مفهوم دلهره

افکار وجودی در فلسفه کی­یرکگور در باب دل­شوره مطرح می­شوند. مبسوط­ترین بحث او را در کتابی می­یابیم که در زبان انگلیسی The Concept of Dread / مفهوم دلهره نام دارد. این کتاب کتابی دشوار است و مفهومی که مطرح می­کند به هیچ وجه واضح نیست. اما شاید از این امر گریزی نباشد، زیرا دل­شوره خصلتی ظریف و طفره­آمیز دارد که تفکر به ندرت می­تواند آن را درک کند.

مفهوم دل­شوره در چارچوب بحثی از منشأ گناه به میان می­آید. چه چیزی گناه را ممکن می­سازد؟ این بحث برحسب روایت سِفر تکوین در خصوص هبوط انسان است، اما کی­یرکگور این قصه را به صورت قصه­ای می­فهمد که واقعه یا تحولی در حیات هر انسانی را وصف می­کند و آن: گذر از معصومیت به گناه است. آنچه این واقعه را ممکن می­سازد شرط مقدّم دل­شوره است. (مک­کواری، 1377، 166)

در این کتاب نیز همان مباحث پیشین مطرح می­شود. مسئولیتی حاصل از گناه و معصومیتِ پایمال شده که در این کتاب این مسئولیت، با اضطراب، دل­شوره یا دلهره­ای دائمی و همیشگی به تصویر کشیده می­شود.

کی­یرکگور دلهره را «نفرت مهر آمیز و مهرِ نفرت آمیز» تعریف می­کند. و پسرکی را مثال می­آورد که دلش برای ماجراجویی غنج می­زند و «تشنه چیزهای شگفت و رازناک است.» کودک، هم به سوی چیز ناشناخته کشیده می­شود و هم، همچون تهدیدی برای امنیت خویش، از آن می­گریزد. کشش و وازَنِش، مهر و نفرت، درهم تنیده­اند. این کودک در حالت دلهره است، و این حالت با ترس فرق دارد. زیرا ترس با چیزی کاملاً معیّن سر و کار دارد، خواه واقعی یا خیالی، مانند مار در رختخواب یا زنبوری که بخواهد آدمی را نیش بزند، حال آنکه سر و کار دلهره با چیزی است هنوز ناشناخته و نامعین. و آنچه کودک را هم به خود می­خواند و هم از خود می­راند همانا چیز ناشناخته و رازناک است. (کاپلستون، 1388، 339)

کی­یرکگور در ادامه با بکار بردن این ایده در مورد گناه، آدم را مثال زده و منشأ مسئولیتی را که در تمام نوشته­های خود از آن تبعیت می­کند را با تبیین مفهوم دلهره عنوان می­کند:

کی­یرکگور این ایده را درمورد گناه به کار می­برد. به گفته وی، روح در حالت بی­گناهی در حالت خوابناکی است و از خود جدا نشده است و هنوز گناه را نمی­شناسد. اما کشش گُنگی در آن هست، اما نه به گناه همچون چیزی معین، بلکه برای بکار بردن آزادی و بدینسان برای امکان گناه. «دلهره همان امکان آزادی است.» هنگامی که به آدم در حالت بی­گناهی گفتند که اگر درد مرگ نیز به جان او افتد از میوه درخت دانش نیک و بد نخورد، او نه می­دانست که بد چیست و نه مرگ چیست. زیرا تنها با سرپیچی از این بازداشت بود که این دانش به دست می­آمد. اما همین بازداشت در آدم «امکان آزادی… امکان هشدار دهنده توانستن» را بیدار کرد.(کاپلستون، 1388، 339)

جان مک­کواری از زبان کی­یرکگور می­نویسد:

در معصومیت، رؤیایی از قبل، چیزی مانند تزلزل و ناراحتی و پیش احساس وجود دارد که آرامش بهشتی را بر هم می­زند. «این راز عمیق معصومیت است که در عین حال دل­شوره است». مثالی که کی­یرکگور برای شرح این نکته از آن استفاده می­کند بیداری جنسیت و بیداری لذت حسّی در فرد است. تشویش و تحذیری وجود دارد که بالاخره به عمل التذاذ حسی و لذا به از دست دادن معصومیت و تغییر کیفیت وجود می­انجامد. این بر عمل است. دل­شوره «سرگیجه» یا «سرگشتگیِ» اختیار وصف می­شود. زیرا اختیار و آزادی به معنای امکان و ایستادن در لبه امکان و دقیقاً مانند ایستادن در لبه پرتگاه است. با استفاده از استعاره­ای متفاوت (این استعاره از آنِ من است نه از آنِ کی­یرکگور، اما گمان می­کنم که این استعاره نیز این نکته را می­رساند) شاید بتوانیم بگوییم که اختیار در ذات خود آبستن امکان است و جنبش امکان در رحِم اختیار و آزادی است که به صورت دل­شوره نخستین تجربه می­شود. کی­یرکگور دل­شوره را با تکوین خاص انسان به صورت نفس و بدن و تمکّن آنها در روح قرین می­کند. انسان به صورتی که تکوین یافته تابع تنش است و این تنش دل­شوره است. وظیفه انسان انجام دادن تألیف نفس و بدن است و این وظیفه از ابتدا در زیر بار دل­شوره است. دل­شوره پدیداری خاص انسان است. حیوان دل­شوره نمی­داند که چیست، زیرا حیات او صرفاً  وابسته به حس است و فرشته نیز دل­شوره نمی­داند که چیست، زیرا حیات او عقل محض است. اما انسان، مرکّب از حس و عقل، نفس و بدن، در زیر سایه­های دل­شوره زندگی می­کند. (مک­کواری، 1377، 166)

مطلب مرتبط :   مفاهیم فرح و مرح در قرآن

لذا در تفکر کی­یرکگور، دل­شوره نتیجه گناه نیز هست. در واقع این دل­شوره، مسئولیت همان گناه است.

هایدگر و مسئولیت

مارتین هایدگر در سال 1889 به دنیا آمد و 87 سال بعد، درگذشت. وی از خود کتاب­ها، رساله­ها و گفتارهای فراوانی به یادگار گذاشت. مهمترین متنی که در حکم جمع­بندی آراء فلسفی هایدگر در نخستین دوره کار فکری او به شمار می­رود، هستی و زمان است. هایدگر با اینکه در مسیر فکری­اش مراحل گوناگونی را تجربه کرد اما همواره «مسأله هستی» را مرکز بحث خود قرار داد. این شیوه از تفکر که هایدگر از آن بهره می­جسته، موجب آن شده است که دیدگاه وی، با وجود تفاوتهایی که الفاظِ ثقیل و گنگ مخصوص هایدگری ایجاد کرده است، شباهت­های زیادی با نظریه­های کی­یرکگور داشته باشد. البته با کلی­گویی­هایی که آن هم مخصوص این فیلسوف آلمانی تبار است.

محور اصلی اندیشه­های هایدگر، هستی دار بودن و به تَبَع آن، زمان­بودگی را تشکیل می­دهد، و تمام مفاهیم مبتلابه انسان را در حقیقتِ هستیِ انسان و زمان وی جستجو می­کند. در این خصوص و نیز در مفهوم مورد مطالعه ما در این قسمت از پژوهش(مفهوم مسئولیت)، دکتر استفن مول­هال در اثر خود «هایدگر و “هستی و زمان”» به نقل از وی می­نویسد:

قطعاً درک مسئولیت­های یک فرد اگزیستانسیال به معنای آشکار کردن ویژگی­های حقیقی تصمیم­گیری است، مفهومی است که آن شخص تصمیم را به عنوان حالتی برای یک انتخاب اگزیستانسیالی اتخاذ می­کند. و این دلیل محتوایی کردن مفهوم مسئولیت پذیری می­باشد. (mulhall, 2005, 169)

هایدگر هم مانند دیگر فلاسفه مکتب اگزیستانسیالیسم، لفظ اگزیستانسیالیست را برای خود نپذیرفت. وی با اینکه مسیحی نبود ولی با صراحت از سارتر نیز تبرّی می­جست، چون نمی­خواست ملحد نیز خوانده شود. اما باتوجه به تفکرات مندرج در آثار برجای مانده از وی، می­توان او را نیز یک فیلسوف اگزیستانسیالیست به حساب آورد. فی­الحال ما نیز باتوجه به آنچه گفته شد به بررسی اجمالیِ مفاهیم مورد توجه هایدگر که ردپایی از شناسایی مفهوم مسئولیت را آشکار می­کنند می­پردازیم.

مرگ آگاهی

به مرگ در آلمانی می­گویند der Tod، مردن هم می­شود sterben هایدگر هردو را به معنایی بارها مهم­تر از مرگ زیست­شناسانه به کار برد. (احمدی، 1388، 489) مرگ به نابود شدن امکان­ها، تیمار، توجه و دلواپسی معنا می­دهد. بدون مرگ تجربه­ای از نیستی قابل تصور نخواهد بود. زمان به این دلیل با هستی یکی است که با مرگ هر دازاین، برای آن دازاین، زمان­بودگی تمام خواهد شد. (احمدی، 1388، 489)

هایدگر با اشاره به این که مرگ وجود دارد و به هر تقدیر برای هر انسانی رخ می­دهد، این مرگ آگاهی را نه تنها موجب گرایش به پوچی نمی­داند، بلکه آن را عاملی برای هدفمند ساختن زندگی و بیهوده نبودن آن تلقی می­کند. این تفکر که مرگ پایانی بر تمامی آن چیزی است که برای انسان، هستی نامیده می­شود، موجب می­شود تا پذیرش مسئولیت توسط انسان در زمان بودگی اهمیت بیشتری پیدا کند. فلذا از نظر هایدگر، این آگاهی از آن روی که در هر لحظه تداعی کننده پایان زمان بودگی است، موجب ناامیدی، ترس و اضطراب می­شود. در نتیجه مسئولیت­های انسان که در صدر آنها مسئولیت وجود خود فرد قرار دارد در دلهره، ترس و ناامیدی معنا می­شود.

مطلب مرتبط :   راهبردهای شکل گیری و تغییر نگرش در فرهنگ اسلامی

لذا برایان مگی در کتاب خود “مردان اندیشه”، مرگ آگاهی را از نظر هایدگر چنین توصیف می­کند:

وقتی وجود انسان اصل اساسی تفکر اگزیستانسیالیستی است؛ مرگ روی دیگر سکه‌ی هستی و وجود رخ می‌نمایاند. «من هر لحظه امکان دارد دیگر نباشم.» این امکان به تعبیر «هایدگر» همه­ی امکان‌های دیگر مرا لغو و باطل می‌کند و به این معنا حد نهایی و منتها درجه‌ی تمام امکانات است. مرگ آگاهی‌، یکی از اصول مهم این فلسفه است که مخصوصا در ادبیات و هنر تأثیر گذاشته است. (مگی، 1374، 128)

از دیدگاه مارتین هایدگر ما انسان­ها به این جهان «پرتاب شده­ایم» یعنی بی­آن­که خودمان اراده کنیم به این جهان پا گذاشته­ایم. ملازم این پرتاب­شدگی و در نتیجه، پیش­بینی­نشدگی و اتفاق و تصادف، مرگ و تناهی محتوم قرار دارد که از آن نمی‌توانیم بگریزیم و تصور این واقعیت که با مرگ، انسان تمام می‌شود، ترسناک و اضطراب­زا است. (مگی، 1374، 130)

ترس

احمدی در کتابش “هایدگر و پرسش بنیادین” ترس را از نظر هایدگر اینگونه تبیین می­کند:

ترس نیز از پرتاب شدگی به جهان نتیجه می­شود. ترس از نگرانی جداست، و شدت می­یابد، زیرا چیزی در جهان را مایه و علت خود می­داند. خواه این چیز یا امر یا رخداد معرفی شده باشد، یا به صورت ناروشن و مبهم باقی مانده باشد. من از امری در جهان می­ترسم. حتی اگر این امر مکافات دینی من در جهانی دیگر باشد، در این جهان دانسته و معنا شده است. ترس همواره دلیل دارد، حتی اگر هنوز سرچشمه­اش ناشناخته باقی مانده باشد. علت یا موضوع آن به من نزدیک می­شود. تا این موضوع یا علت از من دور است ترس خفته است. خطاست که ترس را احساسی درونی بدانیم. ترس نیز گونه­ای به روی جهان گشوده شدن است. من همواره برای خودم یا کسان و چیزهایی که برای من مهم­اند، می­ترسم. ترس ریشه­ای در «من بودگی» دارد. (احمدی، 1388، 375)

این در «من بودگی» که ترس ریشه در آن دارد، از نظر هایدگر مسئولیت آفرینِ فرد است. چرا که بودن در هستی مستوجب پذیرش مسئولیتِ بودن و در واقع مسئولیتِ وجود است. و از آنجا که بودن به تنهایی و بدون هیچ تکلیفی، ترسی را به همراه ندارد، پس این مسئولیت است که ترس را بر انسان تحمیل می­کند.

لذا در ادامه می­گوید: من همچون هستنده­ای که باید مراقب خود باشم، می­ترسم. ترس از «با هستن» نتیجه می­شود. ترس حالتی است که من در آن قرار می­گیرم. ریشه­ای هستی شناسانه دارد و باید بتوانم که آن را به گونه­ای هستی شناسانه و نه اُنتیک بررسی کنم. کی­یرکگور میان ترس که علت آن مشخص است، با نگرانی که علت آن ناروشن است، تفاوت قائل می­شد. هایدگر نیز به همین تفاوت تأکید می­کرد. (احمدی، 1388، 375)

هایدگر می­گوید: هراس، مرا از دلبستگی­ها و معنی­های زندگیم در جهان جدا می­کند و بوسیله این شناسایی است که من یا می­توانم به این وجود غیراصیلی که بگونه­ای غیرشخصی تعیین شده ادامه دهم و یا با تلاشی قهرمانانه، مسئولیت شخصی وجود خودم را به عهده گیرم. (بلاکهام، 1387، 146)