگی و مجد آنان را شایستۀ آن میدارد. شعوبیه نیز نام خود را از این سخن خدای تعالی در سورۀ حجرات برمیگیرد : ﴿ یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیر ﴾( سورۀ حجرات آیۀ ۱۳) ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید ( اینها ملاک امتیاز نیست ) گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است. این آیه بیان میکند که فارس بودن یا عرب بودن مایۀ برتری میان مردم نیست، بلکه تنها دین میتواند مایۀ برتری باشد و کسانی که بدان معتقدند اهل تسویه (اهل برابری) نامیده میشوند، یعنی کسانی که ملتها را برابر میدانند و بدین شیوه خود را به دستورات دین اسلام و قرآن روشن و مبین ملزم میسازند، چه عرب باشند یا غیر عرب. اما ناسازگاری میان عربها و ایرانیان در زمان بنی امیه به نخستین نشانههای شعوبیّت انجامید که دعوت به برابری عربها با موالی را آغاز نمود. در صورتی که بازتاب این آیه در عصر عباسیان با چیره شدن ایرانیان بر عربها ، بدین جنبش از مطلقِ برابری میان اینان و اینان خارج گشت و فریاد نمایانی برای بزرگی و شرافت ایرانیان نسبت به عربها گردید. جاحظ در سنجش میان سخن عربها و ایرانیان در کتاب البیان و التبیین به این موضوع اشاره مینماید [۱۳۶]. وی پس آن که میگوید : تمام سخن ایرانیان برخاسته از اندیشه بسیار و پشتکار و انفراد و هر چیز اعراب بدون اندیشه و فی البداهه و گویی الهام است، میگوید : اگر فرد شعوبی وارد سرزمینهای عربها اصیل گردد و شاعران بزرگ و سخنوران مدهوش کننده را ببیند، درخواهد یافت که آن حق است. جاحظ سپس شعوبیه را نکوهش میکند و آنان را دشمنان دین میشمارد که حسد، جگرهای آنان را به آتش کشیده و آتش کینه در جانهای آنان برافروخته است.
جاحظ در رسالهای دربارۀ بنی امیه از شعوبیه یاد میکند در حالی که تعصبی که در آن دانشمندی پس از دانشمند دیگر به هلاکت رسیدند را نکوهش میکند و اِبا داشتنی را سرزنش مینماید که دین را تباه میکند و دنیا را از بین میبرد. وی میگوید این چیزی است که شعوبیهای ایران بدان روی آوردند و از میان موالی کسانی نمودار شدند که با توجه به سخن پیامبر اکرم (ص) که میفرمایند : « دوست هر گروه از آنان است » و این سخن ایشان : « دوستی، خویشاوندی است همانند خویشاوندی نسب که نه خریداری میشود و نه بخشیدنی است » ، گمان میکنند که با دوستیِ عربها از آنان میشوند. این سخن نیز از سخنان ایشان است : آن گاه که فرمانروایی و پیامبری در میان ایرانیان بود شریفتر از عربها بودند اما وقتی که این امر از آنِ عربها گردید، ارجمندتر از ایرانیان گشتند. به نظر موالی آنان به سبب قدمت ایرانی بودن از عربها شریفتر و اکنون در میان اعراب نیز بزرگوارتر از آنان هستند. اما عربها تنها صاحب قدیم هستند و از جدید بی بهرهاند در حالی که خود صاحب دو خصلتند و کسی که دو خصلت دارد از کسی که یک خصلت دارد برتر است. از طرفی دیگر خداوند موالی را پس از آن که عجم بود، به سبب دوستی خود با عربها ، عرب نمود، همچنان که هم پیمان قریش را قریشی کرد و اسماعیل پس از آن که عجم بود با این سخن پیامبر (ص): « اسماعیل عرب بود »، عرب گشت و اگر آن نبود نزد موالی، وی تنها غیر عرب میبود. زیرا عجم، عرب نمیگردد، همچنان که عرب نیز عجم نمیشود و حکم سخن پیامبر نیز چنین است که میفرماید : دوست قوم از آنان است و دوستی خویشاوندی است [۱۳۷].
واژۀ شعوبیه به معنای اصطلاحی خود تنها در عصر عباسی شناخته شد. برخی از پژوهشگران در درستی اشتقاق شعوبیه از « الشعوب » در آیۀ کریمه تردید دارند و معتقدند که اشتقاق آن، از آن واژه پس از تفسیر اشتباه آن مبنی بر این که مقصود از شعوب، شاخههای ایرانیان باشد، جایز است [۱۳۸]. برخی از ایرانیانِ صاحب نفوذ در دولت عباسیان، همانند طاهر بن حسین که فرمانروایی را برای مأمون هموار ساخت و وزارت وی را به در دست گرفت و مأمون وی را والی خراسان نمود، نیز این جنبش را حمایت کردند. گفته شده است : وی بر مردی شعوبی به سبب نگارش کتابی در معایب عربها ، بخشش فراوان نمود. از جمله شعرای عباسیان که اصالتی ایرانی داشته و به شعوبیت و جانبداری شدید به ایرانیان شناخته شدند بشار بن برد بود که میگوید :
سَأُخبِرُ فاخِرَ الأَعرابِ عَنّی وَعَنــهُ حینَ بارَزَ لِلفَخــارِ
فخر فروش اعراب را آن گاه که در فخر فروشی به مبارزه طلبی آمده، از خود و او آگاه خواهم نمود.
أَحینَ لَبِستَ بَعدَ العُریِ خَزّاً وَنادَمتَ الکِرامَ عَلى العُقارِ

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir