سایت مقالات فارسی – 
ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها تألیف  …

سایت مقالات فارسی – ترجمـه و تحقیق کتاب پیوندهای تاریخی و ادبی عربها، ایرانیان و ترکها تألیف …

اکتبر 7, 2020 Off By مدیر سایت

برادر وی نیز گفت :
إن العجـــوز ذات حزم وجــلد والنظـــر الأوفق والـــرأی الســدد
پیر زن، استوار و پرتوان و صاحبِ نظر مناسب و نیک اندیش است.
قــد أمرتنا بالسداد والـــرشـــد نصیحــه منهــا وبــــرّاً بالــولـــد
با نیک اندیشی و خردمندی و از روی نصیحت و اندرز و نیکی با فرزندان خود به ما فرمان داد.
فباکــروا الحرب حماه فی العدد إما بفــوز بارد علـــى الکــبــد
به سوی جنگ بشتابید و پشتیبانی کنید که یا پیروزی آرامش آوری را کسب میکنید!
أو میته تورثـکــــم عیش الأبــد فی جنـه الفردوس والعیش الرغـد
یا مرگی که زندگی جاوید و پر ناز و نعمت در فردوس برین را نصیب شما میسازد.
سپس سومین آنان گفت :
والله لا نعصــی العجوز حـــرفــا قــد أمــرتنا حــدباً وعطــــــفا
به خدا سوگند در یک حرف هم از پیرزن سرپیچی نمیکنیم چرا که از روی مهربانی و لطف ما را رهنمون ساخت.
نصحــاً وبراً صـــادقـاً ولطفـــا فبادروا الحرب الضروس زحفا
پند و نصیحت و نیکی و لطفی صادقانه؛ پس سینه خیز به سوی این جنگ خانمان سوز بشتابید.
حتـــى تلفّــوا آل کســـرى لفـــا أو یکشفوکم عن حمـــاکم کشـــفا
تا که خاندان کسری را در هم پیچید یا که شما را از حریمتان برانند.
إنا نرى التقصیر عنهم ضعفــــا والقــتل فیهـــــم نجـــده وعرفــــا
همانا ما کوتاهی کردن در جنگ با آنان را ضعف و جنگیدن و کشتن آنان را دلیری و نیکی میدانیم.
و چهارمین آنان نیز گفت :
لســـت لخنســـاء ولا للأجــــزم ولا لعــمـــر ذی الســـناء الأقــدم
من از آنِ خنساء و أجزم و عمر که شکوهی کهن دارد نخواهم بود.
إن لم أرد فی الجیش جیــش الأعجم ماض على هــول خـضمّ خضرم
اگر سپاه ایرانیان را نرانم و به سوی وحشت دریای بیکران نروم.
إما لفـــوز عاجـــــل و مغـــــــنــم أو لوفــاه فی ســــبیل الأکــــرم
یا برای دستیابی به پیروزی فوری و به دست آوردن غنیمت یا برای مردنی شرافت مندانه.
و آن گاه که خبر کشته شدن آنان به وی رسید گفت : سپاس خدایی را که مرا به کشته شدنشان شرفیاب نمود و از پروردگار خود خواهانم تا در منزلگاه رحمت خویش مرا با آنان همنشین سازد [۸۹].
اکنون که عمر و پیوند ایشان با ایرانیان را یادآور میشویم لازم است، تا حدودی سخن را از سر بگیریم تا رخدادهای مربوط به عربها و ایرانیان در دورۀ ایشان را نشان دهیم. از جملۀ آن چه روایت میشود این است که گروهی از ایرانیان که به فارسین معروفند، عمرو بن عاص را در فتح مصر همراهی کردند. آنان از سلالۀ باذان حاکم یمن از جانب کسری بودند که در شام به اسلام گرویدند و برای جهاد داوطلب شدند. این امر نمایانگر این است که آنان به خوبی مسلمان شدند و اسلام میان آنان و اعراب در نظر و عقیده برابری نمود. از این رو همانند هر مسلمانی که ایمان دل او را آباد نمود و به هدایت دین رهنمون گشت، در راه خدا جهاد کردند [۹۰].
پیش از به پایان رساندن سخن دربارۀ عمر بن خطاب و پیوند ایشان با فتح ایران، به داستان شگفت انگیزی از ایشان اشاره میکنیم. گفته شده است : مسلمانان در جنگ مدائن، تخت بهار کسری را تصاحب کردند اما حمل و بردن آن بر آنان سنگین آمد. ایرانیان به هنگام به پایان رسیدن روزهای گل و ریحان آن را برای زمستان فراهم میکردند و اگر قصد نوشیدن داشتند بر آن مینشستند که در این حالت آنان در نقش و نگار آن تخت، گویی در میان باغی آراسته بودند. همچنین تقسیم این تخت دشوار بود و کسی نیز نمیتوانست آن را بخرد. از این رو در این مورد با عمر مشورت کردند. در نتیجه وی آن را قطعه قطعه کرده و در میان مردم توزیع نمود. یکی از آنان قطعهای از آن را به دست آورد و به بیست هزار فروخت در حالی که آن بهترین قطعۀ آن نبود [۹۱]. همچنین در روزهای قادسیه سعد ابن ابی وقاص قبا و شمشیر و کمربند و شلوارها و پیراهن و تاج و کفش کسری را برای عمر فرستاد. عمر در چهرههای مردم نگریست و به صحرانشینی فرمان داد تا لباسهای کسری را بر تن کند و او نیز آنها را به تن کرد، سپس گفت : بادیه نشینی قبای کسری و شلوارها و کمربند و تاج و کفش وی را پوشیده است! عمر آن را ناپسند دانسته و به مرد فرمان داد تا آن لباسها را برکند و گفت : خداوند پیامبرش را از این کار بازداشت در حالیکه نزد او محبوبتر و گرامیتر است. بنابراین ترسید که مبادا خداوند خواسته است تا با این کار وی را اغفال نماید، بدان سبب آنقدر گریست که حاضران برای وی دلسوزی کردند [۹۲].
اگر سخن عمر و خنسا و فرزندان وی و سخن یزدگرد و نظر برخی از نویسندگان معاصر را مقابل هم قرار دهیم، نمایان خواهد شد که سخن این دو دسته در دو طرف مخالف قرار میگیرد و به راحتی میتوانیم بگوییم که : ایرانیان داوطلبانه و از روی خشنودی به دین اسلام درآمدند و سخن دانشمندان غیر مسلمان در این زمینه دلیل ماست که گفتهاند : تقریباً تمام ایرانیان در قرنهای اندکی مسلمان شدند بدون آن که در اسلام آوردن آنان اجباری واقعی از سوی فاتحان بوده باشد [۹۳]. همچنین پیروزی عربها بر ایرانیان همیشه امری بود که پژوهشگران از شرح آن درمانده و از آن به شگفت آمدهاند، چرا که گروههایی از بادیه نشینان ناشناخته و کم اعتباری که سلاح آنان ازسلاح ایرانیان ضعیفتر بود، توانستند حکومتی از بزرگترین حکومتهای آن زمان را سرنگون، و در اندک زمانی فرمانبردار سازند و بسیاری از ایرانیان داوطلبانه و بدون اکراه به اسلام ، دینی که دین آسانی و برابری است، ایمان آوردند در حالی که میتوان گفت اصول دین باستانی خویش را به طور کامل به فراموشی سپردند [۹۴]. صنعت گران و پیشه وران و مردم شهرها بیش از دیگران نسبت به اسلام هواخواهی نشان دادند، زیرا دین زرتشت بابت نجس ساختن آب یا هوا یا آتش از آنان کینه جویی میکرد از این رو اسلام آنان را آزاد نموده و آنان بدان برادر گشتند [۹۵]. همچنین عربها ایرانیان را میان اسلام و کشته شدن مخیر نساختند و این خشونت سیاست رسمی اعرابی نبود که بر شهروندان خود پیشنهادهای دیگری را ارائه میدادند [۹۶]. برخی از نویسندگان نیز دلیل سرعت انتشار اسلام در میان ایرانیان را وجوه تشابه میان اسلام و دین زرتشت میدانند. همانند وجود پریان و شیاطین و رستاخیز و بهشت و دوزخ و نماز در این دو دین [۹۷]. یکی از ایرانیان به این دیدگاه گرایش یافته و میگوید : نظر برتر این است که اسلام به زور بر ما تحمیل گردید. اما به نظر من این امر بر عکس آن بوده است چرا که ایرانیان زرتشتی فاتحان عرب را دربارۀ عقیدۀ خود پرسیدند و عربها پاسخ دادند : به خدای یکتایی اعتقاد دارند که پیامبر خویش را برای جهانیان فرستاد و ایرانیان نیز پاسخ دادند : « شما همانند ما اعتقاد دارید » . همچنین تفاوتی اساسی میان این دو دین یافت نشد، در غیر این صورت تفسیر بدی از سرعت و آسانی مسلمان شدن ایرانیان میداشتیم [۹۸].
این نظری است که ما بدان اعتقادی نداریم و درست آن است که گفته شود : مسلمانان با دین حنیف خود جایگاهی در میان تمام دیانتها را به خود اختصاص دادند. چرا که آنان بر ایمان به موسی و تورات او و عیسی و انجیلش ایمان جدیدی به محمد و قرآن وی را میافزایند. بر این اساس که آخرین پیامبری تأییدی برای پیامبریهای پیشین و زدودن تفاوتها و اختلافاتی بوده است که اجتماع تمام جهان را پراکنده کرده است. ﴿ وَ مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ إِلَّا لِتُبَیِّنَّ لهَمُ الَّذِى اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَ هُدًى وَ رَحْمَهً لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُون‏ ﴾ ( سورۀ نحل ، آیه ۶۴ ). و ما قرآن را بر تونازل نکردیم مگر برای این که آن چه را در آن اختلاف دارند، را برای آنان روشن کنی؛ و (این قرآن) مایۀ هدایت و رحمت است برای قومی که ایمان میآورند. همچنین به سبب اعتقاد ایرانیان به این که اسلام احوال آنان را بهبود خواهد بخشید و مقام آنان را بالا خواهد برد، دلهایشان برای آن نرم گشت و پنهان نیست که کشور آنان به لطف اسلام در تعدد جوانب و گستردگی عرصه و اثر بخشی آن، مهد تمدن درخشانی گردید که از تمدن پیش از فتح اسلامی آنان مهمتر و بزرگتر بوده که احتمال تردید و تأویل در آن وجود ندارد.
همچنین برخی میپندارند که عربها و ایرانیان از دیر باز و از زمان افسانهها در پیوندِ نسبت و خویشی به هم پیوستهاند و در دورۀ صدر اسلام نیز پیوندی داشتهاند که تاریخ آن را قاطعانه مورد تأیید قرار میدهد. از حسین بن یحیای صولی از عون بن محمد از سهل بن قاسم نوشجانی نقل میشود که گفته است : رضا – علیه السلام – در خراسان به من فرمود : میان ما و شما نسبتی وجود دارد. گفتم چه نسبتی ای امیر؟ فرمودند : وقتی که عبد الله بن عامر خراسان را گشود، دو تن از دختران یزدگرد بن شهریار، پادشاه ایران را تصاحب نمود و آنها را نزد عثمان بن عفان فرستاد و او نیز یکی را به حسن بن علی و دیگری را به حسین – علیهما السلام – بخشید که هر دو در حال زایمان درگذشتند. در روایت دیگری نیز آمده است : صحابه در زمان خلافت عمر بن خطاب، اسیران ایرانی را به مدینه آوردند که سه تن از دختران یزدگرد در میان آنان بود. عمر میخواست آنان را بفروشد اما علی بن ابی طالب(ع) فرمود : دختران پادشاهان فروخته نمیشوند اما آنان را بها گذارید. از این رو آنها را بها نهادند و ایشان بهای آنان را پرداخت و آنها را میان حسن بن علی و محمد بن ابی بکر و عبد الله بن عمر تقسیم نمود. در کتاب کامل مبرد و وفیات الأعیان آمده است : شهربانو دختر یزدگرد، سلافه نام داشت و همچنان که گفته شده است، امام علی(ع) وی را مریم یا فاطمه نام نهاد که بانوی زنان خوانده میشد و او را مخیّر کردند و او نیز حسین بن علی – علیه السلام – را انتخاب نمود و امام علی(ع) امام حسین (ع)را به نیکی با وی امر نمود و به او فرمود : ای ابا عبد الله وی بهترینِ زمینیان را برای تو به دنیا خواهد آورد و علی بن الحسین (ع)را برای او به دنیا آورد. امام حسین نیز به فرزند خود میگفت: ای فرزند بهترینان. بدان سبب که وی از بهترینِ عرب، قریش و از قریش بنی هاشم و بهترین عجمها ایران بود [۹۹]. شاعر در این باره میگوید :
وإنّ ولیداً بین کسرى وهاشم لأکرم من نیطت علیه التمائم
همانا فرزندی که میان خسرو پرویز و هاشم به دینا آمده است ارجمند ترین کودکی است که طلسمها بر وی آویخته شد.
داستان ازدواج دختر یزدگرد مورد توجه صاحب کتاب قابوس نامه بوده است. وی این خبر را در بابی تحت عنوان « در تربیت فرزند » به عنوان مثال و به شکل حکایتی آورده است و خلاصۀ آن این است که آنان دختر پادشاه عجم را به اسارت به سرزمین عرب آوردند و عمر فرمان داد تا وی را بفروشند، اما علی بن ابی طالب(ع) فرمود : پیامبر فرموده است : فروش فرزندان پادشاهان روا نیست. از این رو «شهربانو » را به خانۀ سلمان فارسی بردند تا شوهر دهند، اما وی از ازدواج با مردی که ندیده است سر باز زد. از این رو مهتران عرب را بر وی ارائه نمودند و سلمان دربارۀ هر یک برای وی سخن میگفت تا این که علی بن ابی طالب بر وی گذشت و آن گاه که در بارۀ وی پرسید و او را شناخت ازدواج با ایشان را پذیرفت اما گفت : همانا در روز آخرت از فاطمه شرم دارد. سپس حسن بن علی (ع)بر وی گذشت و او را پذیرفت اما آن گاه که دانست وی کثیر الزواج است از ازدواج با وی پرهیز نمود و در نهایت حسین بن علی(ع) بر وی گذشت و آن گاه که حقیقت امر وی را دانست در پذیرش وی مردد نگشت چرا که ایشان پیش از او ازدواج نکرده بود، همچنان که شهربانو نیز پیش از وی ازدواج نکرده بود [۱۰۰]. نویسنده چگونگی این ازدواج را شاهدی بر ضرورت مختار بودن دختر در انتخاب همسر آورده است.
تاریخ نگاران همان گونه که در نام وی اختلاف داشتند، در طول عمر او نیز اختلاف داشتند. بنابراین همچنان که برخی معتقدند شهربانو در حال زایمان درگذشته است برخی دیگر نیز معتقدند که علی بن الحسین(ع) سر پدر خویش در مسیر کربلا تا کوفه و از آن جا تا به شام را بر سر نیزهها دید درحالی که جسدش زیر سم اسبان لگد کوب میشد [۱۰۱]. صاحب کتاب روضه الشهداء نیز این نظر را تأیید مینماید چرا که وی شدت غمناکی شهربانو بر فراق نور چشم خویش را توصیف نموده و با شعری دوبیتی از زبان او این امر را نمایان میسازد [۱۰۲] و اوست که میگوید :
رفتی و سیر ندیده رخ تو دیده هنوز گوش یک نکته زلبهای تو نشنیده هنوز
چید دست اجل ای غنچۀ نورسته تورا گلی از شاخ امل دست تو ناچیده هنوز
همچنین اختلاف روایات دربارۀ شهربانو آن را بیشتر قابل توجه مینماید و شخصیت وی را پیوندی برای عربها و ایرانیان نمودار میسازد.
سپس به عمر بن خطاب باز میگردیم که محور فتح ایران بود. همچنان که اخبار ایشان رابطۀ محکمی با هرمزان و شهربانو داشت و مییابیم که بردهای ایرانی از مردم نهاوند او را کشته است. زیرا او با دیدن هموطنان اسیر خود در نهاوند به شدت بر عمر خشمگین شد و اندوهگین گشت تا آن جا که به گریه افتاد و گفت : « عمر جگرم را سوزاند ». گفته شده است : کعب الاحبار به عمر خبر داده است که تنها سه روز از عمرش باقیمانده است و او نیز گفت : « به قضا و قدر خدا خشنودیم »، و در همان روز آن برده ایرانی، که ابو لؤلؤه ایرانی و بردۀ مغیره بن شعبه بود با او دیدار کرد و گفت : ای امیر مؤمنان مرا بر مغیره بن شعبه وعده ده چرا که مالیات بسیاری بر گردن من است « عمر گفت : خراج تو چقدر است؟ وی نیز پاسخ داد روزانه چهار درهم، عمر حرفۀ وی را پرسید و او چندین حرفه را یاد آور شد. عمر گفت که خراج وی نسبت به پیشههای او زیاد نیست. همچنین وی را آگاه کرد که شنیده است : او توانایی ساختن آسیاب بادی را دارد و از او خواست تا برایش آسیابی بسازد و آن غلام نیز گفت: برای او آسیابی خواهد ساخت که مردم شرق و غرب از آن به شگفت آیند. عمر نیز به یاران خود رو کرد و گفت : « این برده مرا تهدید کرد از این رو ایشان را تشویق نمودند تا دشمنی این برده را از خود دفع نماید اما وی گفت : پیش از جنایت قصاص جایز نیست، و در آخر ذی الحجه سال بیست و سه، ابو لؤلؤه در نماز صبح مترصد عمر شد و چند ضربه به وی وارد کرد [۱۰۳].

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.